من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

پنج‌شنبه 15 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 19:02

1-2کمی متفاوت تر...میدونم متنم ضعیفه

در صحرای ذهنم قدم میزنم گویا فقط در خیمه های بنی هاشمی هنوز پابر جاست اکبر اذن میدان میخواهد قاسم داماد هم اذن میدان میخواهد
حسین اذن میدان به علی اکبر می دهد جوان رعنا اماده نبرد میشود نفس ها حبس میشود شبیه پیغمبر عازم میدان میشود بوسه بردستان پدر بر صورت عمه میزند
ای خواهرم رقیه جان اندکی دیگر با اب میایم
گویا رقیه ارام میشوند بوسه بر برادر میزند در دل حسین غوغااست میداند این اخرین دیدار است رقیه اهسته به خیمه می رود و در فکر اب و پایان تشنگی و حسین نگاه به جوان رشیدش ان شاه شاهزادگان میکند زینب در دلش فریاد میزند اکبر ز پیکار می رود
واییی صدایی دلم را میسوزاند
اکبر مرو به میدان
اکبر جوان لیلا
کن کمی ترک میدان
صدای گریه میاید گویی اکبر به دیدار رسول خدا رفت نگاهم به اب روی میز می افتد شرم ز خوردنش دارم..عبدالله به میدان رفت و همنجا هجله کرد اخ نزدیک میروم حسین تنهای تنهاست
اری حسین پسر شاه دین فرزند نور اسلام نوه معجزه خدا حسین خون خدا تنهاست
نگاه به دشمن می اندازم
حسین دیگر تنهاست....جوان رعنایی امد
از دور میبینم سکینه به او میگوید اصغرش از تشنگی کرده غش
مشک را بر میدارد به سمت خون خدا میاید
بسیار متفاوت:
برادرم برادرم اذن میدان مرا ده
تو علمدار منی تو پناه طفلان منی
برادرم دیگر تاب توانم رفته برادر دیگر طاقت گریه اصغر توان دیدن غم رقیه ندارم
حسین گریه میکند اذن میدان میدهد
عباس جوان هاشمی
عباس شهید کربلا
عباس به سوی میدان میرود
ناگهان می ایستد رقیه را میبند غم داغ برادرانش او را ....
عمو ز کجا میروی بحر چه میروی
ز میدان میروم بحر اب از برایت ای عزیزم
تاب نوشتن غم عباس را ندارم  دیگر روی کاعذ کلماتم نمیاید
و در اخرش
خیلی بسیار متفاوت

«فقط تقدیم به او که هر سال عاشورا به هیات می اید و قولی به او سال ها قبل داده بودم...زمستان 1390»
حسین عازم میدان میشود اهل بیت بیرون میایند همه  هستند زینب در اغوش برادر سکینه و سجاد بیمار همه هستند شرح اینده عالم حسین به زینب می گوید به زینب میگوید بعد مرگم از خیمه بیرون میا بعد مرگم پاسبان حرمی.برادرم گلویت را میبوسم بجای مادرم کاش نباشم ببینم تورا در قتلگاه
همه با حسین خدافظی کردند
اسب حرکت کرد به ناگهان اسب ایستاد حسین از اسب پیاده شد دختری به گمانم سه ساله اهسته به پدر گفت کجا میروی
پدر دخترک را بوسید گفت بحر خدا میروم برای اب برای تو میروم
دختر گریه کرد و گفت پر سیرابم
وا مصیبت دختر که چند روز اب نخورده میگوید سیرابم چرا چرا سیرابی
پدر اکبرم بحر اب رفت نیامد
عمویم بحر اب رفت نیامد
عبدالله قامسم بحر اب رفتند نیامدن
نکند توام»
پایان
انچه قول دادم

................
این هم قولی که داده بودم
با احترام کامل
شاید متن ضعیف بود اما قول داده بودم
و کمی نذر داشتم
اخر نوشته رو با افتخار و به حالت ایستاده تقدیم میکنم به همه ی انهایی که دلشان کربلا میخواهد
با سپاس
همین

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 00:15

کمی متفاوت۲-۱..ببخشید با گوشی تایپ شد..همین

دقیق نمیدانم اما نزدیک سیصدو سی و چند روز را انتظار امدنش را داشتم امدنی که پایانی بر تمام دغدغه های روز مره زندگیم دارد امدنی که پایان بخش تمام دلهره هایم از نبودن های مادیم است اغازی که به من نشان می دهد از نبودن ها و نداشتن ها و بودن ها و داشتن ها بگذرم

