من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

یکشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 21:47

خدا یا شکرت

این مایه سروری و خوشحالیست که فلک ز رنگ قرمز خالیست.
تلالو اسمان را میبینی؟؟؟
گویند که خدا هم استقلالیست

استقلالیم ام

روزگارم آبی است

تکه قلبی دارم،ان هم آبی است

تیمی دارم،بهتر از پرسپولیس

من هوادارم

قبله ام یک گل آبی

جانمازم عشق آبی

همه ذرات وجودم متبلور شده از آبی

استقلال تیمی نیست،که به اسانی از یاد من و تو برود

استقلال،رنگ آبی است به توان بی نهایت

استقلال،ضرب دل آبی من و توست

استقلال هندسه فریاد ابی است

هر کجا هستم باشم،استقلال مال من است

بردها،طوفان ها،فریادها مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می بازد،مهم عشقی است که در قلب من و تو جاری است

من نمی دانم

که چرا می گویند:قرمز است،رنگ خون

و چرا در دل ما طوفان آبی جاری است

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

بو کنیم  گلهای آبی را

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل ابی شناور باشیم

خون ها را آبی کنیم

و وقت طلوع،دوباره متولد بشویم

کار ما شاید این است

که میان گل ابی و لاله آبی

فریاد زنیم

ما هوادارم ابییم



خدایا ممنونم که باعث پیروزی و قهرمانی ما شدی

خدا ازت ممنونم

خدا سپاس

تبریک

هزاران تبریک



جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 22:36

باران...شروعی دوباره شاید

بوی عحیبی می اید...صدایی می اید اشنا...صدایی که حس تولد به انسان می دهد...حس نو شدن..حس تازگی...
باران شدیدی می اید
میرم زیر باران...خیلی شدید می اید باران.حس عجیبی دارم...
این چند روزه خیلی زندگی خوب شده...شاید زمین و زمان دست از سر ما برداشته و اندکی زیاد ما رو به ارامش نزدیک کرده ...فهمیدم اشتباهات زیادی کردم...فهمیدم گاهی نیاز بگذری از خیلی چیزها از خیلی رفتارها...و خیلی خیلی های دیگه
الان زیر بارونم توی بالکن خونه....ی قهوه تلخ درست کردم...باران روی صورتم می اید..بوی زمین خیس فراموش کردن روزهای سخت...و امید به اینده امید به خیلی ارزوهای رنگی
اگر زیر این باران از استاد خاکی هم میخواهید بدانید همین که پنج شنبه کلی با هم جر و بحث کردیم اخرم هیچ....
ی حسی دارم شاید حسی شبیه ارامش
تصمیم گرفته شد....سخته ولی مجبورم...ارامش بیشتر میشود
....................................
اخر نوشته:
تقدیم به کسی که بنده اش را امتحان کرد و از صبور نبودن بنده اش ناراحت نشد و بعد از اندکی فراوان نا ارامی دریای دل بنده اش را ارام کرد و ساحلی در دور دست به او نشان داد....
با احترام تقدیم به خدا.........................

دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 19:29

زورت مبارک مادر


صرفا جهت اینکه یادمه و صرفا جهت ایجاد شدن و نشدن انتقاد

پیشاپیش روز زن و به همه تبریک میگیم

و با جدیت کامل و با گاهی کامل

روز مادر رو هم تبریک میگیم

مادر هر نفسی که میکشم بخاطر وجودته

مامانی دوست دارم روزت مبارک

.

ی لحظه قشنگ

خودت و مادرت با دوتا فنجان کاپچینو و صدای استاد شجریان

لحظه ای که دیگر به هیچ لحظه ای فکر نمیکنی....

....

...

..

.

....................................................

اخر اخر نوشته:

میگویند بهشت زیر پای مادر است

من بهشت را بدون مادرم نمیخواهم

پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 18:13

من و استاد خاکی

امروز از اون زوز های هست  که خیلی خوشحالم

و فوق العاده ناراحت...

خوشحال بخاطر....

و ناراحت بخاطر....

...////...

