دسته‌بندی نوشته های من - من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
رایتل

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 19:37

حضرت علی

پزشکان یکی یکی از خانه بیرون می امدند

پزشک پسرای فاطمه رو خواست

گفت امیدی نیست

شیر هم دیگه کار ساز نیس

ببینید علی چه وصیتی دارد؟؟؟؟؟

فرزندان به سمت علی میروند

پدر..نگاه در چشمان فرزندانشان میکند

به حسن میگوید پسرم فقط ی ضربه به قاتلم بزن

به حسین میگوید زینب نفهمد که من...

اخه زینب هنوز داغ مادرشو داره

رو به عباس نوزاد میکنه

اشک می ریزه

یا علی چرا اشک میریزی

سالها بعد عباس علمدار حسین میشود در کربلا

نفس ها به شمارش های پایانی نزدیک میشد

علی نمیخواهد زینب را ببیند....زینب رو به در اتاق پدر کرد

میدانست دیگر پدری در کار نیست

....علی دیگر نفس نکشید

اسمان قرمز شد

باران بارید

ماه نصف شد

شیر خدا کشته شد

خدا گریه کرد

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تو این شبای احیا خیلی دل شیر میخواد تقاضای توبه کردن از خدا

چون ما خودمون حاضر نیستیم از ی ذره حقمون که گردن دیگری هست

بگذریم حالا تقاضای عفو از خدا داریم...ای بابا

خیلی باید مرد باشیم خیلی باید دخترو زن باشیم که وقتی میگن الهی به علییه العفو خیلی باید مرد باشیم خیلی باید دخترو زن باشیم که بگیم اره گناه نداریم سرمونو بالا بگیریم بگیم ما گناه نداریم

شما خیلی خوبید چون گناهی ندارید چون مهربونید

اما بچه هایMYGOLF  خیلی بده شرمنده علی بشیم تو روز محشر

تو روزی که علی میبینه اعمال مارو  باور کن اشک در چشمانش جمع میشه

خیلی بده وقتی شیطان بگه علی ایناها شیعه های تو هستند

میگن وقتی روز محشر شد وقتی گروه گروه به جهنم میریم«شما نه خودمو میگم»

علی سر پل صراط  می ایسته

و میگه ایناها شیعه های من هستند

خدا دستور میده به حرمت علی

به عظمت علی نبرید به جهنم این شیعه ها رو

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

اخر نوشته:

امیدوارم تو روز محشر شرمنده علی نشیم

شرمنده لطفش کرمش نشیم

.....

حالا شاید بهتر واسمون قابل درکه که بهشت را ما مردها بدون حوری میخواهیم

و ما دخترها و زنها بهشت را بی حواریون میخواهیم

ما بهشت را فقط برای لی که شیر خداست میخواهیم

برای اینکه شرمنده شیر خدا نشیم

جن و پری گریه میکند

جبرییل گریه میکند

...علی شهید شد


فقط تو این شبا

باهم برای هم

دعا کنیم

لطفا حتما

همین



یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:46

چرا

علی شهید شد

...بابا میشه امشب نری مسجد....

در به او گفت علی مرو مسجد

قطعا اگر فاطمه هم بود میگفت علی نرو....اما علی می دانست باید برود...دیگر موقع وصال نزدیک است

.................................................

دیشب تو مسجد بودیم احیا بودم

همه ارزو هایی داشتند و من ازوم عفو بود که خدا بخشتم

موبایلم زنگ خورد«ببخشید تلفن همراهم»شمارش سیو نبود تو گوشیم به رسم همیشه که ناشناس جواب نمیدم جوابشو ندادم...دیدم 5 میس زده...محل نزاشتم..دیدم ی پیام داد...نوشته بود علی اقا حلالم کن بابت.........و....ل.....ا.....د....چ......

