من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1392 ساعت 04:00

28-زمستان---خواب مرک

خواب وحشت ناکی دیدم.....

28مین شب زمستان است و باران می بارد,بارانی به نرمی تمام خاطرات نداشته مان که لالایی بود برای خوابهای نصفه و نیمه ام...خوابهایی که تنها پناه فکرهای پلید شبانه ام است .خواب هایی از جنس خوب روشنایی,خواب هایی که انتهایش در پس ذهنم و در همان اخر های ذهنم زیباست.

28 مین شب زمستان است. ولی انگار غم و غربت زمستان زودتر از هرسال به سراغم آمده بود..و نه نسیم خنک و نم برف و نه حتی اوای باران  و نه عطر  گل یاسی که پدرم خریده هیچ کدام ارامم نمیکند ...خواب عجیبی دیدم خوابی که در ان با زندگی خدافظی کردم و به آسمان و به ماه وشاید چشمان خدا خیره شدم :از خدا خواستم که برگردم نمیدانم خواب بدی بود....

اما این جمله در ذهنم امد

مگر چند بار به دنیا آمده ایم که بار ها میمیریم...

بارها میمیرم  هر وقت عهدی از عهد هایم را با خدا میشکنم

و صدها بار میمیرم وقتی باز میبینم خدا در همین حوالی حوایم را شدید دارد

یا گاه انقدر بد میشوم که خودم از رفتار های خویش خسته میشوم یا عهد میشکنم  اما باز مهربانانه دست خدا را میبینم«پدرم»که تحمل میکند بچگی هایم را و مرا هر بار بیشتر از روز قبل دوست دارد.قطعا او معجزه ایست که خدا به من هدیه کرده است

28مین شب زمستان شبی عجیب بود...شبی با ترس وحشت و حتی ... ..خ......

.....همین.....

اخر نوشته نداریم

قلت عملایی حم نداریم