درست چند ساعتیست که رنگ تمام شهر را ماتم گرفته ماتمی که همه دوست دارند رنگش را رنگ عطش اهل بیت حسین رنگ بغض عباس وقتی که به نهر اب رسید و رنگ حجله قاسم و جوان حسین اکبر و ان شاه شهزاده طفل چند ماه علی اصغر یا برگشت از خریت به حریت و لحظه وداع امام با اهل بیت

امشبی را که نه ده شب دیگر ای اهل حرم حسین مهمان شماست

گویا دو نفر جا ماندن اولی باشد دخت خون و خدا و نوه شیر خدا و نتیجه خاتم انبیا خدا

دلم از الان برای ان لحظه ماتم گرفته

که میگوید دختر با صدای لرزان به پدر ..گر تو بری که بری و برنگردی چه کسی بر سر من دست نوازش بکشد


اندکی سکوت میکنم 

دستم میلرزد...و در صحرایی که در ذهنم ساخته ام اهسته قدم بر میدارم نگاهم به لیوان اب ای که روی میز اتاقم

هست می افتد نفسی عمیق از روی شرم میکشم و اهسته چند قدمی به راهم ادامه میدهم 

قلمم می ایستد

تمام همین های زندگیم به احترامش می ایستند

دلم ماتم قلبش را حس میکند

گویا او می داند در شام باید

چو علی نطق کند

چو فاطمه طفلان را تیمار کند 

چو حسن صبور باشد و چو حسین از دین خدا دفاع کند و 

چو قاسم اکبر و اصغر شهید شود و

چو عباس از اهل حرم پاسبانی کندو بار ها به...

نگاهم دوخته مید به لیوان اب روی میزم

دلم میخواهد بیشتر در این صحرای ساخته ی ذهنم بمانم

ناگهان بی اختیار به این فکر فرو میروم نکند من همان هایی باشم که حسین را شب عاشورای محرم تنها بگذارم

ادامه دارد...

محرم ۹۳

همین

اخر نوشته:با احترام 

بیایم این محرم تمام همین های زندگیمان را جمع کنیم و برای دل خودمان گریه کنیم برای رسیدن به معرفت و انچه از زندگیمان پاک شده

بخشش 

بخشش و بخشش

بیایم با هم دوباره در محرم حسین همین های زندگیمان را از نو بسازیم

همین


شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 23:59

اخرین لحظات 92

ساعت از 23 گذشته بود،داشتم اماده می شدم برای خواب.ساعت گوشی رو تنظیم کردم برای 3 یا 4 صبح میخواستم واسه کشتی تیم ملی بیدار شم.به سمت تخت خوابم رفتم رمان سوخته دلان نوشته استاد محققی رو میخوندم تازه وارد فصل 13 شده بودم ساعت از 24 رد شده بود.چراغ رو خاموش کردم دراز کشیدم که صدای گوشی امد.فهمیدم پیامکی برایم اماده تمام جانم خسته بود نمیتوانستم دیگر حتی دستم را دراز کنم اما حس کنجکاویم نگذاشت تا ساعت 3 صبر کنم گوشی را برداشتم رمز گوشی رو زدم نوشت کد اشتباه است دوباره با دقت بیشتری زدم قفل باز شد.وارد پیام شدم نوشته بود:

«سلام داش علی خوبی اقا ما ی دوساعت کمتر فاطی مرغا شدیم»پیام از وحید بود حس کردم شوخی میکنه....

تعجب کردم

وقتی بیشتر به هم اس دادیم و فهمیدم حقیقت داره بال دراوردم اونقدر خوشحال شدم که شاید تفاوتی با خبر قبولیم در دانشگاه نبود لاجرم بی اختیار فریادی از عمق دلم با تمام  خوشحالیم از این خبر زدم.که مورد استقبال  خانواده قرار گرفت..

چند دقیقه ای به وحید فکر کردم و از صمیم قلب برایش دعا کردم خوشبخت بشه

کمی به عروسی وحید فکر کردم کت و شلوار دامادی اطمینان دارم ه وحید میاد یا موقع یکی که قرار به اجبار ما تو عروسیش برقصه

یا به لحظات پر از استرسی که برای جواب له گرفتن داشت فکر میکردم..

