من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
زولا

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 19:08

عشق به ایران

عشق به وطن:

من ایرانیم از نژاد اریایی از نسل کوروش بزرگ / داریوش بزرگ / بابک خرمدین

هر کس ایده ای خاص برای خودش دارد . هر کس تابع یک نوع فرهنگ استولی همه ما ایرانی هستیم و عاشق و فدایی خاک پاک کشور عزیزمان ایران.

چه عشقی بالاتر از عشق به کشور؟ چه افتخاری بالاتر از اینکه با غرور سرمان را بالا بگیریم و بگیم ایرانی هستیم؟ من نه سیاست مدار هستم و نه این وبلاگ سیاسی است و کلا از سیاست زیاد خوشم نمیاد ولی از عشق به وطن هرگز.

عشقی بالاتر از عشق به پدر و مادر / عشقی بالاتر از عشق به فوتبال

دوست عزیزم میگفت چرا بعضیها دم از وطن میزنند ولی به خارج از کشور میروند؟

عجبا !!؟ مگر کسی از کشور خارج شد عاشق کشورش نیست؟ عشق به وطن در قلب و روح ما ایرانیان است . این عشق همان است که شاه اسماعیل صفی با تعداد اندکی از عشایر جلوی تجاوز و حمله دولت عثمانی  به چالدران را گرفت / این عشق همان است که جوان و پیر ما ایرانیان با دست خالی و حداقل تسلیحات مقابل صدام حسین ایستاد و وحشت بر دل بدخواهان این کشور انداخت. عشق همان است که جوانان ما جان بر کف برای حفظ خاک خود آمده اند 

آری تا ایران نباشد تن من مباد

آری غرق ملی در وجد ماست 

نه در ................................... 

ایران دوستت دارم 

هلیله دوستت دارم

جمعه 23 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 13:01

عبرت بگیریم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 16:40

بهترین های اینترنتی ۱

سلام بر دوستان خیلی خیلی خوبم

بخدا این مطلبی رو که می خوام بزنم فقط به ذهنم اومده و فکر کنم قشنگ باشه

با دوستانم قرار گذاشتم هر هفته

1-بهترین مطلب

2-جنجالیترین مطلب

3-احساسی ترین مطلب

4-زیبا ترین  وبلاگ رو هر هفته با هم برسی و انتخاب کنیم«هر جمعه نمایش میدهیم اگه شما بخواهید»

شما هم اگه می خواهید در این راه به ما کمک کنید کا فی

موارد یک تا چهار را به شماره09366971504بفرستید تا مانند21 نفر دیگر در این را به ما کمک کنید

البته لازم به ذکر است این مطلب فقط برای وبلاگ های هلیله ای است و واقعا نمی خواییم ادای کسی رو در بیاوریم و دوست نداریم از ما ناراحت شوید.

بهترین مطلب{تقدیر از هنرمندان از وب انجمن حاج عبدالرضا»حاجی خسته نباشی خدا قوت.

جنجالی ترین مطلب(مطلب استقلالیم از وب منو محله ام چون رسما از جان خود گذشت و این مطلبو زد چون 90 درصد هلیله ای ها پرسپولیسی هستند»علی رحمت خدا کمکت کنه نکشنت.

احساسی ترین مطلب«فاطمه فاطمه است از وب جان عشق نجف که هم بسیار زیبا هست و هم فوق العاده احساسی  است»نجف خیلی جالب بود.

عنوان بهترین وبلاگ طعلق میگیرد به وب هلیله پسری خوب به نام مارسی زیرا در فرهنگ عام هلیله نه مطلب حاشیه ای زده نه مطلب بیمنی بلکه بسیار زیبا و سه روز یک بار آبدیت میشود مارسی دمت گرم.

جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 17:09

بین همه تیم های دنیا عشق است استقلال

استقلالیم ام

روزگارم آبی است

تکه قلبی دارم،ان هم آبی است

تیمی دارم،بهتر از پرسپولیس

من هوادارم

قبله ام یک گل آبی

جانمازم عشق آبی

همه ذرات وجودم متبلور شده از آبی

استقلالی تیمی نیست،که به اسانی از یاد من و تو برود

استقلال،رنگ آبی است به توان بی نهایت

استقلال،ضرب دل آبی من و توست

استقلال هندسه فریاد ابی است

هر کجا هستم باشم،استقلال مال من است

بردها،طوفان ها،فریادها مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می بازد،مهم عشقی است که در قلب من و تو جاری است

من نمی دانم

که چرا می گویند:قرمز است،رنگ خون

و چرا در دل ما طوفان آبی جاری است

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

بو کنیم  گلهای آبی را

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل ابی شناور باشیم

خون ها را آبی کنیم

و وقت غروب،دوباره متولد بشویم

کار ما شاید این است

که میان گل ابی و لاله آبی

فریاد زنیم

ما هوادارم ابییم 

 

