من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
زولا

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 21:55

هر چه دل تنگت می خواهد بگو ای یار

اطلایه ی فوری                                         به نام خدا                                       اطلایه ی فوری      

سلام بر خوانندگان عزیز وبلاگ منو محلم هلیله امروز وبلاگ ما رسما نه ماه شد و خدا رو شکر تا حالا هستیم امروز ابن بخش را به شما می دهم در نظرات هر گونه انتقاد و... و هرگونه دلگرمی نظیر تشکر و هر گونه ناراحتی از این وبلاگ  بروز داده شما میتوانید در نظرات بنویسید

در ضمن دم تمام شما دوستان وبلاگ خان گرم زیرا تنها جلب رضایت شما هدف ماست

از تاریخ29/9/89

تا تاریخ 10/10/89

امده گرفتن هر گونه نظر هستیم چه انتقاد چه تشکر


با تشکر

دوستار هلیله

علی حسن ابراهیمی

09363312206

پنج‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 18:51

به غیرتم بر خورد

                                                 غیرت جنوبی

 

یک اتفاقی برام امروز رخ داد بدنیست دوستان هم بخوانند.امید است لذت ببرید 

................................................................................................................................ 

 ساعت نزدیک ۱۰ بود معلم کامپیوتر وارد کلاس شد شرو ع کرد به درس دادن رسیدیم به یک سوال{برای قدرت کامپیوتر مثالی بزنید؟} 

معلم این مثال را زد:فکر کنید کامپیوتری که از امریکا وارد میشود مثل تیم سپاهان خیلی قوی است و کامپیوتری که ساخت داخل است مثل تیم شاهین بوشهر سوراخ است 

خیلی بم بر خورد گفتم:همین ساخت داخل باعث میشود کشور پیشرفت کند و شاهین سرور سرور هاست 

معلم گفت که شاهین سوراخه چه ربطی به تو داره 

گفتم:شاهین 

اولا«با سابقه ترین تیم تاریخ ایرانه بعد ایرانجوان 

دوما«آقای معلم شرمند تیم خودتو درس خودت سوراخه 

معلم گفت بشین بچه جنوبی بو گندو 

هشتا از بچه ها که آبادانی بودن شروع کردن به گفتن 

اصفهان...... 

مثه........... 

به معلم خیلی بر خورد گفت:باشه شاهین نه صنعت نفت دوباره بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن گفت باشه اصلا مثال نمیزنم 

به یکی از بچه ها گفتم بگو برای چی گفت ما چنوبی ها ..... هستیم 

به معلم گفت 

معلم هم جواب داد چون هستید 

حسابی باش بحث کردیم بعد گفت هر ده تا تون برید بیرون 

بلندشدیم  

همین که داشتیم میرفتیم بیرون گفتم به معلم

این تیم ایران                                                                                               یا علی مدد 

این تیم شیران                                                                                            یا علی مدد 

شاهین بوشهره                                                                                            یا علی مدد 

 

گفت حسن ابراهیمی اگه تیم شاهین میفهمید اینقدر دوستش داری طلا  بت میداد 

گفتم ما عشق داریم به تیممون به ولاتمون مثل بعضی ها نستیم که همه چیزو تو پول میبینند در این هنگام زنگ خورد 

 رفتم پشش بش گفتم اگر ذات ما را کاملا برداری و ازمایش کنی در آن چهار چیز میبینی 

!- عشق به ولات و تیم ولاتم 

۲- عشق به خانواده و دوستانم 

۳- عشق به هم ولاتی هایم 

۴- عشق به استقلال تهران

و ما ده نفر شدیم شهیدان را چنگ نرمم که علیه ما جنوب ها که دارای فرهنگی غنی هستیم شروع شده  

{به زودی هلووووووو خان اعلان چنگی سخت با این عناصر چنگ نرم خوا هد کرد}

بین تمام غیرت ها غیرت جنوبی عشقه 

دم تمام بچه های با غیرت ولاتمون که از جانم برایم عزیز ترند خیلی خیلی گرم 

 

چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 23:04

یک باره به ذهنم آماد......بخندیم

                   این واقع ها یک باره در ذهنم آمد گفتم بد نیست بنویسیم بخندیم

مستند مهم و فوری شبکه ی بی  بی  سی  فارسی  هلیله

سلام بر هلیله

سلام بر برو بچ بلاد کبیر

سال 1505

امپراتورهلوووووووووو به درجه رفیع مرگ رسید

بیوگرافی او بعد از ترور شد نش

نام: هلیله

فامیل:هلیله زاده

اسم مستعار:هلوووووووو

پایتخت:استان هلیله

او مردی مهربان و دیکتاتور بود و فقط دوست داشت هلیله پیشرفت کند برای همین معروف شد به دیکتاتور باحال او به دست جاور به درجه مرگ رسید

