من و خودمو همه ی همین هام.همین
X
تبلیغات
رایتل

من و خودمو همه ی همین هام.همین

هرچی که به من کشورم شهرم محلم ربط داشته باشه هرچی دق دقم باشه همین

چهارشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 14:02

منم وبلاگت...اروم باش

همین رو میدونم علی که همیشه حقیقت اونی نیست که بر زبان ها جاری میشه ...به جای دعوا کردن با تو و بحث های بیخود یه کم میخوام درکت کنم...

علی...میدونم

...نمیخواد به کسی بگه

نمیخواد کسی به حریم خصوصیش تجاوز کنه ...

نمیخواد یه رویای خیالی باشه که میدونه هیچ وقت به حقیقت بدل نمیشه...

شماهاهم نخواین...نخواین و سکوت کنید...به پاس دوستی ها ...به خاطر گذشته های دور...اشک ها و لبخند ها..به قول ِ یه دوست  وبلاگی هر چیزی....یه راه ِحل ساده داره و هر سوالی یه جواب ِ ساده...

من میفهمم...درک میکنم و با تمام احترامی که برات قائلم سکوت میکنم تا در آرامش باشی...

علی تو میمانی و باید بمانی زیرا تمام اتفاقات فقط به نفع تو بوده...کمی صبر

منم سکوت میکنم 

.... 

اخرنوشته اولین نوشته: 

سلام علی نبودیی بعضیا لفظ ولات رو از هلیلتون حذف کردن 

ولات :یعنی محله خوب.به قول خودت مکان امن 

.... 

سلام وبلاگم مرسی.... 

  

سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 15:53

اخرین مطلب

فردا میشود درست یک روز مانده به عید...نمیدونم چرا در سال جدید شاید دیگر نباشم!!

خیلی دلگیرم و خسته.از همه چیز . از همه.حتی تو وبلاگم

دلم میخواد فریاد بزنم.اما فقط سر تو وبلاگم

همه چیز از اول آغاز شد و من دوباره خسته تر از دیروز. میخوام تنها باشم تا همیشه.

تا هیچ کس و هیچ چیزی نتونه بم بگه خیلی مغروری یا بگه چته؟یا بگه مغرور تنها خواه.

....

تنهایی هم عالمی داره ....یه سکوت ِ معنی دار که هر کسی درکش نمیکنه.حتی شما دوست عزیز......

آی دنیا....مرا به خیر ِ تو امیدی نیست ....دست از سرم بردار...دست بــــــــــــــردار..بابا بسه هر چی زواله واسم فرستادی.ما رو از این ماشین زندگی پیاده کن.

دلم کاپچینو میخواد نداریم تمام کردیم...پاشو برو بخر واسم

تنهایی میخواهم نه تنهایی که مد نظر ذهن شماست..الحمدالله هست...دردم از دسته زمونست ارامش رو ازم گرفته.ی سکوت تقدیم به همه نه همه بلکه افرادی که همه چیز دارند همه را دوست دارند اما زندگی بی دلیل ارامش را از انها گرفته.یک سکوت کاپچینویی تقدیم افرادی که کوه غمند کوه نداری ارامشند اما تا به کسی میرسند به او ارامش می دهند...زندگی تو در جنگ با من چه میخواهی؟؟؟؟اگر ارامش را خدا دادست پس تو چرا این را از من میگیری.زندگی بسه.میزنم با کاپچینو داغ پاتو میسوزونم.....اگر اندکی با تامل بخوانید هر کلمه معنی خاصی دارد....

زندگی سه

من رفتم

حورا.....


اخرین اخر نوشته:

گاهی وقتا زندگی اونقدر زورش زیاده که دیگه نمیتونی کاری بکنی.باید واگذار کنی.اروم بشینی و کاپچینو بخوری قسمت نشد حکمت کاپچینو رو براتون بگم حیف.دلم واسه همتون تنگ میشهسالی پر از اسایش داشته باشید

امدیدم بودید خوش گذشت باید برویم کجا نمیدانم تا کی شاید همیشه

اخ کلی حرف دارم ولی نمیزنم..چون سکوت با یک کاپچینو زیر این بارون خیلی میچسبه

قربون نگاه همتون

دوستون دارم تک تکتون تو ذهنم میمونید

فدای همتون.

