دسته‌بندی خودمو...دانشگام - من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 18:13

من و استاد خاکی

امروز از اون زوز های هست  که خیلی خوشحالم

و فوق العاده ناراحت...

خوشحال بخاطر....

و ناراحت بخاطر....

...////...

استاد دکتر محمد رضا خاکی وارد کلاس شد«همون استادی که خلیج فارس رو با نام خلیج بکار برد»پشت سرش وارد کلاس شدم....ابراهیمی عین همیشه دیر اومدی...استاد انجمن بودم...شما پسرا چرا دیر میاین...از دخترا یاد بگیرید...استاد به زود اومدن نیس به برگه امتحان که الحمدالله تمام بچه های ما نمره میارند...جدی؟بعید میدونم اقای ابراهیمی...نه استاد ما نمره میاریم...باشه امیدوارم

نشستیم...شروع کرد به درس دادن..مطابق معمول با خانوم های کلاس درس را پیش می برد انگار نه انگار که ما 8 پسر در کلاس هستیم...

تا خواست مثالی بزند و گفت بزار فک کنم ببینم کجا بیشتر دزد داره اهان بچه ها دقت کنید مثلا فردی بوشهری د ر اصفهان دزدی میکند تو جنوبیا دزدی بیشتر من خودم پروندهای زیادی داشتم درباره دزدی که اکثرا بوشهریند.یک نفر پرسید چرا بوشهری؟چون محدودند و فرهنگشون تکامل پیدا نکرده...تو اون لحظه قید معدل 17 که هیچ قید سر کلاس بودنم را هم زدم و  گفتم تو جنوب؟؟؟؟گفت بله اقای ابراهیمی اکثرا پرونده های دزدی ها متهم مالکیت اقامتگاهش از بوشهر و اونوراست...گفتم استاد تر و خشک رو با هم نسوزون بوشهریا اینجوری نیستند...ابراهیمی تو بوشهری نیستی همشون همین جورین..واقعا تاسف داره..گفتم استاد در شان شما نیست اینجوری صحبت کنی...ابراهیمی بوشهری هستی؟با افتخار صدامو صاف کردم گفتم بله...

گفت حالا مثال گوش کن گفتم چشم ولی جمع نبندید....بوشهری ها همینند دیر اومدی برو خدا روشکر کن رات دادم...استاد متاسفم....متاسفی؟؟؟میتونی بری بیرون از کلاس؟

منم کیفمو برداشتم استاد با اجازه...رفتی؟؟/...بله!!!...به سلامت!!!.. زیر لب بلند گفتم اخرش دو واحد هر چی بشه با افتخار میگم  انداختنم.....

اومدم بیرون بچه ها اس دادن بعضی تشویق بعضی ناراحت و حتی بعضی گفتن میخوای بیایم بیرون...رفتم ی کاپچینو خوردم و منتظر تموم شدن کلاس شدم.خیلی بم چسبید..

بعد کلاس تو راه پله دانشگاه تو سلف همه حرف میزدن ابراهیمی میندازتت ابراهیمی دمت گرم ابراهیمی چرا رفتی بیرون بچه شدی... ابراهیمی فوق العاده بود کارت ...

.........

اخر نوشته:

فک میکرد من حالا التماسش میکنم...مهم نیست...مهم اینه که گاهی نیاز قربانی بشی...شاید بتونی با این کارت نشون بدی هنوز افرادی هستند که تن و گوشت و خونشون به یاد وطنشونه...

با کمال احترام استاد خاکی هرگز دیگر با شما درس برنخواهم داشت و دیگر سر کلاستان حاضر نمیشوم....نه بخاطر نام بوشهر بلکه بخاطر اینکه در لفظ سخنش همه را دزد خطاب کرد

تو سرویس دانشگاه بچه ها دلداری می دادند...

اخر اخر اخر نوشته ها

«گذاشتن نظر اصلا الزامی نیست...چون این صحبت فقط برای ارام شدنم در این مکان امن بود.

