دسته‌بندی قلب دلتنگی - من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
زولا

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 03:59

اخرین نوشته شاید


ماه رمضان

ساعت نزدیک  اذان صبح

روی موبایلم نمیدونم چرا اما ربنای شجریان دارم گوش میدم...

وبلاگمو بیشتر فیس بوک و ... دوست دارم

شاید دلیلش نمیدانم...

چی بنویسم نمیدونم

دعا در ماه مبارک همیشه مورد قبوله
خدا یا گناه هامونو ببخش نه برای نرفتم به جهنم
یا رسیدن به حواریون بهشتی
یا زنان بهشتی
ببخش تا رو داشته باش چشم بر پای علی «ع» بیندازم
ببخش تا ابرویی در مقابل دستان حسین «ع» داشته باشم
خدایا نگذار ریا کنم
خدایا دوستان عزیز تر از جانم را به حال خود رها مکن
اندکی به استراحت میرم
تا کی نمیدونم
اما میرم تا شاید بهتر برگردم
فقط مراقب اعمالمون باشیم فردا جهنمی نشیم
گویند که بهشت با حور
خوشت
من میگویم بهشت بدون حور خوش تراست
اگر قراره برای حوری به بهشت برم
یا برای اب انگور به بهشت بروم
من جهنم را بهتر میدانم
من بهشت را برای خدا میخواهم نه برای اب انگورش یا عمر بی نهایتش
یا حواریون بهشتی خوش قد و بالا
یا حوریان زیبایی بهشتی
من بهشت را با خدا میخواهم
با او که مرا افرید
................................................
روی رو به رو شدن با خدا رو نداریما
اونقدر بد بودیم که رو نداریم بگی خدا ببخش
اونقدر پورو هستیم که هزاربار قول میدم اما هی...
رو ندارم به خدا بگیم توبه
14 معصوم شما وکیل شفیع ما برای عفو خدا
14 معصوم شما پرده دار ما با خدا برای حاجاتمان
خدایا غرق گناهیم
میدانی
به همه رو میزنیم از تو حتی درخواست نمیکنی
قربونت برم که همیشه هوا بندتو داریم
...
هواتو کردم
من حیرون تو این روزا هواتو کردم
......هوایی میشم...همون روزا که میبینم هوامو داری
میخوام بدونم خدا تا کی میخوای بیبینی
به روم نیاری
دلمو دست تو دادم
من دلتنگ احساسی
نمیزاری که تنها شم
تو رو من خیلی حساسی
...........................................
میدونم تو این ماه گناهمونو میبخشی خدا
میدونم ازمون راضی نیستی
میدونم حضرت علی به جای گریه با اشک خون میگریه
میدونم ما بنده های بدی هستم
ولی دمت گرم که میبخشیمون...چاکریم
اخرین اخر نوشته ی من:
شما خوب عالمین جان من به دل نگیرید شما خوب دنیایید با برو بچ مای گلفی بودم با شما الله اکبر شما خوب عالی اصلا منزه.....حوصله انتقاد ندارم
میرم تا شاید ..../////
خدا مرسی
که مثل همیشه کنارمونی
دوستون دارم همتونو از دم

بهشت را با حوری
نمیخواهم
بهشت را با اب انگور
نمیخواهم
بهشت را برای خدا
میخواهم
...........................
دوستانم بدرود



دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:12

72 saat


درست 72 ساعت مانده به انتخابات....
علی حسن ابراهیمی و ارمان مبین و محمد اتلاف کردند برای رای نیاوردن مهرداد...می دانستند اگر رای بیاورد مثال سه سال گذشته نمتوانند راحت تصمیم گیری کنند.علی  مهرداد را فروان دوست داشت مهردا دوبرابر این فراوانی علی را دوست داشت دوستان صمیمی بودند اما یکی فکر اصول داشت دیگری فکر اصلاح مثلا مهرداد موافق و تلاشگر برای افزایش ساعات دروس ای مانند هندسه و.. علی موافق کاهش ساعت دروس اختصاصی و افزایش فراغت بود مهرداد اعتقاد داشت دانش اموز غیر انتفاعی باید دوبرابر دولتی ساعت اموزشی داشته باشد علی اعتعقاد به برابری داشت.علی عاشق اردو های خارج از استان بود مهرداد عاشق اردو های علمی داخل شهر بود مهرداد عاشق صلح با دبیرستان دخترانه ای مجاور بر سر در خروجی بود و علی مخالف این سازش بود..دعوا بر سر استفاده از دری بود که مجاور با در خروجی  مدرسه دخترانه بود در خروجی مستقیم به ایستگاه اتوبوس و تاکسی میرسید اما در پشتی به جایی راه نداشت و باید مسافتی طویل را طی میکردی مدیر دبیرستان دخترانه خواهنه این بود که پسرها از در پشتی و دخترها از در جلویی خارج شوند.مهرداد موافق این پیشنهاد بود و علی و دوستانش مخالف.در این دو الی سه سال که دارو دسته ی حسن ابراهیمی و خودش سر کار بودند در و استفاده از ان برای پسرها بود.اما مهرداد برای اوردن رای پیشنهاد زوج و فرد داد که مورد استقبال دوستان مدرسه مجاور و فشار ان دوستان به شوهر های ایندشان در مدرسه ما «البته خیالی باطل»مبنی بر دادن تک رای به مهرداد...
یک روز قبل انتخاب 8 نفر از 27 نفر کاندیدها ک شناخته شده بودند 3 دقیق فرصت تبلیغ داشتند  طبق برنامه قرار شد محمد و مبین به نفع ابراهیمی و وحید به نفع ارمان کنار برود ...مرحله اول نقشه صورت گرفت.
...دوستان کنار رفتند...
مهرداد میکرفن را گرفت و انتقاد های الحق بجایی رو از مدیریت سه ساله ابراهیمی و دوستانش گرفت
نوبیت به ارمان رسید و ارمان وقت خود را به ابراهیمی داد
ابراهمی هم با بگم بگم ها و با شعار برای اصلاح خودمان امده ایم و رنگ سفید شروع به تخریب شدید مهرداد کرد ..نگاها به مهرداد بود با هماهنگی شعارها سر داده شد مهرداد حیا کن دخترها رو رها کن...ناگهان مهرداد اشک ریخت ما به خیال باطل که قطعا رای می اوریم سخن را قطع کردیم.او اشک ریخت رای ها اینگونه شد
مهرداد  109«رییس شورا»
علی 98
ارمان 43
رضا 49
محمود 44
مجید42
عرفان 37
  فشار های همسر های اینده دوستانمان طوری بود که حتی روی برگه رای رضا هم اسم ارمان بود  ریاست به مهرداد رسید از همان روز طرح های اقا با اکثریت رای تصویب و اجرا میشد.کنایه ها به علی  و ارمان زیاد شده بود
مهردا رییس و محمد معاون مجید منشی و عرفان جانشین معاون و علی و ارمان عضو در مدرسه برای دخترها بودو پسرها حق استفاده نداشتند.و در جلسات مشترک دو شورای مدرسه قدرت اذان طرف مقابل بود
بماند...شب با ارمان نقشه ای کشیدیم و طی این نقشه مهرداد با کمال رضاییت و ترس در فروردین 91 کنارکشید
این عملیات نرم این بود که ما به همه این را القاح کنیم که مهرداد با فردی در مدرسه مجاور در ارتباط است ..بماند...
.
علی خیلی بدی.....!!!!!!؟؟؟؟؟؟
اخر نوشته:
مهرداد جان نامزدیت مبارک
اری مهرداد امروز با همان کسی نامزد کرد که ما سه ساعت با او حرف زدیم تا در روز و ساعت مشخص با مهرداد صحبت کند و همه او را با مهرداد ببیند
مهرداد و خانوم ستاری تبریک
ان هم تبریکی از جنس mygolf 

چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:55

- قلب دلتنگی 9-10

  من سلام می کنم به همه ی نخل ها

من سلام می کنم به همه ی دوستانم

                     به همه ی بهار نارنج ها

من سلام می کنم به مفهوم گل سرخ

                 به همه ی سرسبزی ها

من سلام می کنم به شهرم، به دیارم

                به شرجی، به دریا

                به همه ی داشتهایم

من سلام می کنم به آسمان آبی

من سلام می کنم به ستاره های درخشان

من سلام می کنم به ماه، به خورشید

من سلام می کنم به فرشته ها، به کائنات

من سلام می کنم به خدا

من سلام می کنم به خاطرات کودکیم

من سلام می کنم به دیارم

من سلام می کنم به خانه پدریم

من سلام می کنم به گرمای شهرم

من سلام می کنم بَر تو ای دیارم

من سلام می کنم بر مردمانت

اینجا کودکیم را سپری کردم

و لحظه های تلخ و شاد زیادی داشتم

دل شوره دارد که ....

