من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
رایتل

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 13:19

شب قدر- نقلی از پدرم-

مقابله تمام شده بود وکسی در  حسینیه نمانده بود.  از فضیلت شب های قدر بسیار شنیده بودم.دوست داشتم به هر صورت که می توانم این شب را  به عبادت مشغول شوم.شب ۲۱ رمضان بود.مفاتیح را برداشتم وقدر ی به خواندن مشغول شدم.گهگاه اطرافم را نگاه می کردم.حسی شبیه ترس درونم موج می زد.عظمت وبزرگی آن مکان مقدس کم کم ترسم را بیشتر کرد.  آمدم به حیاط حسینیه. کمی آب به صورتم زدم ودوبار ه برگشتم .این بار نزدیک منبر ننشستم .کمی دورتر مرز بین حسینیه ومسجد.باز هم ترس وحس عجیب. 

این مطلب را از این بابت آوردم که ای کاش بزرگ وبا عظمت دیدن مساجد وحسینیه ها همیشه در نظرمان بماند. 

امشب هم بنا به روایتی شب قدر است  ُشبی است که  روح مولای همه زمینیان دلتنگ رسیدن به معبود می شود .برکات این شب گوارایتان.التماس دعا

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 20:13

گلی گشو مبارک

 

                                                                     

گلی شو مبارک

سلام راستی تا به حال (به عبارت گلی گشو فکر کرده اید؟)

فارغ از اینکه نام یک مراسم است که ما آن را به زیبای اجرا می کنیم و از نمایه های هویتی ما است

به نظرم این عبارت را کوتاه شده عبارت دیگری در رسم الخط فارسی از دیرزمان برای ساده سازی و راحت تر خواندن کلمه ها آنها را تغییر می دادند مثلا‌ «ر»به «لام» و «ی» به «د»

من فکر میکنم گلی گشو ساده شده ی عبارت گره گشا باشد

همه ایرانیان ایینی دارند به نام مشکل گشا که در آن آجیل پخش میکنند برای براورده شدن

حاجاتشان.

گلی گشو ممکن است از همین سبک و آیین باشد که مردم در این شب عزیز برای براورده شدن حاجتشان کام بقیه مردم را شیرین میکنند.

تا شاید که دعایشان درحقشان کارگر افتد.

                                                                                                          

                                                                              علی

                          

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 19:24

وطنم سلام

من اومدم وطنم(هلیله)

ای وطن ای ریشی من

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست

ای وطن ای ریشی من ! عشق من اندیشۀ من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند

بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند

با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند

توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند

اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام

اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام

ای وطن ای ریشی من ! عشق من اندیشی من !

گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من !

دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست

گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست 

گله داری گله داری 

بزرگترین گله ات نبود... است 

نمیدانم چه بنویسم یا چه گویم 

فقط میدانم هلیله  وطن پدرانم دوستت دارم مانند کورش که ایران را دوست داشت 

و برایت ارزوها دارم  

و هرگز 

و هرگز 

و هرگز 

از یادم نمیروی وطن اجدادم 

دلت خیلی گرفته می دانم  

چه کنم که نمی توانم کاری کنم............................................................................

 هرگز هلیله از یادم نمیری

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 03:24

ناراحتم

یک ،دو، سه،......

چند روز شده نمیدانم

فقط همین یاد خیلی ها بماند

که دوریم از همه چی از همه جا از این روزها که چیزی کم ندارند از شب.

هنوز خیلی ها در بندن در دردن.

هنوز خیلی ها باد می پیچد لای گندم زار پشت پلکهاشون

وای چقدر داد زدیم

ماندیم و حرف زدیم ،

سنگمان زدن

سنگ زدیم ،

تیرمان زدن

وای ،وای، وای!!!!

چقدر نامه تکراری نوشتیم برای خدا.  