در ضمن برداشت از این نوشته کاملا ازاد است»

همین........!

سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 19:28

صدام.....جنگ جنگ تا شکست دشمن

نشسته بودم تو اتاقم«تو خوابگاه دانشگاه»

امتحان فلسفه  عمومی  داشتیم علی ترابی و دارو دستش امتحان بتن 1 داشتن«این بشر 3 سال لنگ همین درسه» اتاقشون کناره من بود......خوب رفتم تو اتاق علی ترابی نشستم....نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاد خودمو وسط جنگ دیدم.....عملیات کربلای سه بود اب یخ ریختن روم حسابی خیسم کردن و تک زدن به اتاقم تمام شیشه های ذخیره شده اب«هموم مهماتمون»رو دزدید و عین صدام حسین که خرمشهر رو گرفته بود شروع به خوشحالی کرد....

  ...اتاق . مهمات و همه چیز از کف لشگر ما رفته بود....گروهانمونو اماده کردیم ...دیدم خودشو سربازاش سه جا مصتقر شده یودند...جلو در اتاقمن همون خرمشهر درب دستشویی اروند رود و منطقه حساس رو به روی درب اتاق خودشون تپه خیبر...مانند چنگ مرصاد ما هیچ سلاحی در دست نداشتیم....

شب شد نزدیک ساعت 22:32 با حمله ای ظربتی به شلنگ اتش نشانی رسیدم و با رشادت تمام درب پنجره اش را شکندم....دشمن در حال خنده و استراحت بود....شلنگ را در اوردم....قصدم از بین بردن صدام بود«همون علی ترابی»شیر اصلی شلنگ را باز کردم ......یادم اومد با اب سرد خیسم کرده....هنوز سرماشو حس میکنم شاسی رو بردم روی اب سرد...ناگهان اولین بعثی امد....با شیشه ابی که داشتم او را خیس کردم و ناکت شد....عملیات پاتک شروع شد....صدام اومد بیرون از اتاق...دو پا داشتم دو پای دیگر قرض کردم با شلنگ باز به سمت دشمن یورش بردم....سه سرباز اولش سریع تسلیم شد...صدام«علی ترابی»سریع به پشت در پناه برد...به هیچ وجه نمیشد خیسش کنی مگر مانند ما رزمندگان دارای قد بلند باشی شلنگ را از بالا رد کردم....صدام مانند گربه اب کشیده خیس شد....و بیش از ده بار گفت....تسلیم تسلیم....سرعت اب رو کم کردم....بش گفتم بخواب رو زمین....صدام خوابید.....دلم سوخت ناگهان غفلت کردم و فرار کرد و رفت در اتاقش و درو قفل کرد.....اتاق رو پس گرفتیم خرمشهر ازاد شد با کلی مهمات ضربه سختی به دشمن زدم....یادش بخیر دفاع مقدس از این پاتک ها زیاد میزدیییییم///////تا ساعت 5 صبح از دشمن خبری نبود ساعت 5 به دشمن در حال خواب تک زدیم ....و دشمن را در حال خواب غافلگیر کردیم.....دشمن دستگیر شد...و رزمندگان پیروز شدن.......

فردای ان روز دشمن دوباره حمله کرد اما به سرعت غافل گیر شد...ساعت 6 صبح به اتاق حمله کرد به گمان اینکه من خوابم اومد روی تخت...فک کرد من روی تختم فکر باطل بود من پشت  یخچال بودم و جامو شبیه ی ادم که خوابیده اماده کرده بودم...دشمن رسما نبود شد

.

.تذکر:به دلیل بعضی مساییل«ۀۀۀۀۀ...../////» از شرح دادن کامل مراسم اب بازی خوداری شد.....لازم به ذکر است دشمن بعد از شکست دچار درد های شدید عضلانی شد اما ما رزمندگان فقط دچار سرما خوردگی بسیار شدید شدیم که حتی امروز هم کارمان به بیمارستان کشید

.

.

.


برچسب‌ها: 2281651304