من سلام می کنم به ولاتم

با مروارید های اشکِ انتظارم.

...............................

اخر نوشته:

دلم بدجور واسه ولاتم تنگ شده

واسه دیدن ماه تو اوج تاریکی

واسه شنیدن صدای موج تو اوج سکوت شبانه

اخر نوشته با احترام تقدیم میشود به:

همه ی عاشقان دیارشان

دیار:می تواند هر جا و هر مکان باشد.

علی

بهار92


دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:50

قلب دلتنگی 7-8


داشتم کاپچینو میخوردم خیلی داغ بود ی دفعه رفتم تو ی حال بحالی.

سر کلاس قاضی معظم بودم اخرین جلسه بود داش حضور غیاب میکرد

تا رسید به اسم من «حسن ابراهیمی»با صدای خسته بگم حاضر.اخم کنه بگه شما11 جلسه غیبت داشتی حذفی اقای محترم ایشالا ترم بعدی..

همین جور که کلاس ساکت و همه ناراحت هستند.پاشم برم نزدیک استاد محکم بزنم با دست رو میزش بگم منو میخوای حذف کنی تو کی هستی.تو از من چی میدونی با توام جواب بده لعنتی .تو چی میدونی از مشکلات و بدبختیای من

بعد بچه ها بیان جدام کنند.بعدش همزمان که دارم از کلاس میرم بیرون سرمو محکم بزنم تو در پره خون بشه بعد داد بزنم بگم منو از چی میترسونی من چیزی واسه از دست دادن ندارم لعنتییییی....صورتم پره خون شده باشه کتمو بندازم روشونمو یواش یواش از کلاس دور شم

//////////

بعدش اصغر فرهادی بگه کات...علی عالی بود

بعد بگم عمو اضغر چشه مایی

بعد بگه بیا علی کاپچینو بخوریم فوق العاده بود...اسکارو میبریم

اه کاپچینوم تموم شد سریع رفتم ی دونه دیگه درست کردم  داشتم میخوردم که:

دیدم رو فرش قرمزم با اضغر فرهادی و شهاب حسینی وای رفتیم نشستیم خواستن جایزه بهترین بازیگزو بخونن

بین منو برت پیت و اون قد بلنده که اسمشو نمیدونم

ی دفعه اسم منو خوندن اشک تو چشای عمو اصغر جمع شد داشتم میرفتم بالا  همه تبریک گفتن جایزه رو گرفتم رفتم پشت میکرفن گفتم:این جایزه رو تقدیم میکنم به ایرانیا مخصوصا بوشهریا مخصوصا هلیله ایا و بچه های گل چاکا..اوج پیشرفت کار ما شبها در شب نشینی های چاکا و بچه های چاکا بوده .

همه جیغ و دست میزنند وای چرا صدای داد و بیداد میاد کی داره داد میزنه اااا ااا چی شد...سیگنال قطع شد   .... اااا چی شد...

علیییییییییییی بترکی چقدر کاپچینو میخوری پاشو ... دانشگاه...

اخخخخخخخخخخ اخخخخ نزن اخ باشه رفتم

نزاشتن حرفمو بزنم برم دانشگاه تا نکشتنم

اخ اخ ...نزن رفتم اخ

........................................................................................................

اخر نوشته:

چی شد نمیدونم

چرا نوشتم نمیدونم

اخر نوشته نداریم

بیخیال من برگشتم تو همون کلبه بارونم داره میاد نشستم تو ایون روی ی صندلی چوبی دارم کاپچینو میخورم اخیییییییییییییییییش

چی شد ی دفعه؟

جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 23:55

هیچی5-6

نمیدونم این روزا خوبم یا نه .  منظورم اینه که حال میدن یا نه . یه حس خاصی داره یه رنگ خوبی داره ... یه کاپچینو ی سوخته به رنگ یه فنجون کاپچینو ی داغ , روی یه پیش دستی سفید که حاشیه ی طلایی داره البته با یه قاشق چایی خوری , تو یه خونه ی چوبی توی جنگل های شمال و اهنگ استاد شجریان به علاوه بارون شدید . در حالی که روی یه صندلی نشستی و بیرون رو نگاه میکنی - یه پاتو میندازی رو اون یکیو فنجون رو بر میداری . تو دلت هیچی نیس  . هیچی...بفرمایید ....هیییییییییییییس ...کاپچینو بخورید الان سرد میشهاااااا...اخییییییییییییش

هیچی

سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ساعت 22:12

قلب دلتنگی۳-۴

بوی بخاری نفتی می اید 

ساعت نزدیک های ۵   

همه خوابن.... 

زود صبخ بشه بریم مغازه حاج محسن....یا خدا کوپن اورده باشن....برم کمکش وای چه حالی میده.... 

ساعت ۱۲ اه بازم خوابم برد 

سلام باباجی 

سلام بی بی  

سلام عمووووو...سلام.... 

حله برم مسجد....شب سینه بزنم  

وای فردا قیمه میارن از مسجد....حورا 

ساعت ۲۰ 

رفتم مسجد امام حسین«ع» دارم زنجیر میزنم.....ی اقای بداخلاق با قد بلند و سبیل و ریش بلند داره شکممو پنگال میگیره«همون نشکون خومون»بم میگه:سی چه وقتی بلد نیستی میای زنجیر میزنی....بچه کی هستی....اخ شکمم درده....اصلا دیگه نمیرم مسجد.... 

صف سینه زنی 

از رو نمیرم رفتم صف سینه زنی خوم عموهام ژسر عمو و عمه هام سینه زدیم  

همه میرفتن صف جلو ولی منو نمیبرد صف جلو.... 

.....نون و حلوا بمون دادن گفتن باید تا صبح بیدار بمونییم حورا حورا 

ساعت هشت یا نه وای خوابم برده...صدای علم اوردن میاد یک نفر زیر علمه....علم اومده تو خونه باباجیم...بی بی بی بی بی بی«مادر بزرگ» بیا علم بیا علم....داد میزدم باور کن صدام تا مسجد وسطی میرفت.دی خلیل  اومد لب در....خیلی واسش سخت بود اما اومد....علم داره میره بیرون....نرو بیرون....وایسااااااااااااااااااااااا.......دی خلیل علم دید....بوسم کرد.... 

ساعت نه شب از هواژیما ژیاده شدم....حالم خوبه....داغم....در خونه عموم باز میکنم همه مشکی پوشیدن....صدای عبدالباسط میاد....عمم بغلم میکنه....تازه فهمیدم دی خلیل رفت 

عمه چرا؟؟؟؟ 

عمه.... 

نمیدونم کی صبح شد 

سر خاک بودم....چشمم درده....اشکم بند نمیاد.....چی شد...چرا اینقدر سریع..... 

چی شد.... 

بی بی رفت....ی مرد قد کوتاه بوسم کرد گفت علو رحمت گریه نکن....باتواما گریه نکن....اشک چشم بابامو دارم مبینم...واسش سخته .... دی خلیل دیگه نیستش....دیگه صداش نمیاد...دیگه دی خلیل نیستش....بابام  عمم رفتن تو اتاق بی بی.... 

داریم میریم اصفهان... 

رفتم تو اتاقش جانمازشو با مهرشو برداشتم 

هر وقت نماز میخونم بوشو حس میکنم 

بی بی خدافط 

 

 

اخر نوشته: 

متن توسط یک پسر ۹ تا ۱۶ ساله نوشته شده ازش ناراحت نشید....پسره خواست عین دفتر خاطراتش بنویسه  

 

اخر نوشته نداریم.... 

پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:27

اربعین۲۰۱۳

کاروان می اید از شهر دمشق.در درون کاروان رباب و زینب هستند.بهر اصغر شیر و بهر قاسم اب اوردند.کاروان ولیرقیه نبود.کاروان امد ولی رقیه نبود 

به سمت قبر حسین می روند کاروانیان 

زینب تو چرا نمیایی؟؟؟ 

زینب با فغان گفت:حسین اهل بیتش را به من سپرد چگونه؟؟؟چگونه جواب سوال حسینم را بدهم...وقتی بپرسد رقیه کجاست..نوره دیده بابا کجاست؟؟ 

ان طرف تر زنی اب در مشک دارد به سوی قبر عباس می رود...عباس گفتیم اب نمی خواهیم...عباس گفتیم نرو...عباس کاش بودی...عباس سیلی هایشان تازیانه هایشان درد نداشت.عباس عباس کور دلی مردمانشان درد داشت.کودکی تشنه است...کودکی از کاروان تشنه است...شرم خوردن اب دارد....شش ماه اب نخورده...اب میخواهد.. 

سلام برادر 

منم زینب 

با رقیه بودم 

در شام رقیه دلتنگی میکرد 

گمانم تو تحمل دلتنگیش را نداشتی 

امده پیشت. 

حسین برادرم نمیدانی 

جایی که روی زخممان مرهم گذارند نمک زدند 

حسین کاش بودی تا از خواهرت دفاع میکردی  

حسین به مادر بگو در قتل گاه گلویت را بوسیدم 

بگو به قولم وفا کردم

.... 

صدایی میاید:::: 

صدای گریه زینب می اید...عاشورا در برابر چشمان زینب دوباره زنده شد....صحنه رشادت عباس امد...عباس برادر سلام.ما امده ایم...با مشک پر از اب....عباس؛کودکان اب نمیخواهند.عباس نرو...عباس بری حسین بی علمدار میشه...عباس ما سیر ابیم...عباس بری کمر حسین میشکند

«گفتا عباس جوان کی شاه تشنه لبان سکینه تشنه هست برادر اذن میدان ده» 

میرسند بر سر قبر شهید اول عاشورا حر...حر تو چه بودی...چرا با حسین ماندی...... 

کاروان امده 

کاروان با زینب امده 

کاروان بابا ندارد  

کاروان سالار ندارد 

کاروان بی حسین 

 نزد حسین امده 

کاروان علمدار ندارد 

اسمان ماه ندارد 

علمدار ندارد کاروان 

کاروان ترس دارد 

کاروان قاسم و اکبر ندارد 

کاروان شیر دارد 

کاروان طفل شش ماه ندارد 

کاروان اب دارد 

کاروان بی رقیست 

کاروانا اهسته تر برو 

اینجا حسین شهید شده...!! 

...... 

«امروز منتظر بودم تو قرعه کشی مکه اسمم در بیاد ولی...ولی فهمیدم من هنوز حسین نشناختم پس سعادت رفتن به خانه معبود رو هم ندارم» 

با احترام تقدیم میکنم به: 

۱- همه افرادی که بدون دلیل امام حسین دوست دارند 

۲- بی دلیل دلشون واسه امام حسین میلرزه 

۳- نمیتونه بره کربلا ولی دلش از همه ی ما که ۷۰بار رفتیم و ... پاکتره 

۴- اون کسی که میاد هییت نه دمام میزنه نه سینه فقط در خفا اشک میریزه و از من و تویی که سینه میزنیم دمام زنجیر یا غش میکنیم نیتش پاکتر«شما رو نمیگم شما خوب روزگار خود نوعیم و میگم» 

فقط نه....

نه پول  

نه ثروت  

نه حوریو «قابل توجه اقایان»

 نه حواریون«قابل توجه خانوما» 

نه..... 

هیچی نمیخوام 

فقط دعا کنید شرمنده 

شرمنده 

حسین نشیم روز محشر 

شرمنده عباس و زینب نشیم 

«نشیم شرمنده همین» 

بدرود«تا...»

سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 14:42

قلب دلتنگی«۱-۲»

شیشه ماشین پایین می دهم.باد داغ به صورتم میخورد.بوی شرجی... 

پلیس راه را رد میکنم.تابلو شهرک ازمایش را مبینم.از پمپ بنزین رد شدم. 

برج؛برج را مبینم...مستقیم میره بهمنی خاطرات بچگی.سمت چپ میرود هلیله دیارم؛سمت راست می رود شهر.تاب ندارم...به سوی شهر می روم...فلکه ساعت را رد میکنم.ساختمان شهرداری را رد میکنم.به میدان امام خمینی میرسم...دلم حوس رولت کرده...شیرینی فروشی دلفین رو مبینم...رولت هایش همیشه  سهم من بود.وای روبه روی شیرینی فروشی را ببین هنوز فلافلی هستش...باید برم به یاد گذشته بخورم....به سمت خیابان سنگی میروم...سینما بهمن...وای ارزوم بود برم اونجا اتاریاشو ببینم و باشون فوتبال بازی کنم..اما یادمه پر موش بود!!!!!!!!! 

لب ساحل رسیدم...یادمه موسیقی زنده داشت یکی از رستوران ها...اره رستوران قوام بود...هر وقت وقت میکردیم میرفتیم اونجا...حله حله...صدای مردی میاد فریاد میزند سمبوسه سموسه پیزایی  

عجب موجی لب ساحل نشستم صدای موج ارامش خاصی بم میده...وای چه سمبوسه تندی وای چقدر داغه.به راه ادامه میدهم از کنار نیروی هوایی یا دریایی رد میشوم قدیم بوی گنداب می امد...دیگر نمی اید....وای جمعه بازار ببین یادمه ساندیس میفروختن ۱۰ تا هزارتومن دوتاهم روش رایگان می دادن بمون.بابام نمیذاشت بخریم...به سمت شهربازی میروم...هتل دلوار ببین...هر وقت واسمون از شیراز و اصفهان و....مهمون می امد میرفتیم اونجا... 

تاب دارم به سوی بهمنی می روم به سمت خانه قدیمیمان...در قرمز برایش گذاشتن.درخت بزرگی نزدیک در خونمون در اومده بود.خیلی بزرگ بود...قطعش کردن..به سمت مدرسه ام میروم.در مدرسه را باز میکنم...بوی مدرسه...فراش عوض شده ازش فقط فوتبال بازی کردن پسرش یادمه.از پله ها بالا می روم.یاد اقای مرشیدی مدیرمون می افتم.اقا اجازه میشه بریم خونه دلم درده؟با صدای بلند مردونش اما مهربانانه میگه:مشقاتو نوشتی.اقا نوشتم دلم درده.صورتمو بوسید و گفت برو«...»در ورودی مدرسه را مبینم...نام ناظم زنمون چی بود هر وقت عصر می اومدیم اون ناظممون بود...خیلی مهربان بود..همیشه سرمونو مبیوسیت...وای فامیلش یادم نمیاد...وای...به سمت ابخوری مدرسه می روم.اخ سرم...جای بخیه پیشانیم تیر کشید..شیطون بودیم رفتم اب بخورم سر پله دوم ابخوری افتادم و سرم شکست...میرم تو محلمون بگردم.هنوز پارک دمه خونمون تغییر نکرده دو تاب دو سرسره و یک چرخو فلک..هنوز صادق اینا مغازه دارند...اقای رایانی هم سوپر مارکتشو داره.اقای بحرینی هنوز داره وسایل خونه میفروشه..ارایشگاه علی هم هنوز هست اما اون پیرمرد نیستش...نانوایی هنوز برپاست...اون مرد عصبانی بداخلاق همون شاترو میگم دیگه نیستش....چقدر اذیتش میکردم.رفاه...حورا...عاشق پنج شنبه ها بودم..بابا زود از سر کار بیاد ظهر استراحت کنه عصر بریم رفاه خرید...برم واسه یک هفتم یخمک بخرم...بعدم بریم هلیله.گرسنمه...غروب شده...صدای اذان می اید...بوی قلیه ماهی ماهی سنگسر نه عامو شوریده نه بوا حلوا سفیدن...وای چه قلیه ای بودا... 

اخرنوشته: 

اینحا بوشهر - یعنی تمام بود نبود من. 

برای همینه هرجا میرم بوشهر بوشهر هلیله هلیله میکنم. 

«پایان قسمت ۱-۲»