استاد دکتر محمد رضا خاکی وارد کلاس شد«همون استادی که خلیج فارس رو با نام خلیج بکار برد»پشت سرش وارد کلاس شدم....ابراهیمی عین همیشه دیر اومدی...استاد انجمن بودم...شما پسرا چرا دیر میاین...از دخترا یاد بگیرید...استاد به زود اومدن نیس به برگه امتحان که الحمدالله تمام بچه های ما نمره میارند...جدی؟بعید میدونم اقای ابراهیمی...نه استاد ما نمره میاریم...باشه امیدوارم

نشستیم...شروع کرد به درس دادن..مطابق معمول با خانوم های کلاس درس را پیش می برد انگار نه انگار که ما 8 پسر در کلاس هستیم...

تا خواست مثالی بزند و گفت بزار فک کنم ببینم کجا بیشتر دزد داره اهان بچه ها دقت کنید مثلا فردی بوشهری د ر اصفهان دزدی میکند تو جنوبیا دزدی بیشتر من خودم پروندهای زیادی داشتم درباره دزدی که اکثرا بوشهریند.یک نفر پرسید چرا بوشهری؟چون محدودند و فرهنگشون تکامل پیدا نکرده...تو اون لحظه قید معدل 17 که هیچ قید سر کلاس بودنم را هم زدم و  گفتم تو جنوب؟؟؟؟گفت بله اقای ابراهیمی اکثرا پرونده های دزدی ها متهم مالکیت اقامتگاهش از بوشهر و اونوراست...گفتم استاد تر و خشک رو با هم نسوزون بوشهریا اینجوری نیستند...ابراهیمی تو بوشهری نیستی همشون همین جورین..واقعا تاسف داره..گفتم استاد در شان شما نیست اینجوری صحبت کنی...ابراهیمی بوشهری هستی؟با افتخار صدامو صاف کردم گفتم بله...

گفت حالا مثال گوش کن گفتم چشم ولی جمع نبندید....بوشهری ها همینند دیر اومدی برو خدا روشکر کن رات دادم...استاد متاسفم....متاسفی؟؟؟میتونی بری بیرون از کلاس؟

منم کیفمو برداشتم استاد با اجازه...رفتی؟؟/...بله!!!...به سلامت!!!.. زیر لب بلند گفتم اخرش دو واحد هر چی بشه با افتخار میگم  انداختنم.....

اومدم بیرون بچه ها اس دادن بعضی تشویق بعضی ناراحت و حتی بعضی گفتن میخوای بیایم بیرون...رفتم ی کاپچینو خوردم و منتظر تموم شدن کلاس شدم.خیلی بم چسبید..

بعد کلاس تو راه پله دانشگاه تو سلف همه حرف میزدن ابراهیمی میندازتت ابراهیمی دمت گرم ابراهیمی چرا رفتی بیرون بچه شدی... ابراهیمی فوق العاده بود کارت ...

.........

اخر نوشته:

فک میکرد من حالا التماسش میکنم...مهم نیست...مهم اینه که گاهی نیاز قربانی بشی...شاید بتونی با این کارت نشون بدی هنوز افرادی هستند که تن و گوشت و خونشون به یاد وطنشونه...

با کمال احترام استاد خاکی هرگز دیگر با شما درس برنخواهم داشت و دیگر سر کلاستان حاضر نمیشوم....نه بخاطر نام بوشهر بلکه بخاطر اینکه در لفظ سخنش همه را دزد خطاب کرد

تو سرویس دانشگاه بچه ها دلداری می دادند...

اخر اخر اخر نوشته ها

«گذاشتن نظر اصلا الزامی نیست...چون این صحبت فقط برای ارام شدنم در این مکان امن بود.

در ضمن برداشت از این نوشته کاملا ازاد است»

همین........!

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 15:51

...!منصور اسلامی فر

باران نم نم می امد...

علی چیکار میکنی؟

...دارم واسه بی بیم -مادر بزرگ- رو وبلاگم دارم پست میزنم...

خدا بیامرزدش...

باشه بنویس سریع بیا نهار

رو چشم .... جون

.......

ی ماه بعد

.

.

الو

سلاااااااااااااااااااااااااااام مادر بزرگم

بیا خونم داییت پشت دره درو باز نمیکنه

چی میگه میشه

چی میگی مامی

...

.....

ساعت شیش قرار فوتبال و با هم ببینیم

یا خدا

اماده شدم رفت خونه ...

دیر شده بود....خیلی دیر رسیدم

پسر خالم گریه میکرد

مامان بزرگ تو شوک بود

پسر داییم قفل شده بود

مامانم چشمانش خیس بود

دایی پاشو اومدم فوتبال با هم ببینیم

.....