عصابم خورد شد...تو دلم گفتم خیلی رو داره

محلش نزاشتم..اس داد ز زد....گفت حلالم کن....اسش دادم هههه هرگز...مزاحم نشو

اس داد گفت میخوام برم بعد ماه رمضان مکه لطفا حلالم کن////من کاری باتون ندارم مزاحم نشید بعدم گوشیمو خاموش کردم

سید رفیقم اومد کنارم دس گذاشت رو شونم گفت چته؟؟؟؟علی خان؟؟؟

سید دنیا خیلی کوچیکه...سید گفت ببخشش...گفتم تو از کجا میدونی...ازم خواسته بکم ببخشیش

سید هرگز...علی تو ارزو نداری کسی ببخشتت...گفت کاری نکردم...نه جز خدا...چرا سید

بابام و مادرم دوس دارم ازم راضی باشنهمیشه بچه خوبی واسشون باشم...بغض وجودمو گرفت

گف علی اگه حالش عین الان تو باشه چی

حلالش میکنی

گفتم....

...........................................................بقیه ماجرا بماند........

شما دوستان خیلی خوبید اصلا گناه ندارید شما معصوم با دوستان mygolfهستم

میبنی ما خیلی از خدا انتظار داریم خودمون حاضر نیستیم کسی رو ببخشیم اما از خدا انتتظار بخشش داریم

....شب قدر به احترام امام علی ی خورده دورویی خودمونو کنار بزاریم

ی خورده علی واری بشیم

قبول باشه

همین

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 03:59

اخرین نوشته شاید


ماه رمضان

ساعت نزدیک  اذان صبح

روی موبایلم نمیدونم چرا اما ربنای شجریان دارم گوش میدم...

وبلاگمو بیشتر فیس بوک و ... دوست دارم

شاید دلیلش نمیدانم...

چی بنویسم نمیدونم

دعا در ماه مبارک همیشه مورد قبوله
خدا یا گناه هامونو ببخش نه برای نرفتم به جهنم
یا رسیدن به حواریون بهشتی
یا زنان بهشتی
ببخش تا رو داشته باش چشم بر پای علی «ع» بیندازم
ببخش تا ابرویی در مقابل دستان حسین «ع» داشته باشم
خدایا نگذار ریا کنم
خدایا دوستان عزیز تر از جانم را به حال خود رها مکن
اندکی به استراحت میرم
تا کی نمیدونم
اما میرم تا شاید بهتر برگردم
فقط مراقب اعمالمون باشیم فردا جهنمی نشیم
گویند که بهشت با حور
خوشت
من میگویم بهشت بدون حور خوش تراست
اگر قراره برای حوری به بهشت برم
یا برای اب انگور به بهشت بروم
من جهنم را بهتر میدانم
من بهشت را برای خدا میخواهم نه برای اب انگورش یا عمر بی نهایتش
یا حواریون بهشتی خوش قد و بالا
یا حوریان زیبایی بهشتی
من بهشت را با خدا میخواهم
با او که مرا افرید
................................................
روی رو به رو شدن با خدا رو نداریما
اونقدر بد بودیم که رو نداریم بگی خدا ببخش
اونقدر پورو هستیم که هزاربار قول میدم اما هی...
رو ندارم به خدا بگیم توبه
14 معصوم شما وکیل شفیع ما برای عفو خدا
14 معصوم شما پرده دار ما با خدا برای حاجاتمان
خدایا غرق گناهیم
میدانی
به همه رو میزنیم از تو حتی درخواست نمیکنی
قربونت برم که همیشه هوا بندتو داریم
...
هواتو کردم
من حیرون تو این روزا هواتو کردم
......هوایی میشم...همون روزا که میبینم هوامو داری
میخوام بدونم خدا تا کی میخوای بیبینی
به روم نیاری
دلمو دست تو دادم
من دلتنگ احساسی
نمیزاری که تنها شم
تو رو من خیلی حساسی
...........................................
میدونم تو این ماه گناهمونو میبخشی خدا
میدونم ازمون راضی نیستی
میدونم حضرت علی به جای گریه با اشک خون میگریه
میدونم ما بنده های بدی هستم
ولی دمت گرم که میبخشیمون...چاکریم
اخرین اخر نوشته ی من:
شما خوب عالمین جان من به دل نگیرید شما خوب دنیایید با برو بچ مای گلفی بودم با شما الله اکبر شما خوب عالی اصلا منزه.....حوصله انتقاد ندارم
میرم تا شاید ..../////
خدا مرسی
که مثل همیشه کنارمونی
دوستون دارم همتونو از دم

بهشت را با حوری
نمیخواهم
بهشت را با اب انگور
نمیخواهم
بهشت را برای خدا
میخواهم
...........................
دوستانم بدرود



شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 02:46

ما رفتیم....