به امید پیروزی ما در دربی 

 

لطفا بازی استقلال و پرسپولیس ر برای ما پیش بینی کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ا

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 19:16

قایق نوح

هرچه را که به دانستن آن نیاز داشتم  از کشتی نوح آموختم :

1- از قایق جا نمانید

2- به خاطر بسپارید که همه ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک)

3- از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که نوح کشتی می ساخت از باران خبری نبود

4- خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن 60 سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید

5- به حرف نقادان و عیب جویان گوش ندهید، به کاری که باید انجام دهید بچسبید

6- آینده تان را در جایی بلند مرتفع بنا کنید

7- برای رعایت مسائل ایمنی دوتایی سفر کنید

8- سرعت هیچ مزیتی ندارد، حلزون و یوزپلنگ هر دو در کشتی بودند

9- موقعی که دچار فشار روحی هستید، چندی روی آب غوطه خورید.

10- به خاطر بسپارید کشتی نوح را یک غیر حرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک را حرفه ای ها ساختند !

11- هراسی ازطوفان به دل راه ندهید.

12- موقعی که با خدایید، همیشه رنگین کمانی در انتظارتان است

جمعه 9 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 21:56

وطنم

در خون من غرور ایران نهفته است 

  

 خشم ستیز رییس علی نهفته است    

 

در تنگنای سینه غم دیده ام

 

گوهر علم حسابی نهفته است 

 

قدرت ما را جزیره ای خشک گمان مبر 

 

خلیجی بی کاران و خروشانی نهفته است 

 

پنداشتی که ریشه پیوند ما چیست 

 

در سینه یمان هزار ایران نهفته است 

 

علی حسن ابراهیمی۸۹                                                             

شنبه 3 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 19:08

داستان دو قسمتی منو خانوادم

ساعت نزدیک 19 بود سه ماشین بیشتر نداشتیم و 19 نفر  بودیم هر کاری می کردیم دو سه نفر اضافه می موندند زنگ زدیم تاکسی تلفنی گفت ماشین نداریم گفتم کی ماشین دار میشوید گفت بعد افطار رفتم تو حیاط گفتم بی خیال بعد یک سحری خوب ما حسابی سیریم شما برین منو مجو خلیل با موتور میایم همه گفتن بابا شما خیلی فداکارید گفتم منو مجو همینیم......................

همه رفتن بسوی خانه عمه،آخه افطار دعوت بودیم.با مجی به سوی موتور رفتیم که فهمیدیم موتور بنزین نداره مجی رفت دنبال بنزین  که ناگهان  یکی دو لیتری پیدا کرد خوب راه افتادیم. وسط راه بودم که شک کردیم در خونه حاج محسن قفل کردیم یا نه که مجبور شدیم بر گردیم،برگشتیم دیدیم درو قفل کرده بودیم رفتیم سوار موتور بشیم که دیگه موتور روشن نشد در همین زمان یک اتوبوس از در مغازه حاج عباس رد شد هر چی داد زدیم وایسا وایسا آن مرد مسلمان نایستاد گشنگی داشت بهمون فشار میاورد هوا هم که خیلی گرم بود در این لحظه مجو گفت خدا بکشه آن کسی رو که این پیشنهاد رو داد آمدم جوابش بدم که دیدم یکی پشت در خونه،داره بوق میزنه رفتم دم در دیدم پدرم آمده بود دنبالمون گفتم چطور شد آمدید دنبال ما گفت خلیل گفته شاید موتور بنزین نداره در همین لحظه صدای اذان از سه مسجد و بلند شد بابا گفت سوار شوید که سریع برسیم. راس ساعت هشت و پنج دقیقه رسیدم در خونه عمه .در زدم،درو باز کردن رفتم خونه، سلام کردم، یک آن دیدم یک سفره عظمت و زیبا پهن شده و پر از غذا های رنگارنگ با این تفاوت که هیچ کس به این غذا ها دست نزده خیلی خوشحال شدم که ناگهان مشکل همیشگی پیش امد،آری برق رفت اما ما که به روی مبارک نیاوردیم و به سرعت شروع به خوردن کردیم.

بعدش مثل همیشه رفتم با خدای خودم صحبت کردم و ازش خیلی تشکر کردم که چنین خانواده ای به من داده..................................................... .  

                                                                        پایان داستان

امیوارم روزی تمام هم محله ای هایم با هم سر یک سفره بنشینند و افطار کنند

                               «ولی امیدوارم برق نره»