سال 92 من هنوز تموم نشده بود که روز 28 فهمیدم حمید به خواستگاری رفته وجواب مثبت گرفته و یک خانواده ای رو تشکیل خواهد داد که جز بهترین نویسنده های یک دیار مهم در سطح استان است.

برای حمید ارزوی خوشبختی میکنم همین جور برای همسرش «من دو تا شام عروسی میخورماااااااااا»

این اتفاق ها تکمیل کننده زیبای سال 92 برای من بودند سالی که برایم زیبا بود

سالی که دوستی چون سید موسوی پیدا کردم

اخر نوشته:

با افتخار تقدیم میکنم به وحید و حمیدو همسرش که به حق با شنیدن خبر ازدواجشان بسیار خوشحال شدم

واز صمیم قلب ارزو مکنم هر سه یا بهتر بگم هر چهار نفر خوشبخت شوند و به پای هم پیر شوند

امین

...

وحید جان و حمید عزیزم امیدوارم و اطمینان دارم خوشبخت خواهید شد

امین

....


یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1392 ساعت 04:00

28-زمستان---خواب مرک

خواب وحشت ناکی دیدم.....

28مین شب زمستان است و باران می بارد,بارانی به نرمی تمام خاطرات نداشته مان که لالایی بود برای خوابهای نصفه و نیمه ام...خوابهایی که تنها پناه فکرهای پلید شبانه ام است .خواب هایی از جنس خوب روشنایی,خواب هایی که انتهایش در پس ذهنم و در همان اخر های ذهنم زیباست.

28 مین شب زمستان است. ولی انگار غم و غربت زمستان زودتر از هرسال به سراغم آمده بود..و نه نسیم خنک و نم برف و نه حتی اوای باران  و نه عطر  گل یاسی که پدرم خریده هیچ کدام ارامم نمیکند ...خواب عجیبی دیدم خوابی که در ان با زندگی خدافظی کردم و به آسمان و به ماه وشاید چشمان خدا خیره شدم :از خدا خواستم که برگردم نمیدانم خواب بدی بود....

اما این جمله در ذهنم امد

مگر چند بار به دنیا آمده ایم که بار ها میمیریم...

بارها میمیرم  هر وقت عهدی از عهد هایم را با خدا میشکنم

و صدها بار میمیرم وقتی باز میبینم خدا در همین حوالی حوایم را شدید دارد

یا گاه انقدر بد میشوم که خودم از رفتار های خویش خسته میشوم یا عهد میشکنم  اما باز مهربانانه دست خدا را میبینم«پدرم»که تحمل میکند بچگی هایم را و مرا هر بار بیشتر از روز قبل دوست دارد.قطعا او معجزه ایست که خدا به من هدیه کرده است

28مین شب زمستان شبی عجیب بود...شبی با ترس وحشت و حتی ... ..خ......

.....همین.....

اخر نوشته نداریم

قلت عملایی حم نداریم



سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 13:25

شروعع.پایان...شیرین و تلخ

ای شیعه به سر زن شد ماه محرم...عزاداران یاری کنید

...

امشبی را شاه دین در حرمش مهمان است

نکن ای صبح طلوع نکن ای صبح طلوع

اهل حرم هریک به میدان میروند نوبت

به علی اکبر رسید گفتا پدرم اذن میدان ده توان تحمل درد تشنگی ریه را ندارم اکبر به میدان می رود بی سپر به میدان میرود به قلب دشمن می زند شبه پیمبر...واویلاااااااااااااااااااا...

به عباس علمدار رسید نوبت

گفت برادرم اذن میدانم ده

اصغرت تشنه لبست

اذن میدان ده اکبرت بیج ان است

شاه دین اذن میدان داد عباس سوار بر اسب شد

مشک ابی به او داد زینب...گفتا طفلان همه ی بی حالن امروز...عباس دل به دریا میزند به لب شد میرسد اب را روی کف دست به نزدیکی دهان می اورد «شرم بر من باد حسین و بیتش همه تشنه اند شرم بر من باد اب خورم»مشک را پر زاب میکند ... صدای زمین خوردن علمدار می اید...طفلان همه منتظر عباسن چشم امید همه طفلان عباس است

طفلان همه منتظر امدنت هستند علمدار بیا

ما تشنه لبیم علمدار بیا

در برابر چشم شاه دین ز زمین خود علمدارش شاه دین

شاه دین با کمری خم شده به سمت چادر علمدار امد  عمود خیمه را انداخت

طفلان و زینب و اهل بیت فهمیدند اخرین امید انها هم نقش براب شد

عباس شهید نینوا شد

...نوبت جنگ به سالار شهیدان رسید

با اهل بیت وداع کرد.تا که رسید به زینب

برادرم برادرم مرو به میدان برادرم

انان همه قوم بی دینند برادرم برادرم

مرو به میدان برادرم

...

....

شهر اینده عالم به تو گفتم زینبم

هر گه که شهید شدم ناله و شیون دهید

از خیمه بیرون نیا

تا نگویند دخت علی از خیمه بیرون امد....

هر چه زینب گفت مرو

حسین با لفظی لطیف تر او را ارام کرد

سوار بر اسب شد.از یزدان اذن میدان گرفت

ناگه صدایی لطیف و ارام شنید

رقیه:بابا...

حسین بدنش لرزید ز اسب پیداه شد

دخترش را در اغوش گرفت سرش را بوسید

.

بابا مسلم که شهید شد تو روی سرش دست کشیدی او را تنها نگذاشتی

تو بری کی روی سرم دست میکشد

حسین مکث میکند ندا می اید تا اذن رقیه  نگیری میدان مرو

خدا می دند در ان ظهر حسین به رقیقه چه گفت که رقیه اجازه داد پدر به میدان رود

حسین رقیه را بوسید...حسین میدانست که این اخرین وداع او با اهل بیتش است

چه روز شیرین تلخی

شیرین از حفظ اسلام

تلخ از تنهایی زینب

حسین رو به روی لشگر کفار رسید

موقع پکار رسید

............................

.........................

دقایقی بعد اسب حسین امد

رقیه ارام اشک ریخت زینب بی صدا فریاد می زد

حسین شهید شد

.

.

.

اخر نوشته:

اجر بچه های جنوب گرم

بچه های که برای امام حسین از جون دل مایه میزارن

این نوشته با احترام تقدیم به بچه های جنوب

؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

<علی حسن ابراهیمی

وحید حسن احمدی

سید اکبر موسوی

مسجد ددشتی

محرم 92

ادامه دارد این جریان...>




دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 19:10

زندگی...

زندگی را در اینده اینگونه دوست دارم....

شنبه تا دوشنبه به دانشگاه هنر بروم از صبح تا عصر سینما - داستان نویسی - فیلم نامه نویسی و کارگردانی تدریس کنم و سه شنبه تا چهارشنبه دروس حقوق را تدریس کنم و پنجشنبه هافقط ادبیات ان هم شاهنامه تدریس کنم.نهار هایم را در سلف دانشگاه با دانشجو ها می خورم و بعد از پایان ساعت دانشگاه ارام در اتوبان بندازم و به سمت خانه حرکت کنم.سر کوچه پارک میکنم ماشین رو و وارد مغازه سی دی فروشی میشوم یک سی دی میخرم فیلم اورجینال ایرانی بعد از احوال پرسی و خدافظی به سمت خانه حرکت میکنم.با نگهبان مجتمع گرم میگیرم و هر از گاهی که وقت داشته باشیم با اهم چایی هم میخوریم...وارد اسانسور میشوم از جیب سمت چپ کتم  کلید خونه رو در می اورم... درو باز میکنم خانه تاریک است.از فریاد سکوت خانه ارامش میگیریم چراغ را روشن میکنم به سمت حمام می روم و یک دوش اب داغ میگیرمبعد از حمام به سمت مکان امن می روم اتاقم را می گویم مکانی امن و ارام برای من و روحم.در اتاقم کتاب ها کاغذها و هر چیزی که به خواندن و نوشتن مربوط باشد موجود است.روی صندلی اتاقم که پر از کاغذ های مچاله شد است میشینم..کاغذها رو روی میز کار میزارم .چای سازو روشن میکنم و شروع به نوشتن چای میکنم.از سیاست تا فرهنگ از فرهنگ تا اقتصاد از اقتصاد تا رمان از رمان تا داستان کوتاه اونقدر می نویسم تا جوهر خودکارم تموم بشه.اونوقت چای میخورم و باز با خودکاری دیگر می نویسم سپس نوشته های خودم رو بارها میخونم انهایی را که نمی پسندم مچاله میکنم و مثال همیشه به کف اتاق پرتاب میکنم اما مورد پسندها را به تفکیک در پوشه های ابی و زرد بالای میز کارم میگذازم.بالیوان بزرگ چای از اتاق ارام خارج میشوم.رنگ قالی اتاقم یادم نیست اینقدر کاغذ ریخته شده که زمین پیدا نیستروی مبل اتاق رو به روی تلویزیون میشینم اتاقم را از خانه فاکتور بگیری خانه تمیز و مرتبی دارم.فیلمی که با چاشنی عاطفی و کمی تلخ خریدم رو میگذارم هر دیالوگی یا هر سکانس از فیلم را که نفهمیدم دوباره میگذارم دوباره میبینم اگر زیبا باشد فیلم را دو الی سه بار میبینم سی دی رو خارج میکنم درون جعبه اش میگذارم و  در کشوی اخری که پر فیلمه رو باز میکنم و سی دی رو اونجا میزارم.شروع به نوشتن خلاصه فیلم میکنم.و چای میخورم