اقا اگه من بمیرم چیکار میکنی؟جان خودت راسشو بگو فک کن من الان مردم سر خاکمی...چیکار میکنی؟

سید موسوی«دوستی عزیز تر از جان»:دگر خزان گشته بهارم.کجارم این دل زارم.چه میشود اخر کارم.همدمی ندارم

سید مهرداد«دوست 3 ساله»:خدا نکنه علی اگه بمیری باید بیان بیمارستان چون منم...

سید ممد«دوست دانشگاهی»:تا خود صبح گریه میکنم باور کن

محمد رضا عشقی:واست ی روضه امام حسین میخونم تو دانشگاه دو هفته عزا میگیرم بعدم فراموش میشی

وحید افروغ«دوست 7 ساله»:علی فکر و حتی بیانشم قلبمو میسوزونه..بخدا میمیرم نباشی

حسین«دوست دانشگاهی»«میومدم به بابات تسلیت میگفتم ی پارچه واست میزدم بزرگ با مضموم صبر برای خانوادت و دوستات»

مسعود مقدم«هم محله ای»تا صبح کنار بابات می ایستم چون همون قدر که تو دوسش داری اونم دوست داره و واسش سخته»

علی مستمند«هم محله ای»واست مشکی میپوشم و تا هفتم هر روز میام سر خاکت.

وحید حسن احمدی:سعی میکنم نخندم تو مراسمت باور کن

ارمین«هم محله ای»خون گریه میکنم چون رفیق نبودی داداش بودی واسم

شایان«دانشگاهی»:علی من گل میفرستم نمیرسم بیام

مهرداد«دوست 7 ساله شاه داماد»میام سر خاکت تا صبح گریه میکنم و اسم پسرمم میزارم علی

مهران«دانشگاه»تاکسی در بست میگیرم میام اصفهان تا خود 40 خونتون کنار داداشت میمونم

سید علی«//»میام سر خاکت میگم مرد بود.بعدم میام ی گوشه ابمیوه و خرما و حلوا میخورم

محمد بخشیان«هم محله ای» به خاک مادرم قسم تا 40 مت مشکی میپوشم واست دمام یزنم رو خاکت میفتم میگم خدا چرا بردیش...جیغ میزنم با همه سر خاکت دعوا میکنم و هر هفته میام بت سر میزنم

جابر حسن احمدی:«سر قبرت داد میزنم علی دوست دارم

محسن:اگه رفتی منم بات میام

احسان:واسط خرما خیرات میکنم

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

افراد دیگه ای هم بودند اما ننوشتم

اشک محمد بخشیان وقتی اومد و منو دید

اشک مسعود وقتی بی اختیار نگام کرد

گریه وحید افروغ پشت تلفن

غم سید موسوی

انهایی که با رنگ متفاوت نوشتم بیشتر به واقعیت نزدیک بود

الفاتحه

در شادیاتون جبران کنم

پیشاپیش عذر خواهی مرا پذیزا باشید که در مراسم ختم خود حضور ندارم.

///////////////////////////////////////////////////////////////////////

چقدر من اره خودمو میگم جقدر مرده پرستیم

علی

1 تیر

ساعت 2:43



قدر همو قبل رفتن زیرا خروارها خاک بدانیم

همین



جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 19:02

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران اقای....16+

نوشته ام کمی طولانیست یا اصلا نخوانید یا تا اخرش رابخوانید ممنون

.............................................................................................................................

امروز شهر ارامش خاصی داره

بعد از درگیری ها و تبلیغ ها مردم ارام ارام به پای صندق های رای می روند

جالبه همه کاندید مورد نظر خود رو انتخاب کردن اما علی هنوز انتخاب نکرده

شوق رای اولی بودن خیلی زیباست و انتخاب فرد اصلح سخت و سخت

تصمیم دادن رای را به ساعت هشت شب موکول میکنم

شاید تا ان موقع بتوانم نامزد مورد نظرم را انتخاب کنم

امروز با طرفداران 4 کاندید صحبت کردم اما شوری به مانند 4 سال قبل در من ایجاد نشد

اشتیاق رای دادن دارم اما به که نمیدانم...من شوق اصلاحات دارم..اما ان 6 نفر ندارند

نمیدانم چرا نمیتوانم اصلا بنویسم...