یه مرد بود یه مرد

شب، با تابوت سیاه

نشست توی چشمهاش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک

سایه اش هم نمی‌موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته

....

ماشین اومد ....رفتم پایین

چیکارشی؟

داییمه

خدارحمتش کنه دور ی پارچه سفید ببیچونیدش بزاریدش تو این...

...اومدم بالا

علی مرده چی گفت؟؟؟؟

تازه فهمیدم داییم مرد

دایی ...

اقای دمتر امکان داره....

دکتر پسرم خدا صبر بده

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دکتر ...

همین صبح باهاش تلفنی.....

..................ساعت سه صبح

از سردخانه امدند

مامانم گفت بمون گفتن پاهاشو بیرون میزارن شاید تکون بخوره

....یا خدا

یا الله خودت ی کاری کن

...............................................

امروز دقیقا همون روزی بود که ازم پرسیدی ......

دلم خیلی واست تنگ شده

میدونم حال روز خیلی خوبی تو بهشت داری

لطفا سلام منو به بی بیم برسون.

...

حال روز منم بد نیست

میرم دانشگاه...قول بت داده بودم...

تو رفتی تو که از همه ی زندگی من با خبر بودی

از حال روز تیمت همین رو بدون که صنعت رفت دسته یک شاید در فراغ تو

در فراغ تویی که مرد جنگ بودی هشت سال برای من ما جنگیدی تا امروز ما ارام باشیم

دایی دلم بدفرم بدجور ناجور واست تنگ شده

دایی من رفتم نهار....کاش توام....! 

نبودی ببینی که چه محشر کردم 

با اشک تمام کوچه را تر کردم 

امروز که سکوت خانه دلتنگم کرد 

وابسته گیم را به تو باور کردم 

دایی شب بخیر......۴ صبح ....

.........................................................................................

به رسم احترام

اخر نوشته:

...!

شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 23:40

چهار سالنامه وبلاگم

جلد چهار سالنامه

به رسم احترام درود....دقیقا 3 سال و 341 روز از تولد وبلاگ گذشته...چقدر زود شدیم چهار ساله.

به رسم احترام تقدیر تشکر میکنم از 393 کامنتی که برایمان گذاشتید.

تقدیر که تحمل کردید ما را در این چهار سال...

وبلاگ شده مکان امن حرف های من و شما...وبلاگم با بودن شما زیبا شده مرسی از همتون ممنونم..از همه شما که امدید...حتی وقتی که نبودم...مرسی

صفحه ی اول چهار سالنامه

چهارسالنماه را سفید میگذارم زیرا هنوز داغ داریم..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اخر نوشته چهار سال تلاش:

امشب اصول وبلاگ نویسی را که از شما هم ولاتی هایم اموختم را کنار میزارم به زبان علی این اخرنوشته را مینویسم:

اگر در این 4 سال خاطره ای از ما برایتان مانده یا لحظه ای وقت گران بهای خود را برای این مکان صرف کرده اید همه ی این ها بخاطر یک نفر بوده...اگر امروز mygolfهنوز نفس میکشه بخاطر.........پدرم فردی که چون کوه پشت منه...فردی که کلمه ای ندارم برای وصفش.

بزار خودمونی بگم

بابا دوست دارم

ای بپدری که هر وقت کار اشتباه میکنم فقط سر تکان میدی...ای پدری که همیشه دلم قرص که ی کوه کنارمه....

با افتخار و احترام و ادب این چهار سال تقدیم یک لحظه نگاهت

.....

پشت پنجره هنوزم چشم به راهتم

ای که خودمو تک و تنها میبینم

وای چقدر حرف دارم....

...

بابا مرسی....بابا مرسی حتی وقتی کار اشتباه میکنم و باهم قهر میکنی اما تمام حواست بهمه...مرسی که همیشه نگرانمی

.............................................

جلد اخر چهار سالنامه

پدر یعنی همه دنیا

پدر یعنی همه ی امنیت واسایش و امنیت من

مرسی

سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 23:04

تسلیت...دلمان شکست


آیا زندگی هرچه هم عزیز باشد، به این خفت، به تحمل این همه رنج می ارزد؟!! 

                                                                              بخدا نمی ارزد


نفسم در نمیاد از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است،

سرم درده،   قلبم گرفته   چه می شود کرد؟

   سرنوشت پرزورتر از منست!

