من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
زولا

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 15 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 19:02

1-2کمی متفاوت تر...میدونم متنم ضعیفه

در صحرای ذهنم قدم میزنم گویا فقط در خیمه های بنی هاشمی هنوز پابر جاست اکبر اذن میدان میخواهد قاسم داماد هم اذن میدان میخواهد
حسین اذن میدان به علی اکبر می دهد جوان رعنا اماده نبرد میشود نفس ها حبس میشود شبیه پیغمبر عازم میدان میشود بوسه بردستان پدر بر صورت عمه میزند
ای خواهرم رقیه جان اندکی دیگر با اب میایم
گویا رقیه ارام میشوند بوسه بر برادر میزند در دل حسین غوغااست میداند این اخرین دیدار است رقیه اهسته به خیمه می رود و در فکر اب و پایان تشنگی و حسین نگاه به جوان رشیدش ان شاه شاهزادگان میکند زینب در دلش فریاد میزند اکبر ز پیکار می رود
واییی صدایی دلم را میسوزاند
اکبر مرو به میدان
اکبر جوان لیلا
کن کمی ترک میدان
صدای گریه میاید گویی اکبر به دیدار رسول خدا رفت نگاهم به اب روی میز می افتد شرم ز خوردنش دارم..عبدالله به میدان رفت و همنجا هجله کرد اخ نزدیک میروم حسین تنهای تنهاست
اری حسین پسر شاه دین فرزند نور اسلام نوه معجزه خدا حسین خون خدا تنهاست
نگاه به دشمن می اندازم
حسین دیگر تنهاست....جوان رعنایی امد
از دور میبینم سکینه به او میگوید اصغرش از تشنگی کرده غش
مشک را بر میدارد به سمت خون خدا میاید
بسیار متفاوت:
برادرم برادرم اذن میدان مرا ده
تو علمدار منی تو پناه طفلان منی
برادرم دیگر تاب توانم رفته برادر دیگر طاقت گریه اصغر توان دیدن غم رقیه ندارم
حسین گریه میکند اذن میدان میدهد
عباس جوان هاشمی
عباس شهید کربلا
عباس به سوی میدان میرود
ناگهان می ایستد رقیه را میبند غم داغ برادرانش او را ....
عمو ز کجا میروی بحر چه میروی
ز میدان میروم بحر اب از برایت ای عزیزم
تاب نوشتن غم عباس را ندارم  دیگر روی کاعذ کلماتم نمیاید
و در اخرش
خیلی بسیار متفاوت

«فقط تقدیم به او که هر سال عاشورا به هیات می اید و قولی به او سال ها قبل داده بودم...زمستان 1390»
حسین عازم میدان میشود اهل بیت بیرون میایند همه  هستند زینب در اغوش برادر سکینه و سجاد بیمار همه هستند شرح اینده عالم حسین به زینب می گوید به زینب میگوید بعد مرگم از خیمه بیرون میا بعد مرگم پاسبان حرمی.برادرم گلویت را میبوسم بجای مادرم کاش نباشم ببینم تورا در قتلگاه
همه با حسین خدافظی کردند
اسب حرکت کرد به ناگهان اسب ایستاد حسین از اسب پیاده شد دختری به گمانم سه ساله اهسته به پدر گفت کجا میروی
پدر دخترک را بوسید گفت بحر خدا میروم برای اب برای تو میروم
دختر گریه کرد و گفت پر سیرابم
وا مصیبت دختر که چند روز اب نخورده میگوید سیرابم چرا چرا سیرابی
پدر اکبرم بحر اب رفت نیامد
عمویم بحر اب رفت نیامد
عبدالله قامسم بحر اب رفتند نیامدن
نکند توام»
پایان
انچه قول دادم

................
این هم قولی که داده بودم
با احترام کامل
شاید متن ضعیف بود اما قول داده بودم
و کمی نذر داشتم
اخر نوشته رو با افتخار و به حالت ایستاده تقدیم میکنم به همه ی انهایی که دلشان کربلا میخواهد
با سپاس
همین

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 00:15

کمی متفاوت۲-۱..ببخشید با گوشی تایپ شد..همین

دقیق نمیدانم اما نزدیک سیصدو سی و چند روز را انتظار امدنش را داشتم امدنی که پایانی بر تمام دغدغه های روز مره زندگیم دارد امدنی که پایان بخش تمام دلهره هایم از نبودن های مادیم است اغازی که به من نشان می دهد از نبودن ها و نداشتن ها و بودن ها و داشتن ها بگذرم

درست چند ساعتیست که رنگ تمام شهر را ماتم گرفته ماتمی که همه دوست دارند رنگش را رنگ عطش اهل بیت حسین رنگ بغض عباس وقتی که به نهر اب رسید و رنگ حجله قاسم و جوان حسین اکبر و ان شاه شهزاده طفل چند ماه علی اصغر یا برگشت از خریت به حریت و لحظه وداع امام با اهل بیت

امشبی را که نه ده شب دیگر ای اهل حرم حسین مهمان شماست

گویا دو نفر جا ماندن اولی باشد دخت خون و خدا و نوه شیر خدا و نتیجه خاتم انبیا خدا

دلم از الان برای ان لحظه ماتم گرفته

که میگوید دختر با صدای لرزان به پدر ..گر تو بری که بری و برنگردی چه کسی بر سر من دست نوازش بکشد


اندکی سکوت میکنم 

دستم میلرزد...و در صحرایی که در ذهنم ساخته ام اهسته قدم بر میدارم نگاهم به لیوان اب ای که روی میز اتاقم

هست می افتد نفسی عمیق از روی شرم میکشم و اهسته چند قدمی به راهم ادامه میدهم 

قلمم می ایستد

تمام همین های زندگیم به احترامش می ایستند

دلم ماتم قلبش را حس میکند

گویا او می داند در شام باید

چو علی نطق کند

چو فاطمه طفلان را تیمار کند 

چو حسن صبور باشد و چو حسین از دین خدا دفاع کند و 

چو قاسم اکبر و اصغر شهید شود و

چو عباس از اهل حرم پاسبانی کندو بار ها به...

نگاهم دوخته مید به لیوان اب روی میزم

دلم میخواهد بیشتر در این صحرای ساخته ی ذهنم بمانم

ناگهان بی اختیار به این فکر فرو میروم نکند من همان هایی باشم که حسین را شب عاشورای محرم تنها بگذارم

ادامه دارد...

محرم ۹۳

همین

اخر نوشته:با احترام 

بیایم این محرم تمام همین های زندگیمان را جمع کنیم و برای دل خودمان گریه کنیم برای رسیدن به معرفت و انچه از زندگیمان پاک شده

بخشش 

بخشش و بخشش

بیایم با هم دوباره در محرم حسین همین های زندگیمان را از نو بسازیم

همین