نوشتن رو دوس دارم..

خواستم روی برگه رای شعری بنویسم..اما گفتم علی تو حقوق میخوانی و میدانی هر رای یعنی تعیین سرنوشت

تو دربرابر برادرت خواهرت مسول هستی باید فردی را انتخاب کنی که فردا خواهر در کوچه امنیت داشته باشد برادرت فردا راحت تحصیل کند دوستت راحت وام بگیرد تو راحت حرف بزنی و ...

امروز سعی میکنم احساسی نشوم و سعی میکنم ارام ارام تصمیم بگیرم ایا به او رای بدهم یا نه؟؟؟!!!!!

شاید اگر رای ندهم پشیمان شوم...شاید واقعا اصلاح طلب است

شاید اگر رای بدهم////////////////...

نمیدانم......!!!!!!!!
عجیب است

خیلی عجیب است

علی اینگونه نرم و بدون جانب داری بنویسد.انتقاد نکند.علی خودت هستی؟؟؟

اخرنوشته ای به رنگ سفید و سیاه:

4 انتقاد از وبلاگ شده بود که چرا مثال 4 سال پیش مطلب و شور سیاسی ندارید

این هم نوشه ای سیاسی

...!!!!

ارامش امنیت این شعاری بود که من دنبالش بودم و کسی ان را فریاد نزد

هسته ای خوبه اما نه برای خواهر من که ساعت 12شب به بعد امنیت خروج از خانه را ندارد

مرگ بر ... خوب است اما نه برای دخترکی که مادرش ms دارد و داروهایش بخاطر  تحریم موجود نیست.

دعوای قدرت زیباست نه برای من کارگر که خرج دبستان فرستادن فرزندم رو ندارم

تبلیغات ملیاردی زیباست اما نه برای منی که نهار بچم نون پنیره و شامش نون خالیه

شعارهای زیبا قشنگه اما نه برای منی که فردا باید مانند سهراب دنبال کارتون باشم

من رای می دهم اما خدا رو گواه میگیرم من تکلیف خود را انجام می دهم رییس جمهور بعدی به تکلیفت عمل کند به یاد ان دختر 21 یا 23ساله ای که کنار چهار راه ایستاده و نمیداند برای جای خواب امشبش چه باید بکند کجا برود به خانه اش که پدرش ... یا به...«گریه اش تقصیرش بدبختیش و نفرینش برای توست...حتی گناهش برای تو نوشته میشود»

به فکر داروی زن 33 ساله ای باش که نمیتواند کار کند به فکر جوانی باش که فکر فرار از مرزه

احساسی نشدم صحنه ای دیدم اتیش گرفتم

من ساعت 22 امشب به کاندیدم رای می دهم اما یادش باشد چه قول هایی داده و از چه اقشاری رای گرفته است

اخر نوشته:

من در اخرین لحظه از اخرین زمان اولین انتخاب بزرگم رای می دهم.