راهی ندارم

قدرتی ندارم

......ارام بگیر

تسلیت....هزاران تسلیت

اخر نوشته:

تمام احساسم تقدیم تو باد بوشهر

کاکی...خانواده ای که هفت داغ داری

دیگر خوب نیستم

زیرا تو خوب نیستی

بابا رفت...مامان رفت....بچه رفت....دنیا خیلی بی رحمی...

بوشهر تسلیت...همین

شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 01:05

من و نمکی زیر بارون...اخییییییییییش

باران نم نم میاید....خاطرات تلخ و شیرینم را مرور میکنم...صدای زنگ گوشی ارامشم را گرفته...روی بی صدا میگذارمش...بوی زمین خیس بوی گل...خاطرات تلخ....شدت باران زیاد میشود...صدای اواز استاد شجریان ارامش خاصی بم میده...تلخی ها رو مرور میکنم...اه....باران میبارد....

پسری 14 شاید 18 با گاری کنارم رد شد....عجب بارونی...چه شدتی داره...شدت بارون اونقدر زیاده که نمیشه بالای سرو نگاه کرد.....به سرعت به سمت چراغ تیر برق میروم...سرده...ارزشش را دارد....اقا اسمت چی؟

من.....

اره تو ...با این گاری خوشگلت///!!!!!اسمت چیه

سهراب!!!!!چی....تعجب کردم...سهراب... سهراب خوفی؟؟

سهراب خندید گفت اره...کارتون ها رو جمع میکرد....هول سرد بود...

سهراب ارامش داری؟

اسمتو چیه؟علی

.....

..نم نم باران...شدت باران

سهراب جوابمو نمیدی ارامش داری!!!!ها دارم ولی پول....خداروشکر اونم دارم الحمدلله

سهراب کارتو دوس داری؟

اسمت چی بود؟گفتمت که...علی...عاشقیا

خندید ...خندیدم..علی کار عار نیست...اره بد نیس الله شکرت

سهراب جامونو عوض کنیم

چی علی حالت خوبه؟نکنه...حرفشو خورد

سویی شرتمو در میارم..... سهراب بپوش سرده

دست به گاری میبره...حس میکنم سرعتش داره زیاد میشه...

سهراب حس میکنم هزار سال میشناسمت

سهراااااااااب...ایستاد...گفت بچه دیوونه شدی...تو بچه مایه داری تو...

پریدم وسط حرفش گفتم بچه مایه دار مال دوره شاه بوده...سهراب بیا...بپوش....

خندید گفت خودت بپوش

باران تند تند شد....سهراب جان مادرت بپوش...خندید گفت باش برادر...سهراب

بله...علی...سهراب عاشقیا ؟چرا اسم من یادت میره...باز خندید

سهراب من بشم سهراب تو بشو علی...

دیوونه ای کار من سخته ...با کارتون و اشغال سرو کار دارم...تو چی میفهمی

سهراب میخوام امشب ارامش داشته باشم...من فقط میدونم  تو ارامش امشب منی!!!

خیلی دیوونه ای...کجاشو دیدی....این مال ی لحظمه...نمکیم ای نمکیم

بچه خیلی دیونه ای...نمکیم های نمکی...نمکیم وای نمکی...خونه دار بچه دار بیا نمکی اومده

خندید...از سمت راست به طرف گاریش رفتم....اخییییییییییش

دستم رو  گذاشتم روی میله گاری...ی حسی داشتم...بوی بارون....باریدنش روی سرم...سردمه...علی سردته...سهراب من میتونم تی شرتمم در بیارم..چی فک کردی..

علی ...سهراب هیچی نگو ....سهراب زد زیر اواز

شعری افغانی بود...شایدم سیستانی نپرسیدم ازش شاید ناراحت میشد

سکوت محضی بود

سهراب ارزوت چیه؟

خواهرم بره دانشگاه...زن هم بگیرم

الان ارزوت چیه؟

با خنده گفت دیونه ای بخدا

جوامبو بده سهراب

کارتون پیدا کنم باور کن

برادر ارزو تو چیه؟

خندیدم گفتم تا قبل از دیدنت ارزوم خیلی پوچ بود اما بادیدنت...بیخیال

علی سردتته

سهراب ....اصلا...سهراب بارون بدجور بم ارامش میده.من بارون دوس ندارم چون گاری رو نمیشه زیر بارون زیاد حرکت داد....منظورشو فهمیدم...نه نفهمیدم...شاید ی معنی دیگه ای داشت حرفش نمیدونم...واسه اولین بار ی نفر بارون دوس نداشت.