مثال هر شب شبکه های صدا و سیما را نگاه میکنم و تلویزیون رو روی ۱۵ دقیقه بعد خاموشی تنطیم میکنم ...کمتر از ۱۵ دقیقه روی مبل خوابم میبره.وصبح با ساعت گوشی بیدار میشوم . صبحونه یک کیک و یک چای بزرگ میخورم.

جمعه ها هم از صبح میرم سینما و نهار بیرون میخورم و عصر به کل فامیل سر میزنم..به همشون

و سال ها میگذرذ

این زندگی زیباست

همین

پاییز ۱۴۰۱شاید

..........

ته نوشته:

ی زندگی بی دغدغه با یک لیوان چایی

چه لذتی و چه ارامشی

my golf دارای ادرس فیسبوکی شد

خوشحال میشم بازدید کنید

https://www.facebook.com/pages/Mygulf/1409170515978733?skip_nax_wizard=true

امیدوارم ف ی ل ت ر ن ش ی و ب ل ا گ م
همین
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 01:14

1 . 2 . 3 . 4



کمتر از 15 دقیقه مونده به پایان تابستون 92. تابستونیکه روزهایش گرم بود شاید برعکس ادم هایش

توی تابستون 92 خیلی چیزای جدید یاد گرفتم.

یاد گرفتم باید صبور باشم

با آدمای جدیدی آشنا شدممثل سید موسوی عزیز

یا علی مستمند

و علایق جدیدی پیدا کردم

که مهمترینشون خوردن چای در هنگام خواندن یا نوشتن

یا بهتر بگویم در همه ی ۲۴ ساعت زندگیم

برای اولین بار یک کتاب رمان رو به دست گرفتم کامل خوندم... (یلدا-مودب پور).

خلاصه تابستان خوبی بود

امیدوارم برای همه تابستان خوبی بوده باشه...

پس خداحافظ تابستان! و سلام پاییز...

من پاییز را خیلی دوست دارم

تا اطلاع دوم

ما تعطیل  شدیم

همین



بیخیال


دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 16:59

این از اولین رفتن

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور:
شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:31

احمدی نژاد رفت روحانی امد همین

اقای احمدی نژاد سلام

این ساعت های اخر میدونم خیلی سخته

خیلی سخته صندلی ریاستو ی شبه از ادم بگیرن

اسمتو میزارم اقای خوش شانس بد شانس
چون 8سال پیش رییس جمهور شدی خیلی خوش شانس بودی و ملیون ها نفر دوست داشتن

و بد شانس که بالای 75 ملیون نفر تو ایران دیگه دوست ندارن حتی اونایی که بت رای دادن

............اما ما دهه ی 70 ها که اعتدال رو سر کار اوردیم حداقل بت احترام میگذاریم

ادب حکم میکنه به عنوان یکی از رییس جمهور های بد یا خوب ازت یاد کنیم

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تعارف باهم نداریم که
نمیدونم دولت جدید هم میتونه کاری بکنه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلمون برات تنگ میشه ای شخصیت جنجال افرین

مراقب خودت باش...مراقب کپشن طوسیت باش

مراقب اون رحیم مشایی خوش مزه باش

ی وقتایی منتظر دادگاهای بعد ریاستت هم باش

تو این ساعت اخر من اگه جای تو بودم رو صندلیم مینشستمو
تا خود صبح روی این صندلی تاب میخوردم فکر میکردم به...