که خدا یا جه کنیم 

همش تکرار بود نشستیم فکر کردیم باز به نتیجه قبلی رسیدیم اما توجه نکردیم 

نمیدونم چه کردم عسل میدهم جایش زهر می دهند 

پیشنهاد اتحاد می دخم جوابم فحش می دهند  

نمی دانم نمی دانم نمیدانم 

خدایا خودت کمکم کن  

و آرزویم را که اتحاد مردم محلم هست را براورده کن  

 

                                                                                                       آمین 

 

 

شما هم بگو آمین

 

سه‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 19:11

دعوت همکاری

امروز داشتم به محلمون فکر می کردم{هلیله}سریع یاد حرف پدرم افتادم که می گفت رمز پیشرفت اتحاد است من به خودم گفتم چه خوب میشد در محله ما هم اتحاد سری میزد تا مشکلاتمون حل میشد


راستی مشکل محله ما چیه؟ به ما بگویید؟

راستی تا یادم نرفته موافق هستید جلسه ای درباره مشکلات محله هلیله با اعضای  محترم شورا داشته باشیم؟

یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 20:49

دختر

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور:
شنبه 26 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 18:45

داستان

دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 19:47

داستان هلیله

       این بخش توسط آقای الله حسن  نوشته می شود

 حتما درباره این بخش نظر دهید

 ............................................

  (ظهرآتش)تقدیم به روح حسینی  شهید مشهدی محمد انصاری(محدابریم)
"دی خلیل پیلا توتاقچن" .لنگوته را برداشت وبه سوی در حیاط به راه افتاد.ایستاد انگار چیزی را فراموش کرده بود.برگشت وبه سمت لوکه که کنار درخت زینی در گوشه جنوبی حیاط قرار داشت  رفت.صادق خواب بود  موهای نرمش را در دستهایش گرفت ونگاهش کرد خم شد وگونه اش را بوسید.صادق غلتی زد وبا چشمان خواب آلود گفت :بوا ... رویش را از پدر گرداند .پدر سکه ای از جیب شلوار کویتی اش درآورد وزیر بالش صادق گذاشت.نگاهی به دی خلیل انداخت وراهی شد.
می گم! دی خلیل بود.برگشت –بله .-نه برو برو بسلامت .چشمان دی خلیل مثل هرروز نبود.
لنگر را کشید و پا به کوچه گذاشت.مشهدی محمد  ابراهیم ،قد نه چندان بلند ،موهایی کم پشت،پیشانی بلند ،صورتی آفتاب خورده .
آفتاب هنوز درنیامده بود.به نزدیک خانه شیخ احمد که رسید بوی شرجی چشمانش را به سمت کوچه ای که به دریا ختم می شد ،گرداند.دریا آبی وآرام بود.
صدای بانگ "یادالله " از مسجد هیرونی شنیده می شد.با خود گفت نذرت قبول. کنار حاصل مشهدی عبدالرحمن  که رسید پاسست کرد :خداقوت .مشهدی عبدالرحمن کمرراست کرد وگفت خوش امدی  ...چطوری .مشهدی محمد نشنید .راهش را ادامه داد .ماسه های کنار درخت بابل هنوز خنک بود.لنگوته را روی دوشش جابجا کرد .قدم هایش را تند ترکرد"امسال باید نوحه ها ی جدید بخونم... تشنه لب هیچ مسلمان نکشد کافررا..ناخودآگاه ایتاد ودستهایش را برای سینه زدن بلند کرد...ای حسینم وای ای وای شهیدم وای.... چند وقت دیگه محرم شروع می شد ومشهدی محمد می بایست به مانند هرسال نوحه خوانی مسجد وسطی را انجام می داد.حزن واندوه صدایش مظلومیت عاشورائیان را فریاد می کردو با واحد خود دل  سینه زنان را به صحرای کربلا می کشاند.
به مسجد سیدا که رسید .میراحمد را دید که از مسجد خارج می شد. سلام خالو فردا بیا خونه سر بچه ها را بتراش. میراحمد گفت باشه .خدابخواد میام..
از دور یک دستگاه  جیپ ارتشی ویک دستگاه کمپرسی را دید که به سرعت به سمت شمال می رفت. "بازم این نامردا اومدن .خدایا به حق حسینت  خودت به داد مردم برس.
به باغ که رسید به درون کپر رفت.زنبیلش که قمقمه آب ،داس ،یک قرص نان ومقداری خرما درآن بود را گوشه کپر گذاشت.
لنگوته را دور سرش بست  داس را برداشت وبه سمت نخل کبکاب رفت.دلش آرام نداشت برگشت وداس را به در ون کپر پرت کرد.
صدای موتور تنهایی اش را برهم زد...(ادامه دارد)
پیل =پول   لوکه=تختی چوبی که در تابستان ها استفاده می شد.       زینی=نوعی نخل    لنگر=نوعی کلون در
یادالله =مراسمی که معمولا صبحهای زود برگزار می شد وفر نذر دار معمولا با صورت پوشیده خرما نذر می نمود.وصدا می زد یادالله ...
مسجد هیرونی=مسجد جنوبی.(مسجدامام حسین ع)        حاصل=زمین کشاورزی.معمولا سبزی وصیفی در آن می کاشته اند.بابل =نوعی درخت خودرو
    

..............................................

