ما رفتیم.... - من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 02:46

ما رفتیم....


اقا اگه من بمیرم چیکار میکنی؟جان خودت راسشو بگو فک کن من الان مردم سر خاکمی...چیکار میکنی؟

سید موسوی«دوستی عزیز تر از جان»:دگر خزان گشته بهارم.کجارم این دل زارم.چه میشود اخر کارم.همدمی ندارم

سید مهرداد«دوست 3 ساله»:خدا نکنه علی اگه بمیری باید بیان بیمارستان چون منم...

سید ممد«دوست دانشگاهی»:تا خود صبح گریه میکنم باور کن

محمد رضا عشقی:واست ی روضه امام حسین میخونم تو دانشگاه دو هفته عزا میگیرم بعدم فراموش میشی

وحید افروغ«دوست 7 ساله»:علی فکر و حتی بیانشم قلبمو میسوزونه..بخدا میمیرم نباشی

حسین«دوست دانشگاهی»«میومدم به بابات تسلیت میگفتم ی پارچه واست میزدم بزرگ با مضموم صبر برای خانوادت و دوستات»

مسعود مقدم«هم محله ای»تا صبح کنار بابات می ایستم چون همون قدر که تو دوسش داری اونم دوست داره و واسش سخته»

علی مستمند«هم محله ای»واست مشکی میپوشم و تا هفتم هر روز میام سر خاکت.

وحید حسن احمدی:سعی میکنم نخندم تو مراسمت باور کن

ارمین«هم محله ای»خون گریه میکنم چون رفیق نبودی داداش بودی واسم

شایان«دانشگاهی»:علی من گل میفرستم نمیرسم بیام

مهرداد«دوست 7 ساله شاه داماد»میام سر خاکت تا صبح گریه میکنم و اسم پسرمم میزارم علی

مهران«دانشگاه»تاکسی در بست میگیرم میام اصفهان تا خود 40 خونتون کنار داداشت میمونم

سید علی«//»میام سر خاکت میگم مرد بود.بعدم میام ی گوشه ابمیوه و خرما و حلوا میخورم

محمد بخشیان«هم محله ای» به خاک مادرم قسم تا 40 مت مشکی میپوشم واست دمام یزنم رو خاکت میفتم میگم خدا چرا بردیش...جیغ میزنم با همه سر خاکت دعوا میکنم و هر هفته میام بت سر میزنم

جابر حسن احمدی:«سر قبرت داد میزنم علی دوست دارم

محسن:اگه رفتی منم بات میام

احسان:واسط خرما خیرات میکنم

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

افراد دیگه ای هم بودند اما ننوشتم

اشک محمد بخشیان وقتی اومد و منو دید

اشک مسعود وقتی بی اختیار نگام کرد

گریه وحید افروغ پشت تلفن

غم سید موسوی

انهایی که با رنگ متفاوت نوشتم بیشتر به واقعیت نزدیک بود

الفاتحه

در شادیاتون جبران کنم

پیشاپیش عذر خواهی مرا پذیزا باشید که در مراسم ختم خود حضور ندارم.

///////////////////////////////////////////////////////////////////////

چقدر من اره خودمو میگم جقدر مرده پرستیم

علی

1 تیر

ساعت 2:43



قدر همو قبل رفتن زیرا خروارها خاک بدانیم

همین



نظرات (6)
+ MAN [ ایران ] http://1390to.blogsky.com/
یادمان باشد،
آدمهای دور و برمان،
حتی آن تکراری ها،
حتی آن خیلی معمولی ها،
حتی آنهائی که قیافه شان به این حرفها نمیخورد،
... خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را میکنیم،
حرف برای گفتن دارند...
پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 15:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
افرین
....
+ دوست [ ایران ]
خرین لحظات زندگی . . . ! !



حال آخرین لحظات نفس کشیدن است.

آخرین لحظات دیدن و شنیدن.

زندگی می کنم گویی که هیچ گاه زندگی نمی کرده ام.

زندگی می کنم گویی که ماهیتی ندارم و خواهم مُرد . . .

