چی .... کی....من....تو....چی میگی بابا - من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
رایتل

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 20:35

چی .... کی....من....تو....چی میگی بابا

در خیال خود بودم  ناگهان چمدانی پر از پول فردی به من داد گفت برو به تاریخ

رفتمو قدمی زدم

ابتدا شاهنامه به سراغ کاوه میرویم

سلام کاوه حال روزت چطوره خوبی

اه علی دست روی دلم نگذار

کارخانه اهن فروشی زدم

سالیانه درامد خوبی ندارم

علی:کاوه ان چرمت کو...کاوه مرام داشتی انگار

علی بیخیال من شو من تازه کارخانه زدم تازه رونق گرفته ... دیگر حوصله ندارم...بدهی دارم بخدا مالیات فشار اورده روم....علی چرمو تو مزایده فروختم باش کارخانه زدم.....مقداری از پول چمدان را به او دادم.... روی میزش گذاشتم بی خدافظی رفتم

...رفتم به دنبال رستم...گفتند تو ناصر خسرو میشینه خوشحال شدم شیرنی تری خریدم رفتم در خونش در زدم

درو باز کرد

چطوری مرد رویاهای خاطرات بچگیم

امدیم تو

هر چه گشتم رخش را پیدا نکردم

رستم رخش کجاست

علی....علی رخش را فروختم جاش سی جی 125 خریدم صبح ها میرم مسافر کشی باش

بدجور ناراحت شدم...رفت برایم چای بیاورد...مقدار پولی زیر فرش پوسیده خانه اش گداشتم...

صدای غرغر پیرزنی می امد به گمانم صاحب خانه رستم بود...سریع و بی خدافظی امدم بیرون

سراغ سهراب راگرفتم....گفتند در بی سیم اغذیه فروشی دارد...به سرعت به انجا رفتم....دیدم مامورین شهرداری امدن و باستشو جمع کردن و حسابی جریمش کردن...گریه میکرد و اشک میرخت....میگفت دیگر لقمه ای نان نمیتوانم در بیاورم....مقداری پول به او دادم

امدم شیراز رفتم سراغ  حافظ

دیدم حضرت می در دست دارد شعر میگوید میگرید

گفتم استاد چه شده

گفت دیگر کسی مرا نمیخواند

دیگر کسی مرا نمیخواهد

دیدم دردش پول نیست

گفت برو بازار ببین دیگر اشعار من نیست

اما تا دلت بخواهد تفسیر اشعارم هست

خیلی ناراحت شدم

گفتم سعدی کجاست لبخندی زد گفت سکته کرده

خرج دوا و درمانش خیلیه

شعر هایم را حراج کردم تا پول دوایش را بدهم

میبینی برای یک امپول باید چقدر ایندر و اندر زد

حدود 50 درصد از پول را به حافط دادم گفتم شعر هایت را نفروش

گفت نمیدانی شبا میروم رستوران ها اواز میخوانم....

گفتم این را بگیر.....

رفتم سراغ لیلی و مجنون

وای سه فرزند داشتند

تو سنگی مینشتند

مجنون صبح مسافر کشی میکرد و شب میرفت نگهبانی

خودش میگفت هشتم در نه گیره

پول پرداخت برق خانه را هم ندارم

مقداری پول به او دادم

ناراحت شدم گفتم چرا اینگونه شده

در راه افراسیاب و پدر لیلی را دیدم سوار بنز

خزرایی«فردی که اشغار خیام را عوض کرئ و به نام خود کرد» را دیدم هزاران شاگرد داشت

نزدیک صبح بود

فردی را دیدم تازه از زندان

ازاد شده

خیام بود

می خورده بود حد برایش بریدن

پول پرداخت نداشت به زندان رفت.....با ماشین رساندمش در خانه اش.....کاگلی بود....از حد باران خانه اش خراب شده بود

گفت علی

در جهان خوب مباش...اخرین بسته پول جمدان را به وی دادم

به سراغ فرهاد رفتم درویش شده بود نان هم مداشت خندید گفت علی هرکه هوس داشت خوشبخت شد

دیدم خسرو با حرم سرایش امدو از جلوی ما رد شد

گفتم فرهاد شیرین کجاست

گفت از خسرو طلاق گرفته با مهرش  میتواند اصفهان را بخرد

.

.

خسته شدم امدم............«ادامه دارد»

اخر نوشته:

نمیدونم وضعیت اقتصادی چطوره

ولی خیلیا از اتش دوزخ نمیترسند

چی شد

چرا نوشتم اصلا چی نوشتم

بیخیال شما به فکر کمتر از خودت نباشششششششششششششش

خودت عشقه

                                                    

نظرات (1)
+ الناز سلیمانی [ ایران ]
سلام علی اقا
تبریک بابت معدلتون......متن خوبی بود بابا از این پول ها هم به ما کمک کنید بخدا ما هم عین سغدی مریضیم
تصویر سازی قشنگی بود.به زیبایی مشکلات اقتصادی رو نشون دادید.
موفق باشید بازم تبریک
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 15:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود خانوم سلیمانی - الناز
ممنون....ما هم تبریک میگیک به شما بابت اینکه مشروط نشدید.....هههههههههههه
خواهش میکنم شماره کارتتونو بدید واریز میکنیم
.
ممنون از اینکه سر زدید
از باب شوخی بود«میدونم معدلتون 17 بالا شده شوخی بود»
مرسی سر زدید
........
ممنون
ما هم تبریک میگیم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :