من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
رایتل

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 17:12

دریا

نزدیک های دریای خزر بودیم...

غروب دلنگیزی بود….

خورشید تا وسط اسمان امده بود…نه انگار از وسط اسمان گذشته بود،حس میکردم خورشید داره به زیر دریا میره…موج قشنگی میومد.صدای اثابت موج به سنگ ها یا نوشتن اسم روی ماسه و امدن اب روی ان…یاداوری خاطرات تلخ و شیرین زندگی،لذتی وصف ناشدنی داشت…به قول شاعر«اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف»

                      

                   «خداییش خیلی احساساتی شدیما»

 

خواستم تنی به اب یا ابی به تن بزنم تی شرتمو در اوردم به سمت دریا رفتم که صدای فریادی امد…درست از سمت راست ساحل می امد…دو مرد هیکلی و یک مرد لاغر مردی بلند قد را دارن حمل میکنند و به سمت ساحل می اورند…و مردم همه از پشت و راست . چپ به سمت انان می رفتند..به گمانم…ن حتما داشته غرق میشده…با هزار زحمت و رد شدن از ان ترافیک بیهوده ان مرد را به ساحل رساندند..مردم دوره اون جمع شدند..سیاهی چشماش پیدا نبود..تی شرتمو پوشیدم

.از بلند بودن صدام یا همان رسا بودن صدام استفاده کردم و وارد ان حلقه شدم و با فریادی که به گمانم تا نزدیکای تهران امد داد زدم....برید کنار...
برید کنار...
دورشو خلوت کنید...
برید کنار...تروخدا...توروخدا برید کنار...
بزارید نفس بکشه
برو کنار///
مردم که یا از صدای من ترسیده بودند یا از گفته های علمی من استفاده کرده بودند...کنار رفتند...خلاصه ان مرد ناگهان نفس کشید البته نفس های مصنوعی غریق نجات ها کار خودشو کرد فرد نفس کشید...چشماش باز شد....فریاد های اسمان خراش من و ان غریق نجات لاغر سکوت و ارامش ساحل را شکسته بود ....گویی خدا دلش برای پسر ان مرد سوخته بود...دریا را طوفانی شد...ارامشش رفت...مرد را به بیمارستان بردند....دریا به ان مرد رحم کرد...مردم  صلوات،دست،جیغ و خلاصه هر کاری بگی میکردن..انگار ی عضوی از خانوادشون بوده«بنی ادم اعضای یک دیگرند»سپس غریق نجات ها یا بهتر بگم فرشته های نجات وقتی مردم متفرق شدندیک چایی ذغالی به بنده دادند که هنوز طعمش زیر دندانم هست..
دمه همه ی مردم با احساسمون گرم.
 
 
اخر نوشته خودم:
دمه ساحل نشستن حال قشنگیه ادم ی حس قشنگی داره که خوب برای هر کس متفاوته،فقط تورو خدا وقتی میریم لب ساحل قلیون سیگار ....از این چیزها با خودمون نبریم بخدا خوب نیس...جای اینا بیایم با خودمون لب ساحل خلوت کنیم و به ارامشی که از دست دادیم برسیم.
راستی قهرمانان بی نام نشان این مرزو بوم همین غزیق نجات ها هستند.
در ضمن دوستانBLOGFAبه علت زیاد بودن سرعت اینترنت ما نمیتونیم براتون نظر بزاریم....
تا درودی دیگر بدرود

یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:58

مرغ و خروس

در خلوت خود نشسته بودم...... ناگهان مادرم صدایم زد و گفت بیا نهار، مرغ داشتیم امدم مرغ را میل کنم،که ناگهان سهراب بوشهری امد و گفت

«اهل هلیله ام روزگارم چول است،مادرم پای خمیر گرده،پدرم فکر صیده نکرده،اما باز میگویم تا شله تماته ای هست باید زندگی کرد»

یک تکه از ران مرغ را به او دادم اخه دلم سوخت واسش

.

.

در همین هنگام رستم امدو گفت

«مرا مام نام مرغ نداد....تو بده ای علی جان مرغ بده»

ان تیکه دیگر ران را به او دادم

.

.

ناگهان فردوسی بوشهری از رخش پیدا شدو گفت

ندارم خواب ارامش ای علی

منم تنها و غمگین و گرسنه ای علی


دو بال مرغ را به او دادم چون دلم تو این گرانی برایش سوخت

.

.

.

در همان لحظه حافظ بوشهری امد و گفت

گفتم که مرغ من شو

گفتا اگر  پیدا شود

گفتم علو نهار داره

گفتا اگر مرغ باشد

گفتم شانسی میروم

گفتا برو مرغ دارد

خداییش خیلی از شعرش خوشم اومد دو کت مرغ را به او دادم

.

.اماده شدم مرغ را بخورم که سعدی امدو گفت

چشم بستم تا مشم عاشق مرغ

چه کنم بوی مرغ مرا عاشق کرد

.ان گوشه مرغ که پولدار میکند را به سعدی دادم

.

.


تا سعدی رفت مولانا امد وگفت

چون حکایت میکنم از مرغ

بشنو از دل گرسنه مولانا.

به رسم ادب نصف سینه مرغ را بش دادم،دیگه اطمینان پیدا کرده بودم شعرای عزیزمون دست از سر پر موی ماه برداشته.که ناگهان ندایی امدو گفت

هله دان دان هله یک دانه یک دانه

این مرغ ماله برزیله ن ابرانه یکدانه

.

.

.

.

اخرنوشته خودم


مرغ بهانه بود به جان شما خواستم فقط بگم قدر خروس بدونیم خیلی موجوده مفیدیه مردونه خیلی مرده....در باطن این مرغ که بر سر سفره ما هست

                    هزاران زحمت کشیده شده است

                              تو بخور مرغو بگو طلا خوردم



دمه همه ی خروس ها گرم!!!!!!!!!!!!!!!!



((در ضمن در نظرسنجی ما حتما،لطفا شرکت کنید))بالای صفحه،واسمون خیلی مهمه