گویی که هیچ گاه به دنیا نیامده ام .. !!

اشکهایم به بهای سالها و روزهای از دست رفته ی زندگی ام به پائین سرازیر شده اند و آنقدر تند تند می ریزند که گویی سالهاست در حبس بوده اند.

گویی به پائین روانه اند که هرگز ریخته نشده اند.





چشم هایم که همیشه در بازی از اشکانم شکست می خورند، دیگر توانی برای نگاه ندارد.

پس این همه عجله و همهمه برای چیست ؟

شاید این آخرین قطراتی باشد که از نگاه خیس و پژمرده ی تبسمی تلخ به انتهای خنده بازارهای مملوک از شادی، سرازیر می شوند.

در اتاقی نشسته ام، چهار دیواری ای مستطیل شکل، که سالهاست نگاه خیس و پژمرده ی مرا به تحمل نشسته است.

در کنج یکی از نگاه ها، پنجره ی سیه چرده ای، در نگاهم به رقص دعوتم می کند.

یادم رفت بگویم که روزنه ای کوچک در پائین تر قسمت پنجره با آینه بازی میکند و گهگاه باد را به ضیافت تنهایی اتاقم دعوت می کند.

باد آرام و دلنوازی زو زو کنان از روزنه ی کوچک بر صورت چروک و خسته ی من به نوازش می نشیند.

پرده ی زرد و ارغوانی ام با باد احوال پرسی می کند.

گاهی هم به رقص می نشینند و با هم کمی خوش و بِش می کنند.

گویی سالهاست که کسی او را به نوازش حاجت نکرده است.



چراغ های اتاقم نیز، مثالِ چشمان غبار گرفته و اشک آلودم، دیگر نایی برای روشنی ندارند.

خسته اند . . . !!

از این همه دل گرفته ای، دل سردی، بی منتُهایی خسته شده اند.

حتی آنقدر که قادر به روشنایی لحظات واپسین نفس های سرد و خسته ی من نیستند.

دیگر توانی برای روشنایی نیست !

می دانم که آروزیش دیدن باد در کنار بازی پرده ی پائیزی یم بیش نیست.

اما . . .

نمی تواند . . . نمی تواند . . . نمی تواند .

سکوت و تاریکی همه جا را گرفته است فرا.

به گوش نمی رسد حتی نوایی.

تنها صدای خش خش برگهای بیرون از خانه، با سکوت به جنگ می نشیند.

اینجا، شاید عادت کرده است به این خموشی و تاریکی.

نه نوری برای دیدن.

نه صدایی براش شنیدن.

نه دلی برای حرف زدن.

نه دستی برای نوازش .

و نه . . ! !

و سالهاست به دنبال دَستانی هستم برای نوازش های ابدی.

به خود آمدم و با تمام توانی که در هیچ زمانی از زندگی سرشار تهی داشتم به زیر پنجره ام، کشاندم . همان جا ماندم.



حال در کنج اتاقم و در زیر نگاه پنجره، زانو هایم را به سینه ام می فشارم.

سر را روی دستانِ زخم خُرده ام به حاجت نوازش می گذارم.

صدایی نیست آنجا، جز خش خش همان برگها.

و تنها مانده ام من.

در این آشفته بازارِ دلم، در این آشفته بازارِ چهاردیواری زندگی ام، همه چیزهایی را که گفته ام دیده ام، لمس کرده ام، چشیده ام، و احساس کرده ام.

شاید . . ! !

قلبم بهم می گوید : که دیگر قادر به تپیدن نیست .

و من مانده ام که چگونه به گویم که من هم آرزویی برای ماندن ندارم.

من هم مثالت به رفتن تمنا می کنم.

با تمام این وجود اینگونه برایش می نویسم :

ای قلب ، آرام باش ، دیگر چیزی به انتهای این سرنوشت تاریکی نمانده.

تنها چند نفس، چند قدم، و . . . ! !

دیگر تلاشی برای زنده ماندن نیست . حتی تلاشی برای یک آغاز .

در این خلوت تنهایی ، کسی صدای ناله های من را نمی شنود.

و صدای قلب خسته ی مرا نیز.

فریادی از ته بی انتهای بغز گرفته ی قلبم فریادی به نشانه ی زخم خُرده گی هایم می زنم و باز سکوت . . . !

کسی صدای من را نمی شنود !

و باز هیچ .

تنها صدای بغز پرندگان !

صدای خش خش برگهایی که سفور محله آنها را به انتهای راهشان هدایت می کند.

جز اینهایی که گفته ام صدایی بیش نبود.

و شاید تنها خدا . . ! !

و باز مثل همیشه . . .

خدا می گوید :

تو جُز من، کسی را نداری !

و من هم مثل عادت های دیرینه و لحظه های گذشته ی زندگی ام و مثل تجره های تلخم ، سرم را به نشانه ی تأسف به پائین روانه میکنم .

اینجا آخر دنیاست . . . !!



در این بازی روزگار، خسته و ناامید به به چشم اندازیِ آینده می نگرم.

درد را در وجود خود با چاشنی گریه به قضاوت می نشینم.

همین زمان بود که مُردم.

خواب :

می روم به بالای آسمان خراشی که سالهاست که بلند مانده، رسیدم به بالایش، روی لبه های آن می نشینم و با خودم می اندیشم که

چرا . . ؟

به ساعت خوابیده ی خود می نگرم، ساعت هم سالهاست که همانند من به خواب رفته.

من در بالای پشت بام ، روی لبه ی آن ایستاده ام و به دور دست ها نگاه میکنم .

به آینده شاید . . . ! !

به گذشته های دور . . . ! !

و شاید به . . .

تصمیم گرفتم با خود این چنین :

به پائین و به سمت آزادی پرواز کنم.

و کردم این کار را.

هنوز چند لحظه ای مانده بود که همه چیز تمام بشود.

که به ناگه از خواب برخواستم.

و گریه هایم را فروختم ، آنقدر که دیگر ثروتمند شدم.

و جالب است . . ! !

حتی خواب هم با من قهر است .

سرم را به روی دستانم گذاشتم.

در آن تاریکی به صدای باد که نوای صحری را با خود به میهمانی های خانه های اندوه می برد، گوش میدادم.

شاید این آخرین صدایی ست که گوشهایم می شنیدند .

می دانم که زیاد زنده نخواهم بود.

کاغذ بی گناه را برداشتم ، روان نویسی را که برای اول شدنم در مدرسه به خاطر درسهایم به یادگار برایم کادو کرده بودند را از زندانش بیرون کشیدم.



و این چنین آخرین کلمات را بر روی آخرین برگهای بی گناه هک کردم :

سالهاست که نفس می کشم ، اما می دانم که نکشیدنم بهتر بود.

سالهاست زنده ام ، اما می دانم که با مُردنم تفاوتی را نمی توان جدا خواست.

شاید که سالها پیش به اتمام می رسید این زندگی زیبا بود.

و کاش هرگز به دنیا نمی آمدم . . . ! ! !

در آخرین لحظات زندگی ام چنین می نویسم:

هر چه را که دارم بسوزانید تا شاید یقین پیدا کنم که نبوده ام . هر چند ، میدانم که چیزی را نداشته ام و ندارم .





این کاغذها را هم بسوزانید ، آخر مگر این کاغذهای بیچاره چه گناهی کرده اند که باید این کلمات بیهوده را بدنبال خود بکشانند.

مرا در جایی خاک کنید که حتی فکر کردن هم به آنجا برای شما دردناک و عذاب آورد باشد.

لطفاً کسی هم برای به خاک سپردنم دعوت نکنید . می خواهم تنها باشم. همانطور که همیشه بوده ام .

بعد از من می توانید به راحتی شادی کنید چون من دیگر نیستم.

میتوانم از الان شادی شما را برای خودم نقاشی کنم .

لباسهای من را به فقیران هم ندهید ، چون میدانم لباسهای من هم نفرین شده اند، پیشنهاد می کنم آنها را بسوزانید.

