من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 18:42

درود بر شما هم محله ایرانیان

امروز داشتم به ایران فکر می کردم در ذهنم این بود که ما یک قدمت چند هزار ساله داریم. امپراطوری داریم به نام کوروش که همه 75 ملیون به او افتخار میکنیم.

بیشتر که فکر کردم فهمیدم ما اولین انسان هایی هستیم که به خدا ایمان اوردیم«زرتشت»و جز اولین انسان هایی هستیم که به منشور اخلاقی عمل کردیم.

مردمی هستیم که همه چیز به خود دیدیم حمله مغلان و اعراب ولی خودمان را حفظ کردیم. ما مهد تمدن دنیا هستیم مهد تکامل وحفظ اسلام واقعی و مذهب شیعه

........جلوتر میرویم.........

حمله انگلیسی ها هشت سال دفاع مقدس اما خود را حفظ کردیم زیزا مردانی چون

رییس علی و میش عبد الحسین حسن ابراهیمی را داشتیم و مردانی چون شهید محمود انصاری داشتیم که جان بر کف برای حفظ خاک خود رفتند

وقتی به تاریخ نگاه می کنم افتخار میکنم نگاه میکنم اولین تمدن از جنوب توسط پارس ها و پارت ها بوده است.و حتی اولین پایه ریز انقلاب ما بودیم اصلا ما جز اولین افرادی بودیم که دنبل آزادی بودیم.چنگ تحمیلی که دیگر جای خود جوانانی رفتند که شهید شدند مانند محمود انصاری

بعضی سالم رفتند جانباز و شمیایی برگشتند مانند فریبرز حسن ابراهیمی

 و بعضی نوجوانان بدون اجازه پدرشان با دست کاری شناسنامه های خود برای دفاع از وطنشان قدم برداشتند مانند رحمت الله حسن ابراهیمی

آری این یعنی کشور.این یعنی اتحاد آری احسنت بر شما که بر وصیت کوروش عمل کردید که فرمود«از خاک خود دفاع کنید حتی اگر جان دهید و هرگز بخاطر

منافعتان از هم دیگر ناراحت نشوید و همیشه با هم باشید»

اری فقط به شعر زیبای خواننده خوب و شاعر مردمی ایران بسنده میکنم

ما برای انچه ایران گوهر تابان شود.

خون دله ها خورده ایم

خون دله ها خورده ایم

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 17:28

یک خاطره دو قسمتی

به گمانم ساعت نزدیک 3 بود صدای بلند پدربزرگم را میشنیدم به نظرم داشتند نماز شب می خواندند............

امدم بخوابم که ناگهان چراغ اتاق روشن شد پدرم بود گفت پاشو الن اذان می گن به سرعت بلند شدم ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت تازه سه ونیم

صورتمو شستم وارد پزیرایی شدم دیدم پدرم و عمو هایم حسابی گرم صحبت شدند ناگهان عمه ام از کنگان آمد بعد از رو بوسی بسیار و احوال پرسی خیلی خیلی زیاد پرسید؟عمهچطور شد آمدید گفتند فردا صبح کار دارم وقتی هم فهمیدم کاکاهام از تهرانو اصفهان آمدند گفتم هم فاله هم تماشا...........................................

ساعت نزدیک جهارو نیم بود بوی غذا تا هفت خانه انورتر هم میرفت

پدرم و عمو هاییم حسابی گرم گفتن خاطراتشان بودند منو عمه ام هم که مثل همیشه با هم بحث سیاسی می کردیم................................................................................................................................

ناگهان شیر مرد حاج محسن حسن ابراهیمی آمد گفت شما نمی خواهیید سحری بخورید.همه بلند شدیم گفتیم چشم پدر....از اتاق پذیرایی خارج شدیم و وارد حال شدیم.............................................................

به عمرم سفره به این زیبایی ندیده بودم خورشت سبزی مرغ سرخ شده ماهی شکم گرفته حلوای زنموم

شله زرد مادرم .خیلی متعجب شدم و از همه تشکر کردم که عمو گفت همه چیز هست اللا ان چیزی که منو رحمت دوست داریم اش نداریم؟در همان لحظه پسر عمویم مجتبی وارد شد و در دستش یک ظرف بزرگ بود و گفت خانه فلانی اش می داد منم گرفتم.گرم صحبت شده بودیم که تیک تیک ساعت را شنیدیم فقط 25 دقیقه وقت داشتیم به سرعت شروع به خوردن سحری کردیم.

چه سحری فراموش نشودنی بود

                                                                                                                    پایان قسمت اول

امیدوارم که سفره خانه شما هم همین گونه باشد و امیدوارم روزی همه ما بر یک سفره با هم غذا بخوریم