او با  چرکو دوست بود اما چرکو نقشه ی قتل او را کشید

فرخ 2500ساله هم  نقشه را تایید کرد

ناهید با هواپیما ان ر از بوشهر به شهر هلیله آورد

حاج رحمت به حاج عبد الرضا داد {فرماند های هلووووووووو}هر دو قبول کردن و نقشه را به روباه دادند در این هنگام تیرشوک با طنز اجتماعی با موتور مسعود فیلتر امدند

نقشه را به بچه های مسجد الرسول و امام حسین  دادند تا آنها جاورو اماده کنند برای قتل

شب تاج گذاری بود

اغو واینجا هلیله سریعا جاور را به نزدیکی مدرسه فرستادند زیرا علی انجا قرار بود تاج گذاری کند

فردوسی و سعدی شروع به خاندان شعر برای علی هیتلر کردن

حافظ هم که مرتب فال میگرفت

انیشتین هم که دنبال بودجه ی فیزیک بود

افتخاری هم می خوانند

فیک فیکو هم آماده گرفتن عکس بود

پالیز مسول محافظت از هلووووووووووووووووووووو بود

هلوووو وارد شد تاج را بر سر نهاد و سوار بر  ماشینش شد و به سمت ساحل رفت 

 در این هنگام جاور سوار بر رخش آمد تیری بر کمان کردو به سم هلوووووووووو زد که.....................

که ناگهان برق ولات پرید و ادامه مستندهلووووو دیکتاتور باحال متوقف شد

این داستان ادامه دارد......................................................

در ادامه

3-وزیران خودش را معرفی میکند

2-هلوووووو سخنرانی میکند

3- جاور ......................

امید است دوستان ناراحت نشوند و......

پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 14:55

به یاد مادر بزرگم

پوزش به خاطر اینکه این مطلب را بسیار دیردر وبم زدم

                    « خاطره درد ناکی که هیچ وقت یادم نمیره»

ساعت نزدیک های شش بود به گمان افطار شده بود

پدرم خیلی سر در گم بود به سراغ  تلفن رفت به خونه حاج محسن زنگ زد

عمه ام برداشت بعد از مختصری احوال پرسی پدرم گفت دیم کجاست؟ هر جوری بود گوشیو رساندند به دی خلیل بعد از اندکی صحبت کردن گوشی را به من دادن با مادر بزرگم حرف زدم صدایش مثل همیشه نبود

زبانش سنگین شده بود

دلم گرفت گفتم بی بی ایشالله زودتر خوب میشی میام میبینمت

جوابم نداد به گمانم نشنید دوباره تکرار کردم و با همان لحن زیبا فرمود ایشاالله

دیگه پدرم حال همیشه گی خودش رو نداشت

همه ناراحت بودیم ولی اصلا فکر نمیکردیم که.....................................

ساعت نزدیک سه صبح بود پدرم بیدارم کرد و گفت

میبرمت خانه مادر بزرگت، گفتم چرا؟

گفت می خواهم بروم بوشهر،مثل همیشه گفتم میام

 مادرم از ته اتاق گفت نمی خواد بیای فردا مدرسه داری

گفتم خب چرا الان راه میفتید؟

کسی بم جواب نداد،باز هم آن فکر غمگین کننده به ذهنم نیامد

صبح به مدرسه رفتم حال خوشی نداشتم خیای دوست داشتم زنگ بخورد و به خانه مادربزرگم بروم و تماسی با هلیله بگیرم و با بی بیم صحبت کنم

زنگ بصدا آمد،سوار سرویس شدم،آنقدر در فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم

به سرعت وارد خانه شدم

تلفن را برداشتم ،شماره موبایل پدرم راه گرفتم ،بار هشتم برداشت

هنوز سلام نکرده بودم که صدای قران را از پشت تلفن شنید

جا خوردم اما فکر نکردم که نکند................................

گفتم بابا کجایی؟

چیزی نگفت

گفتم بی بی چطوره؟ که ناگهان صدای ناله ای درد ناک از پشت تلفن رسید

تلفن قطع شد،دلم ریخت،گفتم نکنه مادر بزرگم فوت کرده،بی اختیار زدم زیر گریه

خالم آمد در اغوشم گرفت و بوسیدم و گفت خدا بیامرزدش

دیگه نتونشتم خودم بگیر رفتم تو اتاقم و حسابی گریه کردم

وتازه فهمیدم

«بی بیم که از تمام دنیا بیشتر دوستش داشتم مرا دراین دنیای بزرگ تنها گذاشت»

و خدایش بیامرزدش

...................................................................................

الان خیلی نارحتم

ای کاش لحظه وداع او با این دنیا پیشش بود

ای کاش یک بار دیگر صورت نورانیش  را می دیدم

ای کاش الان پیشم بود

ای کاش فقط لحظه ای صدایش را میشنیدم

و فقط ای کاش........................................

«برای شادی اموات صلواتی ختم کنید»

 

زمستان خیلی سرد و خیلی دلگیرانه ی

                 سال84