و بعد آخرین شی ء را در دستان بی جانم گرفتم ، و آنقدر این قطعه ی فلزی تیز را بر دستان زخم خرده از سالیان گذشته ام، کشیدم تا دیگر جایی برای زخم بازی نماند .

حتی روحم را در این بازی شریک کردم.



حال آخرین لحظات است . . . !

و چه شیرین است این لحظات.

انگشت اشاره ام را با رنگ قرمزِ بر روی دستانم که از بازی سرازیر شده اند آشتی می دهم و پای این ورقه را نوازش می کنم .

حال راحتم.

احساس پرواز را می توانم لمس کنم ، تازه می توانم حس کنم که زنده ام ، گویی که همین حال متولد شده ام.

نفس میشکم و می توانم ببینم و احساس کنم .

و

از این بازی دلگیرم که چرا اکنون ؟

چرا . . ؟!

چرا آنقدر دیر . . ؟!
از دل یک دوست
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 18:52
امتیاز: 1 0
پاسخ:
در برابر این نوشته زیبا سر تعظیم فرو می اورم
ممنون و سپاس
قطعا اگر اجازه دهی این نوشته را در روی وبلاگ قرار دهیم؟؟؟؟
+ دوست [ ایران ]
یادم باشد...


یادم باشد ...

یادم باشد،حرفی نزنم که دلی بلرزد،خطی ننویسم که آزاد دهد کسی را

یادم باشد، که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست

یادم باشد، جواب کینه را با کمتر از مهر

و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد، باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه، درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن را


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...


یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم، مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام...

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان



یادم باشد زندگی را دوست بدارم


یادم باشد هر گاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس

فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 18:44
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یادم باشد به دوستی مثل تو نگویم دوست بلکه بگویم برادر
و یادت باشد نوشته هایم همه تقدیم تو باد
سلام دوست من وبلاگ زیبایی داری اگه دوس داری از هر بازدیدت درآمد داشته باشی بر روی لینک کلیک کن
واقعاً ارزششو داره با یه کلیک یک عمر درآمد داشته باشی
منتظرتم
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 17:43
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه دوس ندارم چون من وبلاگمو همینجوری دوس دارم
+ حاجی [ ایران ] http://bishehr.com
علی سلام
.
راستی تو و حید اگر خواب زده بشین چقدر قشنگ مینویسین!
.
جالب ترین و تفریحی ترین مطلبی بود که تا حالا نوشتی.
.
ارازات احساساتی همه اونهائی که برای مردنت حرفی زده بودند خوندم.
خیلیهاشون دروغ گفته بودند
بعضیهاشون تعارف کرده بودند
عده ایشون تظاهر کرده بودند
تک و توکی مثل احسان و سید علی و حسین یه کم درست گفته بودند.
تنها وحید راست گفته بود.
.
ولی علی اگه تو تو هلیله بمیری من قول میدم تو همه مراسمات بیام ، برات قرآن بخونم و مثل وحید سعی کنم حد اقل سر قبرت نخندم و خودم را یه کمی غمگین نشون بدم وآخرش هم یه پیام تسلیت تو وبلاگهای هلیله برات بنویسم .
چه طوره؟؟علی عشق کردی
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 16:59
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام حاجی جان
ممنونم
.
اره خیلیاشون لاف زدند ولی اره تکو توکی بودند که راس بگن امروز وحید اوده بود دنبالمو تا الان پیشم بود
ههههههههه
بابت قران ممنونم
ولی چرا خنده؟؟؟؟ههههه
پیام تسلیت دوس داشتما
عشق کردما
ولی حاجی ی خدایی نکرده اولش مینوشتی
ههههههههههههههههههههه
سپاس که سر زدید
+ akbarmet@yahoo.com [ ایران ]
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
.....
البته یه جای دیگه هم شهریار میگه:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران....
دارم برات علی آقای گل با این مطلب گذاشتنت!!!!
شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 13:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام سید جان
....
من نوکرتم سید جان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :