من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
زولا

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 23:59

اخرین لحظات 92

ساعت از 23 گذشته بود،داشتم اماده می شدم برای خواب.ساعت گوشی رو تنظیم کردم برای 3 یا 4 صبح میخواستم واسه کشتی تیم ملی بیدار شم.به سمت تخت خوابم رفتم رمان سوخته دلان نوشته استاد محققی رو میخوندم تازه وارد فصل 13 شده بودم ساعت از 24 رد شده بود.چراغ رو خاموش کردم دراز کشیدم که صدای گوشی امد.فهمیدم پیامکی برایم اماده تمام جانم خسته بود نمیتوانستم دیگر حتی دستم را دراز کنم اما حس کنجکاویم نگذاشت تا ساعت 3 صبر کنم گوشی را برداشتم رمز گوشی رو زدم نوشت کد اشتباه است دوباره با دقت بیشتری زدم قفل باز شد.وارد پیام شدم نوشته بود:

«سلام داش علی خوبی اقا ما ی دوساعت کمتر فاطی مرغا شدیم»پیام از وحید بود حس کردم شوخی میکنه....

تعجب کردم

وقتی بیشتر به هم اس دادیم و فهمیدم حقیقت داره بال دراوردم اونقدر خوشحال شدم که شاید تفاوتی با خبر قبولیم در دانشگاه نبود لاجرم بی اختیار فریادی از عمق دلم با تمام  خوشحالیم از این خبر زدم.که مورد استقبال  خانواده قرار گرفت..

چند دقیقه ای به وحید فکر کردم و از صمیم قلب برایش دعا کردم خوشبخت بشه

کمی به عروسی وحید فکر کردم کت و شلوار دامادی اطمینان دارم ه وحید میاد یا موقع یکی که قرار به اجبار ما تو عروسیش برقصه

یا به لحظات پر از استرسی که برای جواب له گرفتن داشت فکر میکردم..

سال 92 من هنوز تموم نشده بود که روز 28 فهمیدم حمید به خواستگاری رفته وجواب مثبت گرفته و یک خانواده ای رو تشکیل خواهد داد که جز بهترین نویسنده های یک دیار مهم در سطح استان است.

برای حمید ارزوی خوشبختی میکنم همین جور برای همسرش «من دو تا شام عروسی میخورماااااااااا»

این اتفاق ها تکمیل کننده زیبای سال 92 برای من بودند سالی که برایم زیبا بود

سالی که دوستی چون سید موسوی پیدا کردم

اخر نوشته:

با افتخار تقدیم میکنم به وحید و حمیدو همسرش که به حق با شنیدن خبر ازدواجشان بسیار خوشحال شدم

واز صمیم قلب ارزو مکنم هر سه یا بهتر بگم هر چهار نفر خوشبخت شوند و به پای هم پیر شوند

امین

...

وحید جان و حمید عزیزم امیدوارم و اطمینان دارم خوشبخت خواهید شد

امین

....