 

 ..............................................

                                                 (تولد)

 

 

          سرخی آتش درون "کلک " کمرنگ شده بود وسرما تن ها را جمع ومچاله می نمود .فاطمه قابلمه را زیرآبی که ازمیان حصیرها ی سقف  بر روی چندل ها می غلتید وروی زمین می ریخت قرارداد.دو نه سه جای سقف چکه می کرد.
صدای رعد امان زمینیان را بریده بود وتیغ برق صورت  آسمان را می خراشید.
نورچراغ موشی با آدمک روی دیوار بازی می کرد ورنگ تیره اورا تغییر می داد.اما آدمک با نگاه سرد وبی روح  وبی خیال اضطراب آدم های توی خانه ،صاف وسط کف وسقف خانه  ایستاده بود وازجایش تکان نمی خورد.
جای مادرم را عوض کردند و رو به سه کنج خانه درست روبروی آدمک.مادرباید به اون زل می زد.این را دی ماشا الله گفته بود.
گوشه اتاق کنار"جفنه" دراز کشیدم.می گفتند نباید توی دست وپا باشم. حسودیم شد، با خودم گفتم کاشکی مثل آدمک روی دیوار می توانستم  از بالا به همه نگاه کنم ،بقیه هم با احترام به من نگاه می کردند. انگار چیزی را از او می خواستند.
دی ماشاالله می گفت بیشتر ...یه کم دیگه ... نمی دانستم چه می گوید ولی هرچه بود از اون آدمک  بد شکل بود.
غلت زدم .تیزی چیزی پهلویم را آزرد.پوست بلوط بود.حوصله نداشتم  جابجا شوم زیراندازم را جلوتر کشیدم.
مادرم این بار پارچه ای به دندان گرفته بود وناله های ضعیفی می کرد.شاید از آدمک ترسیده بود.
می دانم چه وقت از شب بود .چشم هایم بسته شد .همهمه وپچ پچ  دیگر نبود.
الله اکبر الله اکبر ...شیخ احمد بود.چشم هایم راباز کردم .آدمک انگار کوچکتر شده بود شاید هم خواب رفته بود
... صدای گریه ای که شبیه صدای مادرم نبود اذان شیخ احمد را برایم ناتمام گذاشت...
دی ماشالله گفت دخترن ...


-دی ماشاالله:بانو خلیلی.مادر آقای اکبرخلیلی. قابله ای که هلیله  مدیون اوست.
-کلک:نوعی منقل که عمدتا برای گرم کردن خانه استفاده می شده است.
-جفنه :ظرفی چوبی که در آن نان را نگهداری می نموده اند.
-شیخ احمد:مرحوم شیخ احمد اصبعی ،موذن ومعلم قرآن هلیله.
-چندل :تیرهای چوبی که در سقف خانه ها به کارمی رود. 

                                                                                            نویسنده=حسن

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 21:23

محله هلیله

 

 

 ......................................................................

به هر حال  من شدیدابا این شورا مشکل دارم شوراای که از مردم روستا می ترسد بهتر است جای خودش را به جوانان بدهد باز هم می گویم رییس شورای هلیله باید استعفا بدهد.به امید روزی که این جوانان هلیله هلیله را اداره کنند۰ 

 

 حتما در این بخش نظر دهید. 

....................................................................... 

لازم به ذکر است که روستای هلیله هنوز آب درست ندارد باز هم می گویم شورا باید استعفا دهد.شورای که توان آوردن ثبات را در روستا ندارد بهتر است برود................................................................

 پیام مدیر(شورا کمی هم به فکر روستا باش) 

 

حتما نظر دهید 

................................................... 

سلام بر تمام شما هلیله ای های عزیز امید وارم حالتون خوب باشه 

راستی شنیدم وب های دیگری هم درباره هلیله می نویسم امیدوارم موفق باشند راستی وضیعت روستا چطور؟ 

راستی چند وقت دیگر وقت میگو امیدوارم جل تمام شما پر میگو بو 

راستی نظر تون درباره حذف نظرسنجی چیست؟....................................... 

................................................ 


<< 1 ... 10 11 12 13 14