فقط صدای باران می امد و صدای سهراب ...زمین خیس خیس...سرده...

سهراااااااااب...کارتون...دوپا داشتم دوپای دیگر گرفتم رفتم سمت کارتون...بلد بودم...باید کارتون را خم میکردم...خم کردم و می ا نداختم توی گاری...سهراب خندید...گاری سنگین بود...از سرما تمام بدنم بی حس شده بود....علی منزلت کجاست...گفتم مجتمع بعدی...

بیا کافشنتو بگیر....خندیدم گفتم کافشن؟گف هر چی...سهراب ... هان ...خیلی دوست دارم.

دیونه ایبرادر...سوی شرتمو داد گفت .......خدافظ

سهراب.....

رفت بارون اونقدر زیاد بود که وقتی رسید سر کوچه دیگه با چشم پیدا نبود

من تمام بدنم سرده...حس گلو درد دارم...اما کاش بیشتر با سهراب بودم

کاش با سهراب زیر این بارون که نه ماه پیداست نه میتوان ابر رو دید مینشتیم و چایی میخوردیم.....

.

حالا فهمیدم چرا نمکی اینقدر در خاطره هامون جا داره


اخر نوشته:

با احترام تقدیم به سهراب

.........................بارون بند نمیاد

شاید امروز غصه ها رو به باران سپردم...زیر بارانم...زیر لب گفتم

دنیا تو را شکست خواهم داد نه برای غرور

بلکه برای رسیدن به ارامش دیروز

دنیا به باران سوگند

به قطره های ریز ریزش سوگند...من پرچم سفید تو را خواهم دید

....

سرمای بدی خوردم

...


شب بخیر سهراب...

بوی زمین خیس....

اخ گلوم....گلوم درده....

زمستان ۹۰


سه‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 00:40

سومین جشنواره من و وبلاگ های ولاتم3


سلامی به گرمای کاپوچینوی اصل المانی

درودی به زیبایی ماه

میدونم دیر شد جشنوارمون ولی خوب دسته پر اومدیم

خوش امدید به مکان امن من«همین وبلاگمو میگم»

رسما حتما  باید از همین لحظه جشنواره شروع شد

....................................................................

بهترین قالب:

نامزد های محترم:«روزهای کودکی - فاطمه»«نرسی - محبوبه»«سکنجه - مجتبی»

کاپوچینوی بلورین این بخش به نرسی بخاطر قالبی زیبا و بدلنشینی که انتخاب کرده است تقدیم میشود و دیپلم کاپوچینویی به مجتبی تقدیم مشود

بهرین اسم:

نامزد های محترم:«خانواده سبز هلیله- فاطمه»«مرمرشک - حاج رحمت» «سکنجه - مجتبی»«گلزار هلیله - قاسم»

کاپوچینوی بلورین این قسمت به اسمی اهدا میشود که کاملا محلی بوده و یادور خاطراتی برای اکثر هم ولاتی های محترم میباشد تقدیم میشود به حاج رحمت برای مرمرشک و کاپوچینوی نقره ای به مجتبی

بهترین داستان:

نامزد های محترم:«سقوط سردار - حاج عبدالرضا»«کنجکاوی - محبوبه»«من عروسک میخواهم - فاطمه»اتش بس - زهرا»

کاپوچینوی بلورین این قسمت به داستانی اهدا میشود که اوج را در سقوط بزرگی را در کوچکی و پیری را در جوانی خلاصه کرده است با احترام تقدیم میشود به حاج عبدالرضا بر ای سقوط سردار شایان به ذکر است کاپوچینوی نقره ای به اثر زهرا اتش بس برای تصویر سازی فوق العاده تقدیم میشود

بهترین درام:

نامزد های محترم:«خاطرات پدر بزرگ - حاج عبدالرضا»«به یادت هست - فکرهای تکراری»«دیدار - حاج رحمت»

کاپوچینوی بلورین این قسمت به فردی تقدیم میشود که نوشته هایش تصویر سازی های فراوانی دارد با احترام تقدیم میشود به حاج رحمت برای دیدار در ضمن کاپوچینوی نقره به حاج عبدالرضا و دیپلم افتخار با احترام به فکرهای تکراری تقدیم می شود

بهترین اثر:

نامزد های محترم:«کارنامه 91 - حاج عبدالرضا»«92 - محبوبه»«اوای گروه بیشهر - بزرگمهر»

کاپچینوی بلورین با افتخار تقدیم میشود به صدای گرم بزرگمهر برای خواندن باران.

بهترین شعر:

نامزد های محترم:«اوای بیشهر - حاج عبدالرضا»«مرغ - سکنجه»«سرگردان - شیرین»

کاپوچینوی بلورین تقدیم میشود به شعری که از دل برامده و قطعا بر دل منشیند و لذت فراوانی برای ما داشت با احترام تقدیم میشود به حاج عبدالرضا برای اوای بیشهر.کاپوچینوی نقره ای به علاوه دیپلم افتخار با احترام به شیرن برای سرگردان تقدیم میشود.

به دلنشین ترین اثر:

نامزد های محترم:«نوحه خوان - حاج عبدالرضا»«92 - محبوبه»«دختر شکلاتی  - وحید»مسجد -فاطمه»«نیمه برات مادرم - حاج رحمت»

کاپوچینوی بلورین تقدیم میشود به اثری که یاداور بنیان اصلی خانوادست ...حاج رحمت برای نیمه برات مادرم

شایان به ذکر است با افتخار کاپوچینوی نقره ای به فاطمه برای مسجد و دیپلم افتخار به حاج عبدالرضا برای نوحه خوان تقدیم میشود

طناز ترین وبلاگ:

با غرور و افتخار لوح ذرین کاپوچینو تقدیم میشود به کسی که عاشقانه دوستش داریم وهر جمله ای طنزش لبخند بر لبانمان میکاردوبا غرور و افتخار تقدیم به طناز ولات چرکو ...

احساسی ترین اثر:

نامزد های محترم:یوسف - حاجی»«روزگار غریب - شیرین»«فراغ پدرم - قاسم»«به یاد ارام - مرمرشک»میخواهم پلیس شوم - فاطمه»

کاپوچینوی بلورین این بخش به قاسم تقدیم میشود و با افتخار  کاپوچینوی نقره ای تقدیم میشود به حاج رحمت برای به یاد ارام

خاطره انگیز ترین اثر:

نامزدهای محترم:«بوی ماه - مجتبی»«دوچرخه کنجیر»«کارنامه 91- حاج عبدالرضا»

کاپوچینوی بلوری تقدیم به اثری میشود که داوران ان را زیباترین اثر سال 91 ان وبلاگ می دانند حاج عبد ارضا برای کارنامه 91.شایان به ذکر است کاپوچینوی نقره ای و دیپلم افتخار این بخش به کنجیر باری دوچرخه با افتخار اهدا میشود

بهترین اثر از نظر مخاطبان:

نامزد های محترم:«دختر شکلاتی - وحید»«امام حسین - فاطمه»«نیمه برات تقدیم به برادرم - حاج رحمت»کارنامه 91 - حاج عبدالرضا»«اتش بس - زهرا»«92 - محبوبه»

با افتخار کاپوچینوی بلورین این بخش تقدیم میشود به اثری که مخاطبان خاص ان را دلنشین ترین اثر دانسته و از ان به عنوان مطلبی نو و پر از احساس یاد میشود.با احترام تقدیم میشود به فاطمه برای امام حسین کاپوچینوی نقره ای به اثری که تصویر سازی فوق العاده ای دارد با افتخار تقدیم میشود به زهرا برای اتش بس تقدیم میشود و دیپلم افتخار تقدیم میشود به محبوبه برای 92 زیرا پر از احساس صادقانه بود

محلی ترین وبلاگ:

نامزد های محترم:«مرمرشک - حاج رحمت»«چرکو- ...»کنجیر-...»

وبلاگی که داستان هایش توانست جای نبود چرکو را برای ما پر کند کاپوچینوی بلورین تقدیم میشود به کنجیر زیرا داستان هایش با لهجه و بسیار دلنشین بوده است

بهترین اثر از نظر داوران:

نامزد های محترم:«دل نوشته های پیشین مرمرشک - رحمت»«شب گردی - وحید»«چقد من منگلا را دوست دارم - وحید»«به یادت هست - فکرهای تکراری»

کاپوچینوی بلورین این بخش به اثری تقدیم میشود که سراسر در ذهن خواننده سوال ایجاد میکند و تصویر سازی بسیارملموسی دارد با افتخار تقدیم میشود به  به یادت هست اثری از زهرا فکر های تکراری

و کاپچینوی نقره ای به علاوه لوح افتخار تقدیم میشود به وحید زیرا سراسر احساس در اثرش موج میزد

........................................................................................................