                                                                                                                               آمین

شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 18:34

نیروگاه

دیگر خلیلوکی در خاک هلیله نمی روید.دیگر صدای شکستن هندوانه های رسیده در حاصل ها به گوش نمی رسد.دیگر ژنبه های سفید از زمین های هلیله سر بر نمی آرند.چاه های انگور پر از آهن وسیمان شدند.حاصل ها زیر زنجیرهای بلدوزرها له شدند.خون لاله های تماته در سلارها بی آب خشکید. آهن ها وپایه های سیمانی سایه های نخل ها را گم کرد.مردی روی بنه انگورش غش کرد.مردی سینه با دست های گشوده جلوی لودر ایستاد. اما نیروگاه آمد.با مردانی که به زبان ما را نمی فهمیدند.زبان دل مارا هم نمی فهمیدند.زن ها درون خانه ها شیون می کردند.مردان انگار چیزی در درونشان شکسته بود. چند ماهی گذشت...اتوبوس نیروگاه دیگر بدون هراس از هلیله ای ها درون روستا می آمد وکارگران دل شکسته را با خود برای لقمه ای نان می برد.هلیله ای ها دیگر خود شده بودند نابود گر زمین ها... روزگار گذشت .زمین هایمان را به متری پنجاه ریال قیمت نهادند.دیگر توان هلیله داشت از بین می رفت... زمانه دگرگون شد .انقلاب اسلامی رسید .مردانی که زبان دل مارا نمی فهمیدند از دیارمان رخت بربستند.امید در دل زنده شد.امید همچنان مانده است وانشا الله می ماند.اما باشد که درد دل مارا هم بشنوند.باشد که رنج پدران مارا در گوشه گوشه این دیار ببینند.ما در این زمین ها عزیز از دست داده ایم .ما در این زمین ها عمر از دست داده ایم .باشد که مارا هم در این دیار ببینند وبه شکرانه دست یابی به انرژی اتمی صاحبان زمین های از همه جا رانده را دریابند.که روایت است زمین غصبی نماز ندارد.
سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 15:39

شب قدر-نقلی از پدرم

مقابله تمام شده بود وکسی در حسینیه نمانده بود. از فضیلت شب های قدر بسیار شنیده بودم.دوست داشتم به هر صورت که می توانم این شب را به عبادت مشغول شوم.شب ۲۱ رمضان بود.مفاتیح را برداشتم وقدر ی به خواندن مشغول شدم.گهگاه اطرافم را نگاه می کردم.حسی شبیه ترس درونم موج می زد.عظمت وبزرگی آن مکان مقدس کم کم ترسم را بیشتر کرد. آمدم به حیاط حسینیه. کمی آب به صورتم زدم ودوبار ه برگشتم .این بار نزدیک منبر ننشستم .کمی دورتر مرز بین حسینیه ومسجد.باز هم ترس وحس عجیب. این مطلب را از این بابت آوردم که ای کاش بزرگ وبا عظمت دیدن مساجد وحسینیه ها همیشه در نظرمان بماند. امشب هم بنا به روایتی شب قدر است ُشبی است که روح مولای همه زمینیان دلتنگ رسیدن به معبود می شود .برکات این شب گوارایتان.التماس دعا
سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 13:19

شب قدر- نقلی از پدرم-

مقابله تمام شده بود وکسی در  حسینیه نمانده بود.  از فضیلت شب های قدر بسیار شنیده بودم.دوست داشتم به هر صورت که می توانم این شب را  به عبادت مشغول شوم.شب ۲۱ رمضان بود.مفاتیح را برداشتم وقدر ی به خواندن مشغول شدم.گهگاه اطرافم را نگاه می کردم.حسی شبیه ترس درونم موج می زد.عظمت وبزرگی آن مکان مقدس کم کم ترسم را بیشتر کرد.  آمدم به حیاط حسینیه. کمی آب به صورتم زدم ودوبار ه برگشتم .این بار نزدیک منبر ننشستم .کمی دورتر مرز بین حسینیه ومسجد.باز هم ترس وحس عجیب. 

این مطلب را از این بابت آوردم که ای کاش بزرگ وبا عظمت دیدن مساجد وحسینیه ها همیشه در نظرمان بماند. 

امشب هم بنا به روایتی شب قدر است  ُشبی است که  روح مولای همه زمینیان دلتنگ رسیدن به معبود می شود .برکات این شب گوارایتان.التماس دعا

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 20:13

گلی گشو مبارک

 

                                                                     

گلی شو مبارک

سلام راستی تا به حال (به عبارت گلی گشو فکر کرده اید؟)

فارغ از اینکه نام یک مراسم است که ما آن را به زیبای اجرا می کنیم و از نمایه های هویتی ما است

به نظرم این عبارت را کوتاه شده عبارت دیگری در رسم الخط فارسی از دیرزمان برای ساده سازی و راحت تر خواندن کلمه ها آنها را تغییر می دادند مثلا‌ «ر»به «لام» و «ی» به «د»

من فکر میکنم گلی گشو ساده شده ی عبارت گره گشا باشد

همه ایرانیان ایینی دارند به نام مشکل گشا که در آن آجیل پخش میکنند برای براورده شدن

حاجاتشان.

گلی گشو ممکن است از همین سبک و آیین باشد که مردم در این شب عزیز برای براورده شدن حاجتشان کام بقیه مردم را شیرین میکنند.

تا شاید که دعایشان درحقشان کارگر افتد.

                                                                                                          

                                                                              علی

                          

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 19:24

وطنم سلام

من اومدم وطنم(هلیله)

ای وطن ای ریشی من

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

ای وطن ای ریشی من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند

بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند

با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند

توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند

اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام

اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام

ای وطن ای ریشی من ! عشق من اندیشی من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست 

گله داری گله داری 

بزرگترین گله ات نبود... است 

نمیدانم چه بنویسم یا چه گویم 

فقط میدانم هلیله  وطن پدرانم دوستت دارم مانند کورش که ایران را دوست داشت 

و برایت ارزوها دارم  

و هرگز 

و هرگز 

و هرگز 

از یادم نمیروی وطن اجدادم 

دلت خیلی گرفته می دانم  

چه کنم که نمی توانم کاری کنم............................................................................

 هرگز هلیله از یادم نمیری