من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 19:47

داستان هلیله

       این بخش توسط آقای الله حسن  نوشته می شود

 حتما درباره این بخش نظر دهید

 ............................................

  (ظهرآتش)تقدیم به روح حسینی  شهید مشهدی محمد انصاری(محدابریم)
"دی خلیل پیلا توتاقچن" .لنگوته را برداشت وبه سوی در حیاط به راه افتاد.ایستاد انگار چیزی را فراموش کرده بود.برگشت وبه سمت لوکه که کنار درخت زینی در گوشه جنوبی حیاط قرار داشت  رفت.صادق خواب بود  موهای نرمش را در دستهایش گرفت ونگاهش کرد خم شد وگونه اش را بوسید.صادق غلتی زد وبا چشمان خواب آلود گفت :بوا ... رویش را از پدر گرداند .پدر سکه ای از جیب شلوار کویتی اش درآورد وزیر بالش صادق گذاشت.نگاهی به دی خلیل انداخت وراهی شد.
می گم! دی خلیل بود.برگشت –بله .-نه برو برو بسلامت .چشمان دی خلیل مثل هرروز نبود.
لنگر را کشید و پا به کوچه گذاشت.مشهدی محمد  ابراهیم ،قد نه چندان بلند ،موهایی کم پشت،پیشانی بلند ،صورتی آفتاب خورده .
آفتاب هنوز درنیامده بود.به نزدیک خانه شیخ احمد که رسید بوی شرجی چشمانش را به سمت کوچه ای که به دریا ختم می شد ،گرداند.دریا آبی وآرام بود.
صدای بانگ "یادالله " از مسجد هیرونی شنیده می شد.با خود گفت نذرت قبول. کنار حاصل مشهدی عبدالرحمن  که رسید پاسست کرد :خداقوت .مشهدی عبدالرحمن کمرراست کرد وگفت خوش امدی  ...چطوری .مشهدی محمد نشنید .راهش را ادامه داد .ماسه های کنار درخت بابل هنوز خنک بود.لنگوته را روی دوشش جابجا کرد .قدم هایش را تند ترکرد"امسال باید نوحه ها ی جدید بخونم... تشنه لب هیچ مسلمان نکشد کافررا..ناخودآگاه ایتاد ودستهایش را برای سینه زدن بلند کرد...ای حسینم وای ای وای شهیدم وای.... چند وقت دیگه محرم شروع می شد ومشهدی محمد می بایست به مانند هرسال نوحه خوانی مسجد وسطی را انجام می داد.حزن واندوه صدایش مظلومیت عاشورائیان را فریاد می کردو با واحد خود دل  سینه زنان را به صحرای کربلا می کشاند.
به مسجد سیدا که رسید .میراحمد را دید که از مسجد خارج می شد. سلام خالو فردا بیا خونه سر بچه ها را بتراش. میراحمد گفت باشه .خدابخواد میام..
از دور یک دستگاه  جیپ ارتشی ویک دستگاه کمپرسی را دید که به سرعت به سمت شمال می رفت. "بازم این نامردا اومدن .خدایا به حق حسینت  خودت به داد مردم برس.
به باغ که رسید به درون کپر رفت.زنبیلش که قمقمه آب ،داس ،یک قرص نان ومقداری خرما درآن بود را گوشه کپر گذاشت.
لنگوته را دور سرش بست  داس را برداشت وبه سمت نخل کبکاب رفت.دلش آرام نداشت برگشت وداس را به در ون کپر پرت کرد.
صدای موتور تنهایی اش را برهم زد...(ادامه دارد)
پیل =پول   لوکه=تختی چوبی که در تابستان ها استفاده می شد.       زینی=نوعی نخل    لنگر=نوعی کلون در
یادالله =مراسمی که معمولا صبحهای زود برگزار می شد وفر نذر دار معمولا با صورت پوشیده خرما نذر می نمود.وصدا می زد یادالله ...
مسجد هیرونی=مسجد جنوبی.(مسجدامام حسین ع)        حاصل=زمین کشاورزی.معمولا سبزی وصیفی در آن می کاشته اند.بابل =نوعی درخت خودرو
    

..............................................

 

 ..............................................

                                                 (تولد)

 

 

          سرخی آتش درون "کلک " کمرنگ شده بود وسرما تن ها را جمع ومچاله می نمود .فاطمه قابلمه را زیرآبی که ازمیان حصیرها ی سقف  بر روی چندل ها می غلتید وروی زمین می ریخت قرارداد.دو نه سه جای سقف چکه می کرد.
صدای رعد امان زمینیان را بریده بود وتیغ برق صورت  آسمان را می خراشید.
نورچراغ موشی با آدمک روی دیوار بازی می کرد ورنگ تیره اورا تغییر می داد.اما آدمک با نگاه سرد وبی روح  وبی خیال اضطراب آدم های توی خانه ،صاف وسط کف وسقف خانه  ایستاده بود وازجایش تکان نمی خورد.
جای مادرم را عوض کردند و رو به سه کنج خانه درست روبروی آدمک.مادرباید به اون زل می زد.این را دی ماشا الله گفته بود.
گوشه اتاق کنار"جفنه" دراز کشیدم.می گفتند نباید توی دست وپا باشم. حسودیم شد، با خودم گفتم کاشکی مثل آدمک روی دیوار می توانستم  از بالا به همه نگاه کنم ،بقیه هم با احترام به من نگاه می کردند. انگار چیزی را از او می خواستند.
دی ماشاالله می گفت بیشتر ...یه کم دیگه ... نمی دانستم چه می گوید ولی هرچه بود از اون آدمک  بد شکل بود.
غلت زدم .تیزی چیزی پهلویم را آزرد.پوست بلوط بود.حوصله نداشتم  جابجا شوم زیراندازم را جلوتر کشیدم.
مادرم این بار پارچه ای به دندان گرفته بود وناله های ضعیفی می کرد.شاید از آدمک ترسیده بود.
می دانم چه وقت از شب بود .چشم هایم بسته شد .همهمه وپچ پچ  دیگر نبود.
الله اکبر الله اکبر ...شیخ احمد بود.چشم هایم راباز کردم .آدمک انگار کوچکتر شده بود شاید هم خواب رفته بود
... صدای گریه ای که شبیه صدای مادرم نبود اذان شیخ احمد را برایم ناتمام گذاشت...
دی ماشالله گفت دخترن ...


-دی ماشاالله:بانو خلیلی.مادر آقای اکبرخلیلی. قابله ای که هلیله  مدیون اوست.
-کلک:نوعی منقل که عمدتا برای گرم کردن خانه استفاده می شده است.
-جفنه :ظرفی چوبی که در آن نان را نگهداری می نموده اند.
-شیخ احمد:مرحوم شیخ احمد اصبعی ،موذن ومعلم قرآن هلیله.
-چندل :تیرهای چوبی که در سقف خانه ها به کارمی رود. 

                                                                                            نویسنده=حسن