/././

علی ساعت 22 رای خواهد داد


علی

حسن ابراهیمی

24 خرداد 92 ساعت19

دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:12

72 saat


درست 72 ساعت مانده به انتخابات....
علی حسن ابراهیمی و ارمان مبین و محمد اتلاف کردند برای رای نیاوردن مهرداد...می دانستند اگر رای بیاورد مثال سه سال گذشته نمتوانند راحت تصمیم گیری کنند.علی  مهرداد را فروان دوست داشت مهردا دوبرابر این فراوانی علی را دوست داشت دوستان صمیمی بودند اما یکی فکر اصول داشت دیگری فکر اصلاح مثلا مهرداد موافق و تلاشگر برای افزایش ساعات دروس ای مانند هندسه و.. علی موافق کاهش ساعت دروس اختصاصی و افزایش فراغت بود مهرداد اعتقاد داشت دانش اموز غیر انتفاعی باید دوبرابر دولتی ساعت اموزشی داشته باشد علی اعتعقاد به برابری داشت.علی عاشق اردو های خارج از استان بود مهرداد عاشق اردو های علمی داخل شهر بود مهرداد عاشق صلح با دبیرستان دخترانه ای مجاور بر سر در خروجی بود و علی مخالف این سازش بود..دعوا بر سر استفاده از دری بود که مجاور با در خروجی  مدرسه دخترانه بود در خروجی مستقیم به ایستگاه اتوبوس و تاکسی میرسید اما در پشتی به جایی راه نداشت و باید مسافتی طویل را طی میکردی مدیر دبیرستان دخترانه خواهنه این بود که پسرها از در پشتی و دخترها از در جلویی خارج شوند.مهرداد موافق این پیشنهاد بود و علی و دوستانش مخالف.در این دو الی سه سال که دارو دسته ی حسن ابراهیمی و خودش سر کار بودند در و استفاده از ان برای پسرها بود.اما مهرداد برای اوردن رای پیشنهاد زوج و فرد داد که مورد استقبال دوستان مدرسه مجاور و فشار ان دوستان به شوهر های ایندشان در مدرسه ما «البته خیالی باطل»مبنی بر دادن تک رای به مهرداد...
یک روز قبل انتخاب 8 نفر از 27 نفر کاندیدها ک شناخته شده بودند 3 دقیق فرصت تبلیغ داشتند  طبق برنامه قرار شد محمد و مبین به نفع ابراهیمی و وحید به نفع ارمان کنار برود ...مرحله اول نقشه صورت گرفت.
...دوستان کنار رفتند...
مهرداد میکرفن را گرفت و انتقاد های الحق بجایی رو از مدیریت سه ساله ابراهیمی و دوستانش گرفت
نوبیت به ارمان رسید و ارمان وقت خود را به ابراهیمی داد
ابراهمی هم با بگم بگم ها و با شعار برای اصلاح خودمان امده ایم و رنگ سفید شروع به تخریب شدید مهرداد کرد ..نگاها به مهرداد بود با هماهنگی شعارها سر داده شد مهرداد حیا کن دخترها رو رها کن...ناگهان مهرداد اشک ریخت ما به خیال باطل که قطعا رای می اوریم سخن را قطع کردیم.او اشک ریخت رای ها اینگونه شد
مهرداد  109«رییس شورا»
علی 98
ارمان 43
رضا 49
محمود 44
مجید42
عرفان 37
  فشار های همسر های اینده دوستانمان طوری بود که حتی روی برگه رای رضا هم اسم ارمان بود  ریاست به مهرداد رسید از همان روز طرح های اقا با اکثریت رای تصویب و اجرا میشد.کنایه ها به علی  و ارمان زیاد شده بود
مهردا رییس و محمد معاون مجید منشی و عرفان جانشین معاون و علی و ارمان عضو در مدرسه برای دخترها بودو پسرها حق استفاده نداشتند.و در جلسات مشترک دو شورای مدرسه قدرت اذان طرف مقابل بود
بماند...شب با ارمان نقشه ای کشیدیم و طی این نقشه مهرداد با کمال رضاییت و ترس در فروردین 91 کنارکشید
این عملیات نرم این بود که ما به همه این را القاح کنیم که مهرداد با فردی در مدرسه مجاور در ارتباط است ..بماند...
.
علی خیلی بدی.....!!!!!!؟؟؟؟؟؟
اخر نوشته:
مهرداد جان نامزدیت مبارک
اری مهرداد امروز با همان کسی نامزد کرد که ما سه ساعت با او حرف زدیم تا در روز و ساعت مشخص با مهرداد صحبت کند و همه او را با مهرداد ببیند
مهرداد و خانوم ستاری تبریک
ان هم تبریکی از جنس mygolf 

شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:40

19 شد 20

صدای تیک تیک ساعت

19 به 20 میرسد

او دیگر بزرگ شده

لااقل این چنین به نظر می اید...به سنی که از کودکی دوست داشت می رسد...بیست././هیجان و ترس عجیبی دارد .انگار انقدر بزرگ شده که در جمع های خصوصی خانوادگی یک لیوان چای در سینی برایش اضافه شده ...این لیوان برای اوست زیرا بزرگ شده..

19 سالگی با تمتم خوبی ها و بدی هایش تاثانیه های دیگر جای خود را به 20 سالگی می دهد و 19 سالگی می رود و 20 سالگی ارام با کمی غرور در راه است.

