من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 18:46

شب یلدا است

امشب شب یلداست 

زیباترین شب و طولانی ترین شب جهان. 

یادمون باشه یک لحظه بیشتر بودن کنار هم را باید جشن گرفت 

شب یلداسسسسسسسسسسسسسسست؟؟؟؟!!!!!<<<>> 

.فال بگبریم...حضرت حافظ 

اجیل انار چقندر... 

شام خوشمزه 

همه هم دور هم 

پارسال این موقع تو همین ساعتا بود زنگ زدم به داییم یلدا رو تبریک گفتم اما امسال اون نیست.پر کشیده و رفت.دلم بدجور واسش تنگ شده....گاهی در ذهنم باش صحبت میکنم...احوالشو میپرسم...گاهی توی رویای شبانه ی حودم خوابشو میبینم هیچ وقت دوست ندارم از ان رویا بیرون بیایم... خواب مبینم کناره هم نشستیم..یا...

کاش بودی 

کاش دوباره کنار این جمع خانوادگی ما بودی<<<<>>>امشب همه هستیم من خواهرات خواهر زاده هات.همه هستیم بخدا.ولی چون تو نیستی انگار...داییی دوست دارم

دایی یلدات مبارک 

.  

به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود.

اخر نوشته: 

دایی میدونم جات بهترین جاست...ولی شدیدا تو این هفته دل تنگت شدم...  

بیخیال یلدا مبارک 

<
>
<
>

اصلا نیاز به نظر نداریم....اصلا  

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 14:13

عاشورای دوم

منم عباس...

منم بردار حسین منم پسر علی.

سکینه مشک اورده.عباس اضغر من غش کرده اب ندارد.

عباس علمدار کربلا اذن میدان میخواهم.

عباس به میدان امد.مشک در دست به دجله رسید خواستم ابی بخورم صد واویلا  حسین اب میخواهد.من اب نمیخورم حسین تشنه است.

علمدار تیر به دست خورد مشک بر دهان گرفت.شوری در خیمه های اهل بیت حسین.علمدار دارد اب می اورد.تشنه گیمان بر طرف می شود. وای تنم کمرم شکست عباس شهید شد وای...علمدار ما اب نمیخواهم  سقای حسین ما اب نمی خواهیم فقط برگرد حسین را تنها نگذار..

بعد علی اکبر نوبت اضغر امد

منم قاسم من قاسم نوه علی...منم تازه جوان...اذن میدانم ده ای حسین تا روم تا روم قتل عام کنم دشمنان دین را....

اذن میدان نمیدهم...تو...نوجوانی....رفت امد...باز اذن میدان خواست..

به میدان رفت جوانی برومند...قطعه قطعه شد.ان جوان برومند.

نوبت برسید به سالار شهیدان شه شاهنگشاه دین.قبل رفتن به رفت پیش زینب شرح ماجرا گفت.شرح اینده اهل بیت گفتم به تو رفتم.

زینبم بی قرارم.برادر نرو...نرو ز میدان.

منم حسین شمشیر کشید دست خدا.

گاه زینب مینشست گاه زینب می ایستاد.تا صوت حسین می امد زینب ارام میشد.دقایقی گذشت صوت حسین نیامد.زینب بی قرار شد رقیقه امد گفت عمه...بابا....بابا...من اب نمیخوام....بابایم کجاست...اسمان قرمز شد زینب فهمید حسین پیش پدر و برادرش رفت....

شمر و عمر به خیمه زینب رسیدند اه و واویلا

نالان زمین کربلا

نالان زمین کربلا

خون گرفته

خون گرفته

خون حسین یارانش

خون حسین یارانش از دجله تا هامون گرفته

هامون گرفته...زینب سر به زانو با دلی پر خون گرفته.

.

.

.

سر پسره رو بوسیدیم گفتیم حسین شفا دهنده ی همه عالم است

او درمان همه ی درد هاست


پایان قسمت دوم


یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 17:34

دلتنگی ۱

شب تاسوعاست....بچه هامون دارند دمام میزنند..تو فکرم...چرا حسین شهید شد....اگه من اذن میدان میگرفتم....تو این فکر بودم...که یکباره سید دمام بم داد...تعجب کردم...من...دمام...زدم...باورم نمیشه دارم درست میزنم....تو یک نگاه دیدم تمام بچه های هئیتیم داریم دمام میزنیم...«به قول خومون» پام درده...کمرم بریده از شدت سینه زدن...امشب شو عاشوراست میخوام خونه بمونم...دلم نمیاد...حسین....یا علی...دلم نمیاد...لباسامو پشیدم ....بچه ها تعجب کردن که اومدم....فریاد زده شد....دمام روی دوشم بود....فریاد دوباره زده شد....فریاد این بود....زینب بی برادر شد.... نمیدونی چه دردی کشیدم....درد پا فراموش شد...درد بی حسین شدن شروع شد....بی اختیار هر شش نفر افتادیم....مایی که سال به سال گریه نمیکردیم....حالا داریم خون گریه میکنیم... 