سخن اخر:

با تمام شب زنده داری ها و از شب تا صبح در وبلاگ ها رفت و امد کردن بالاخر جشنواره سوم هم با کلی کم و کسری به پایان رسید سعی کردیم بهتر از پارسال جشنواره را برگزار نماییم...شاید...

دوستان کاپوچینو به دست صمیمانه تبریک عرض می نمایم.از امروز انتظارات از شما بیشتر خواهد شد..سعی میشود تا اخر هفته تقدیر نامه ها برای دوستان ارسال شود.امیدواریم...

منتظر انتقاد های گرم شما هستیم

قطعا گروه منتقدین میتوانند انتقاد نمایند


....

شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 02:46

شب گردی - پیمان سه دوست شاید

بوی دوستی...بوی هم درد بودن...بوی ارامش تکرار نشدنی...که شاید حتما تا سال ها حتی دها تکرار نخواهد شد.پاهایمان در شن ها فرو میرفت صدای سگ ها گاهی باعث ترسمان میشد
هوا سرد بود....کاملا میشد حس کرد تمام بدن وحید رو سرما گرفته.اما انگا سید بدجور تحمل سرما رو داره...نقش ماه روی اب افتاده بود دریا هن از ارامش ما ارام شده بود...
سنگر سکوت وحید پر از  غم بود...از سکوتش فهمیدم مانند من و سید غم دارد
صحبت های سید دل رنج کشیده ام را ارام میکرد
تجربه هایش را دوست داشتم...زیرا فهمیدم دنیا برای همه اشفتست
خدافظی را دوست دارم....مخصوصا غم دوری را..زیرا خدافظی شوقی برای شروع و دیداری دوبارست خدافظی ارامش بخشش است اگر در ان امید دیدار مجدد باشد.هر جیز سر انجامی دارد حال تلخ حال شاد....
صدای دریا...تصنیف ها و اواز های نصف و نیمه از سید
درخواست های اهنگ های وحید از سید
و خندهای پر از غم علی
لحظات شادی و پر از ارامش ای را فراهم کرده بود..غصه عاشقی را بلد بودم..اما رسم عاشقی را نمیدانستم گاه سکوت میکردم و به صحبت ها گوش میکردم زیرا تجربه ای نداشتم...زیرا رسمش  را نمیدانستم.اما ویس رامین را خوانده بودم...گاه اشعار سعدی را با اینکه نمیفهمیدم اما میخواندم..
عکس ماه روی اب برای همه ی ما یاداور خاطره ای بود
سید با خواندن اواز
وحید با سکوتی پر از اندوه
و علی با خندهایی پر از غم
عکس ماه روی اب ...صدای موج ماه شب 13 و سکووووووووووووووووووووت...سکوتی که پر از حرف بود....لحظاتی که در خود میرفتیم و از جمع جدا میشدیم هر یک خود را تنها با خاطره هایمان میدیدیم...کناره دریا...با خاطرهیمان
موج ارامش لحظات ما بود.لحظه خدافظی فهمیدم من و باتو سریست امشب شاید
جای کاپچینو خالی....«ی قایق درست کنیم بریم مشهد..سکوووووووت»«ساعت 10:20 فراموش نمیشود»«تنهایی را دوست دارم چون...» دقیقا اینها تیتر خاطراتمون بود.
اخر نوشته دومین نوشته92
ساعت نزدیک 6 بود لحظه ای که تلخ بود اما برای من یک اعتقاد قلبیست...لحظه وداع...سخت بود اما شوق دیدار دوباره ارامم میکرد...جاشوها به سمت دریا می رفتند...
من ماندم ی در بسته بدون کاپچنو
از در بالا رفتم به رسم جنوبی..اما....اخ هنوز دستم درده
بهار امد
اما تحویل نشد
بهار با امدن ما تحویل شد
دریا...باران...سکوت ای پر از غم ...ما سه نفر..اووووووووووووووووه بوی بهار نارنج خانه ی عمویم درد افتادن از بلندی 3 متری را به فراموشیم برد....همین!!!!!!!!!!!!!!!!

<< 1 2 3 4 5 ... 14 >>