ارزو های کودکی جای خود را به هدف هایی متناسب با وضعیت امروز می دهد.19 سالگی به او اموخت زندگی همیشه شیرین نیست باید کمی صبر و کمی تامل داشته باشد گاهی زندگی روی بدش را نشان می دهد.همان روی سیاه را...

پیشنهاد 19 سالگی به 20 سالگی با قدی خمیده در 365 روز ای که گذشت الحق او سختی های فراوانی کشید اما ایستادگی کرد من خیلی او را اذییت کردم ای 20 سالگی تو نکن با او این چنین.

....

در 365 روز 19 سالگی سختی های زیادی رو دید

با جهان و سرنوشت شروع به رزم کرد و اندکی فراوان در میدان جهان در رزم با سرنوشت شکست های سختی خورد.اما هرگز تسلیم مشد.

.....................

20 یعنی درخشندگی

20 یعنی ی حس زیبا

20 یعنی حسی که شاید علی کوچولو این مرد کوچک

دیگر بزرگ شده

20 یعنی تولدی که برایم به صورت غافلگیرانه ای گرفتند...انتظار تولد را نداشتم

مرسی

19 تا دقایقی دیگر میرود

19 پر از تلخی

امیدوارم 20 سالی باشد که نمره اش در پایان 365 روز 20 شود

23:34

9 خرداد

من و ی فنجان کاپچینو و عروسکی که از کودکی تا بحال کنارم بوده و هست

و صدای پچ پچ خانه برای غافلگیری من در روز تولدم

اخر نوشته:

اخر نوشته رو 11 خرداد مینویسم:

دیروز خاله ها و پسر خاله ها و مادر بزرگ همه برای تولدم امده بودند خیلیا تبریک گفتند از همه ممنونم

در باب نوشته بالا هیچ انتقادی وارد نیست

همین


جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 00:52

تولد mygolfو ی روز فوق العاده واسه منو mygolf

امروز 19 اردیبهشت 1391
چهارمین سالگرد وبلاگ
تبریک
..........................
به اسرار دوستانم این هفته را از دوشنبه تا چهارشنبه شب در خوابگاه ماندم
اگر از شب تا صبح بیدار بودن ها و درس نخواندن ها بگذریم از دیشب و امروز نمیتونم بگذرم
دیشب اینجانب برای دوستانم ماکارونی ساختم طوری که اوازه ماکارونی بنده تا اتاق معاون اموزشی دانشکده رفته بود..اگر نمکش را بیشتر میزدم و پشت بندش نوشابه میخوردی و خیلی گرسنه ات بود و هیچ راهی نداشتی اری میتونستی بگی ماکارونی خوشمزه ای بود...من تازه فهمیدم ماکارونی رو باید ابکش میکردم «حالا حسابش را بکنید چه ماکارونی شده بود»اتاق منو سید و محسن اینا جمعا 9 نفر میشدیم به علاوه ارمین و مسعود اره حدود 12 نفری شدیم بچه ها خمیرو خور..ببخشید ماکارونی رو خوردن.بگذریم...بعدش نشستیم نون بیار کباب ببر بازی کردیم در این بازی دوستان بخاطر اشپزی فوق العاده من ، خیلی لطف داشتند و ان چنان با شدت تمام بر دست بنده ضربه میزدند که گویی دشمن خونی ایشان بودم/از خجالت بنده در امدند..لطفشان کم نشود....اخ دستم...
حدود ساعت سه صبح بود که تصمیم به ابتنی گرفتیم رفتیم به حمام.دوستی داریم اندکی زیاد مایه دار اما فوق العاده خ ن گ بنده خدا رفت حموم ما که دوش گرفتنمان  تموم شد دیدم رفت حموم ما هم که علاقه شدیدی به این دوست داشتیم وقتی حس کردیم مو هایش پر از کف است شیر اصلی اب گرم را بستیم و از جایش جدا کردیم و رفتیم به سمت اتاق..بعد از 2 دقیقه گاه و بی گاه صدایی بلند مبنی بر اینکه اب سرده اب سرده سرم پره کفه میشنیدیم اما طبق اصل عدم فضولی در کار دیگران ما توجه ای به این دوست نداشتیم.بماند که بیچاره صبح حال خوشی نداشت.
امدیم بخوابیم دیدیم ساعت 5 صبح است چون 8 کلاس داشتیم تصمیم گرفتیم بیدار بمانیم.
صبح به دانشگاه رفتیم و از سر نگهبانی تا روی تابلوی کلاس درباره ماکارونی نوشته شده بود.
دوستان لطف داشتند و تا همین الان طریقه درست کردن ماکارونی را برای بنده پیامک کردند اینجانب از همه دوستان متشکرم...پیامک ها بالغ بر 21 بوده است
:وقتی برای کاری به قسمت اموزش مراجعه کردم معاون اموزشی با خنده ای گفت ابراهیمی ...
اخرنوشته:
امروز بعد 4 روز بی خوابی رفتم استخرو تمام خستگی از تنم رفت
 الانم دوتا کاپچینو درست کردم با ی تیکه کیک جلوی خودمو وبلاگم گذاشتم.
وبلاگم تولدت مبارک...
....
وقتی وبلاگی ساخته میشه
اگه سهم مدیر یا رییسی نشه
اگه صحنه تبلیغات کسی نشه
اگر جدال فردی با فردی نشه
وبلاگی میشه جوانمرد
my golfبهترین دوستم تولدت مبارک
امروز روزی پر از ارامش برای من و تو بود....
به افتخار وبلاگم

یکشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 21:47

خدا یا شکرت

این مایه سروری و خوشحالیست که فلک ز رنگ قرمز خالیست.
تلالو اسمان را میبینی؟؟؟
گویند که خدا هم استقلالیست

استقلالیم ام

روزگارم آبی است

تکه قلبی دارم،ان هم آبی است

تیمی دارم،بهتر از پرسپولیس

من هوادارم

قبله ام یک گل آبی

جانمازم عشق آبی

همه ذرات وجودم متبلور شده از آبی

استقلال تیمی نیست،که به اسانی از یاد من و تو برود

استقلال،رنگ آبی است به توان بی نهایت

استقلال،ضرب دل آبی من و توست

استقلال هندسه فریاد ابی است

هر کجا هستم باشم،استقلال مال من است

بردها،طوفان ها،فریادها مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می بازد،مهم عشقی است که در قلب من و تو جاری است

من نمی دانم

که چرا می گویند:قرمز است،رنگ خون

و چرا در دل ما طوفان آبی جاری است

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

بو کنیم  گلهای آبی را

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل ابی شناور باشیم

خون ها را آبی کنیم

و وقت طلوع،دوباره متولد بشویم

کار ما شاید این است

که میان گل ابی و لاله آبی

فریاد زنیم

ما هوادارم ابییم



خدایا ممنونم که باعث پیروزی و قهرمانی ما شدی

خدا ازت ممنونم

خدا سپاس

تبریک

هزاران تبریک



جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 22:36

باران...شروعی دوباره شاید

بوی عحیبی می اید...صدایی می اید اشنا...صدایی که حس تولد به انسان می دهد...حس نو شدن..حس تازگی...
باران شدیدی می اید
میرم زیر باران...خیلی شدید می اید باران.حس عجیبی دارم...
این چند روزه خیلی زندگی خوب شده...شاید زمین و زمان دست از سر ما برداشته و اندکی زیاد ما رو به ارامش نزدیک کرده ...فهمیدم اشتباهات زیادی کردم...فهمیدم گاهی نیاز بگذری از خیلی چیزها از خیلی رفتارها...و خیلی خیلی های دیگه
الان زیر بارونم توی بالکن خونه....ی قهوه تلخ درست کردم...باران روی صورتم می اید..بوی زمین خیس فراموش کردن روزهای سخت...و امید به اینده امید به خیلی ارزوهای رنگی
اگر زیر این باران از استاد خاکی هم میخواهید بدانید همین که پنج شنبه کلی با هم جر و بحث کردیم اخرم هیچ....
ی حسی دارم شاید حسی شبیه ارامش
تصمیم گرفته شد....سخته ولی مجبورم...ارامش بیشتر میشود
....................................
اخر نوشته:
تقدیم به کسی که بنده اش را امتحان کرد و از صبور نبودن بنده اش ناراحت نشد و بعد از اندکی فراوان نا ارامی دریای دل بنده اش را ارام کرد و ساحلی در دور دست به او نشان داد....
با احترام تقدیم به خدا.........................

1 2 3 4 5 >>