بنیامین قش کرد.....یا حسین....اب اوردیم...قند...چاییی.کنجیرش گرفتیم////زدیمش...هوش نمیومد....رفته بود تو حس....هوش اومد رفتیم با هم سینه زدیم اشک هایمان بند نمی امد....پسری ۹ ساله امد خم شد دست ما رو گرفت گفت مادرم را دعا کنید رو به موته.....اتیش گرفتم....سوختم....گفتم حسین تو که هستی که شفا دردی مرهم دردی منبع ارامشی وای وای وای.... 

پسر رو هر سه به اغوش کشیدیم و گریه کردیم تا................ 

«ادامه دارد» 

اخرنوشته: 

پسره خیلی گناه داشت... 

بارون می اید دلم غم دارد.  

شب عاشوراست ان چنان از اسمان باران می اید که نگو نپرس

 

.

شنبه 4 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:17

حسین «ع»

هله دمام....هله هله ....حیدر...حیدر...الللللللللللللله....حیدر...حیدر...حیدر...حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر ....یا علی یا محسن یا علی.... 

دمام  روی شونه هامه...چوب توی دستمه...میزنم میاندار فریاد حسین حسین میکنه اب....تشنگی....زیر بارونم...تشنه ام خسته ام دمام سنگینه...باران ببار روز عاشورا شاید عباس به میدان نرود ببار ببار...شرم دارم اب بخورم شرم دارم بگویم اب میخواهم... 

وارد صف سینه میشوم .....واحد...کمرم درده نای واحد زدن ندارم شرم دارم بگوییم کمرم دربده کمرم...یاد عباس...یاد غریبش 

سرما خورده ام....برادرم شرم دارد بگوید علی اب بخور خوب میشوی اب بخور ارام شود گلوید...اخ کی به عباس اب داد...اخ از ان ساعتی که....

عباس بچه ها اب نمیخواهند....به جان حسین اب نمیخواهند... 

یا خدا باران ببارد یا خدا باران ببارد عباس نرود...عباس به میدان نرود.  

بعد علی اکبر نوبت اصغر امد....تازه جوان اماده میدان شد...وارد میدان شد...وای...وای...وای... 

 .... 

عمو تشنه ایم....عمو نرو به میدان سیراب میشود.... 

عباس به میدان رفت با مشکی خالی....زیر لب میگفت برادرم اهل بیتش تشنه است...اخ از ان ساعتی که غباس رمین خورد...زمانی بگذشت...وای وای علمدار نیامد...علمدار نیامد خور شید سرخ شد حسین فهمید علمدار به  سوی پدرش رفت...عمو....اب....اب...یا علی

نوبت به شاه شاهنگشاه دین امد... 

منم حسین 

منم حسین 

حسین پسر علی 

نوه رسول 

کوفیان بی شرم 

کوفیان بی شرم  

من نه از سر جنگ امده ام.. من با اهل بیتم امده ام

منم برادر زینب 

منم فرزند زهرا 

منم برادر حسن 

واویلا واویلا حسین عزم رفتن ز میدان کرد 

.... 

از لباس هایش فهمیدم حسین است  فهمیدم او حسین است....اسب امد اما بی صاحب امد صاحبش پر زد سوی زهرا..... 

شرم دارم بگویم اب می خواهم..... 

اخرنوشته: 

 

امام حسین هر که هستی میدانم منو مردم شهرم دیوانه تو هستیم ما سیاه پوشت هستیم....حسین تورا به دست عباس فردا به میدان نرو 

امام حسین حیات بده تا کربلاتو ببینیم تا ندیدیم نزار جان دهیم

خجالت میکشم  روز محشر از نگاه به روخه پدرت...نمیدانم اگر من در کربلا بودم حاکمیت ری را قبول میکردم یا شهادت با تشنگی را 

التماس دعا....همین