اخرش من ماندم تو و این وبلاگ

وبلاگ ما هم مثل تو شده روز های نخستش همه دوستش داشتند

روزها گذشت همه خواستند برایشان بنویسدmygolfو امروز ....بماند رییس جمهور دولت 10


خوبی بدی از وبلاگ ما دیدی حلال کن«اذییتت کم نکردیم»

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 mygolfسیاسی نیست

این نوشته هم سیاسی نیست

راستی اقای دولت11 مردم ما ی شبه ی نفرو رییس جمهور میکنند و یک شبه لقب فتنه گر به او میدهند

حال خود میدانی.

.

.

محمود امیدوارم با خودم کنار بیایم و تا اخر هفته نامه خدافظی خودمو رو رو وبلاگ بزنم


احمدی نژاد

راحتم بگم

خدافظ

قصه ی ما بسر رسید

ایران ما بسر نرسید

همین

اقای دولت 10 خدافظ





اخر نوشته:

ما هم بزودی میرویم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟شاید بی دلیل





...

سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 19:37

حضرت علی

پزشکان یکی یکی از خانه بیرون می امدند

پزشک پسرای فاطمه رو خواست

گفت امیدی نیست

شیر هم دیگه کار ساز نیس

ببینید علی چه وصیتی دارد؟؟؟؟؟

فرزندان به سمت علی میروند

پدر..نگاه در چشمان فرزندانشان میکند

به حسن میگوید پسرم فقط ی ضربه به قاتلم بزن

به حسین میگوید زینب نفهمد که من...

اخه زینب هنوز داغ مادرشو داره

رو به عباس نوزاد میکنه

اشک می ریزه

یا علی چرا اشک میریزی

سالها بعد عباس علمدار حسین میشود در کربلا

نفس ها به شمارش های پایانی نزدیک میشد

علی نمیخواهد زینب را ببیند....زینب رو به در اتاق پدر کرد

میدانست دیگر پدری در کار نیست

....علی دیگر نفس نکشید

اسمان قرمز شد

باران بارید

ماه نصف شد

شیر خدا کشته شد

خدا گریه کرد

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تو این شبای احیا خیلی دل شیر میخواد تقاضای توبه کردن از خدا

چون ما خودمون حاضر نیستیم از ی ذره حقمون که گردن دیگری هست

بگذریم حالا تقاضای عفو از خدا داریم...ای بابا

خیلی باید مرد باشیم خیلی باید دخترو زن باشیم که وقتی میگن الهی به علییه العفو خیلی باید مرد باشیم خیلی باید دخترو زن باشیم که بگیم اره گناه نداریم سرمونو بالا بگیریم بگیم ما گناه نداریم

شما خیلی خوبید چون گناهی ندارید چون مهربونید

اما بچه هایMYGOLF  خیلی بده شرمنده علی بشیم تو روز محشر

تو روزی که علی میبینه اعمال مارو  باور کن اشک در چشمانش جمع میشه

خیلی بده وقتی شیطان بگه علی ایناها شیعه های تو هستند

میگن وقتی روز محشر شد وقتی گروه گروه به جهنم میریم«شما نه خودمو میگم»

علی سر پل صراط  می ایسته

و میگه ایناها شیعه های من هستند

خدا دستور میده به حرمت علی

به عظمت علی نبرید به جهنم این شیعه ها رو

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

اخر نوشته:

امیدوارم تو روز محشر شرمنده علی نشیم

شرمنده لطفش کرمش نشیم

.....

حالا شاید بهتر واسمون قابل درکه که بهشت را ما مردها بدون حوری میخواهیم

و ما دخترها و زنها بهشت را بی حواریون میخواهیم

ما بهشت را فقط برای لی که شیر خداست میخواهیم

برای اینکه شرمنده شیر خدا نشیم

جن و پری گریه میکند

جبرییل گریه میکند

...علی شهید شد


فقط تو این شبا

باهم برای هم

دعا کنیم

لطفا حتما

همین



<< 1 2 3 4 5 ... 14 >>