اما تو وبلاگم من میرم شیطونی نکن با وبلاگ های ضد ... دوست نشو تبلیغاتم قبول نکن خودت باش من میرم ولی حواسم بت هست

ما رفتیم.....دلم واسه همتون اره همتون تنگ میشه

ی عکس یادگاری

ی مطلب اخر

 ی کاپچینو

خداحافظ همتون

......؟

علی ی روز مانده به فروردین 91



دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 00:44

به افتخار وبلاگم- رفتیم شاید دیگر نیایم...فقط شاید

به افتخار وبلاگم:

سلام وبلاگ عزیز من . سلام دوست و رفیق واقعی من . تو این دنیای عجیب و غریب که واقعیتش واقعی تر از اون چیزیه که تو ذهن ما هست و خیالش بسیار خیالی تر از اون چیزیه که توی خواب هم نمیشه دید . وجود تو غنیمته . روی دیوار تو حرف هایی رو میشه نوشت که توی دنیایی واقعی اگه گفته بشه من خودم جزء  اولین کسایی ام که بهش میخندن . رو دیوار تو واقعا" میشه فلسفه گفت بی اون که کسی بهت ایراد فلسفی بگیره .میشه حرف دلتو بزنی بی اون که کسی بفهمه . میشه دعا کرد بی اون که ریا بشه .  فارق از شمار کسایی که میان اینجا (که اصلا" واسم کثرتشون  مهم نیس) بیشترین اهمیت رو واسه من داری رفیق . تو بهترینی...وبلاگم دوست دارم..تو ارامش من هستی.خاطرات بد وخوبمون با هم مشترک هست.

وبلاگم عزیم پیشاپیش تولد مبارک«دوست تو علی:»

.


.

.

     اخر نوشته:

   تقدیم به وبلاگم هر چی که دارم.

  مدتی به استراحت میرم...تا کی...نمیدونم...شاید تا زمانی که دوباره ساحل دلم ماننده ساحل بهترین دوستم «وبلاگمو میگم»ارام و صاف بشه.اگر برگشتیم که خوب....اگر بر نگشتم جا داره تقدیر ویژه از پدرم انجام بدم که همیشه کمک حالم بوده. منو وبلاگم صمیمانه از پدرم تشکر میکنیم...بابا مرسی که همیشه کنارم بودی و هستی...بابا اگه تو نبودی ....حتی تصورش دیونم میکنه...عاشقتم

جا داره از تمام خواننده های بهترین دوستم یعنی وبگاه تشکر کنم

و حتما از همه وبلاگ نویسان ولاتم.

اما تو دوست قدیمی من در نبودم مراقب خودت باش ... نزار هکت کنند...ههه

وبلاگم تو تمام دنیای واقعی من هستی....تو تنها دوست من هستی که فقط به من گوش دادی ...من حرف زدم تو فیلتر شدی...من اذیت کردم تو زیر سوال رفتی...اخ تو بهترین دوست منی وبلاگم

...........................................................................................

تا زمانی که ارام شم شما را به خدا و وبلاگم رو به شما میسپارم

فقط لطفا حتما .....ولش کن...بیخیال

امدیم

مانید

ماندیم

حالا موقع رفتن است

ما رفتیم

تا کی......نمیدانم.با یک جزر امدیم با یک مد رفتیم شاید....

دلم واسه شما و مخصوصا وبلاگم تنگ میشه

...................................................................................................

....!!!!!!میخواهم بروم به یک جنگل تنها ...

شاید اگر برگشتم دلیل کاپچینو رو بهتون بگم.... شاید

.

قسمت نظرات همیشه فعاله....بدرود تا درودی دیگر شاید درودی دیگر نباشد.


دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:50

قلب دلتنگی 7-8


داشتم کاپچینو میخوردم خیلی داغ بود ی دفعه رفتم تو ی حال بحالی.

سر کلاس قاضی معظم بودم اخرین جلسه بود داش حضور غیاب میکرد

تا رسید به اسم من «حسن ابراهیمی»با صدای خسته بگم حاضر.اخم کنه بگه شما11 جلسه غیبت داشتی حذفی اقای محترم ایشالا ترم بعدی..

همین جور که کلاس ساکت و همه ناراحت هستند.پاشم برم نزدیک استاد محکم بزنم با دست رو میزش بگم منو میخوای حذف کنی تو کی هستی.تو از من چی میدونی با توام جواب بده لعنتی .تو چی میدونی از مشکلات و بدبختیای من

بعد بچه ها بیان جدام کنند.بعدش همزمان که دارم از کلاس میرم بیرون سرمو محکم بزنم تو در پره خون بشه بعد داد بزنم بگم منو از چی میترسونی من چیزی واسه از دست دادن ندارم لعنتییییی....صورتم پره خون شده باشه کتمو بندازم روشونمو یواش یواش از کلاس دور شم

//////////

بعدش اصغر فرهادی بگه کات...علی عالی بود

بعد بگم عمو اضغر چشه مایی

بعد بگه بیا علی کاپچینو بخوریم فوق العاده بود...اسکارو میبریم

اه کاپچینوم تموم شد سریع رفتم ی دونه دیگه درست کردم  داشتم میخوردم که:

دیدم رو فرش قرمزم با اضغر فرهادی و شهاب حسینی وای رفتیم نشستیم خواستن جایزه بهترین بازیگزو بخونن

بین منو برت پیت و اون قد بلنده که اسمشو نمیدونم

ی دفعه اسم منو خوندن اشک تو چشای عمو اصغر جمع شد داشتم میرفتم بالا  همه تبریک گفتن جایزه رو گرفتم رفتم پشت میکرفن گفتم:این جایزه رو تقدیم میکنم به ایرانیا مخصوصا بوشهریا مخصوصا هلیله ایا و بچه های گل چاکا..اوج پیشرفت کار ما شبها در شب نشینی های چاکا و بچه های چاکا بوده .

همه جیغ و دست میزنند وای چرا صدای داد و بیداد میاد کی داره داد میزنه اااا ااا چی شد...سیگنال قطع شد   .... اااا چی شد...

علیییییییییییی بترکی چقدر کاپچینو میخوری پاشو ... دانشگاه...

اخخخخخخخخخخ اخخخخ نزن اخ باشه رفتم

نزاشتن حرفمو بزنم برم دانشگاه تا نکشتنم

اخ اخ ...نزن رفتم اخ

........................................................................................................

اخر نوشته:

چی شد نمیدونم

چرا نوشتم نمیدونم

اخر نوشته نداریم

بیخیال من برگشتم تو همون کلبه بارونم داره میاد نشستم تو ایون روی ی صندلی چوبی دارم کاپچینو میخورم اخیییییییییییییییییش

چی شد ی دفعه؟

دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 19:01

درود


سومین جشنواره علی و محلش

به زودی....

با کمک طناز شهر........

چرکو

سومین جشنواره علی و محلش به ....زودی

لطفا  -  حتما منتظر باشید

چرکو - علی

غوغا خواهند کرد

چرکو....

علی...

جشنواره به صرف کاپچینو.....

شما هم دعوتید...

به زودی ....




جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 23:55

هیچی5-6

نمیدونم این روزا خوبم یا نه .  منظورم اینه که حال میدن یا نه . یه حس خاصی داره یه رنگ خوبی داره ... یه کاپچینو ی سوخته به رنگ یه فنجون کاپچینو ی داغ , روی یه پیش دستی سفید که حاشیه ی طلایی داره البته با یه قاشق چایی خوری , تو یه خونه ی چوبی توی جنگل های شمال و اهنگ استاد شجریان به علاوه بارون شدید . در حالی که روی یه صندلی نشستی و بیرون رو نگاه میکنی - یه پاتو میندازی رو اون یکیو فنجون رو بر میداری . تو دلت هیچی نیس  . هیچی...بفرمایید ....هیییییییییییییس ...کاپچینو بخورید الان سرد میشهاااااا...اخییییییییییییش

هیچی

چهارشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 19:59

جامعه - روزگار با مردمم چه کردی؟؟؟؟


کشورم را دوست دارم.مردم کشورم را عاشقانه دوست دارم.

اما...اما...

اما از جامعه ای که در ان هستم نفرت دارم جامعه ام را دوست ندارم.تنفر از این جامعه تمام بدنم رو فرا گرفته است.جامعه ای که پسر راهنماییش تا مدرسه تعطیل میشه میره سیگار میخره میکشه....دختر دبیرستانیش میره قهوه خانه قلیان میکشه...جامعه قلیان را جرم نمیداند...امنیت ندارد جامعه ساعت دو شب کسی توان و شجاعت ندارد به بیرون برود چون امنیت نیست.جامعه ای که پرونده فساد اخلاقی خانوادها 17 درصد پروندهاست...جامعه ای که پر شده از خیانت مرد به زن زن به مرد...استادم میگفت پرونده ای داره که زنی که شوهر داره خیانت کرده به شوهرش یا پرونده دیگه ای دارم مرد رفته ی زن دیگه گرفته و اون زنش از غصه خودکشی کرده و پرونده اخریشم پسری نامزد کرده با دختری دختر خیانت میکنه پسر خودکشی میکنه...

دختر از خونه فرار میکنه اره کارش اشتباست اره کارش زشته ولی جزاش این نیست که جسدش به علاوه هتک حرمت به او پیدا شود.این چه جامعه ای ک فیلم دختر دانشجو دکترای تهران را منتاژ میکنند و دختر خودکشی میکنه...این چه جامعه ای که تو ی نزاع خانوادگی پسر پدر خودش رو میکشه..این چه جامعه ای ایست که اگر به کسی کمک کنی تورا اسب فرض میکنند و اگر انان را بپیچانی تو را زرنگ می دانند....قدری جدی باشیم...این چه جامع ایست که ما را دورو بار اورده...چه شده جامعه که دختری در وسط اتوبان در حال گریست و اصلا حواسش نیست که وسط اتوبان....چه جامعه ایست که سیاست مدارهایش به هم احترام نمیگذارند....این چه جامعه ایست که استاد به دانشجو پیشنهاد دوستی وبیرون رفتن میده و اگر دانشجو پیشنهاد استاد را رد کند 20 به 17 تبدیل میشه«مخالف تدریس بانوان در دانشگاه نیستم ولی...»رابطه استاد و دانشجو را نمیفهمند...صدایم در نمیاد...سنگرم سکوته...استاد تو دیگه چرا؟؟؟تو که مهد علم و فرهنگی....جامعه ای که مردانگیش به دروغ و چاقو وسیگاره زنانگیش و پاک دامنیش به پوشیدن شلوار تنگ و .....جامعه ای که اگه برای حسین گریه کنی امل میداند تورا روزه بگیری افکارت قدیمیست...این چه جامعه است این است واقعیت.... همین است....بچه پایین شهر نون نداره...باید گل بفروشه واسه درمان خواهرش...بچه پولداره با ماشینش زیر میکنه عابرو بعد پول میده...از چی بگم از بچه پایین  شهری که اوج خوشبختیش تو بهشت زهراست که گل هاشو بفروشه....صدا میخوام فریاد بزنم

روزگار خیلی بدی

.

.

اخرنوشته


حالم بده ... چند روزه دپرسم...حال خوشی ندارم....دیگه از خواندن این همه پرونده خسته شدم دیگه بریدم...دوس ندارم بابا بریم محلمون خسته شدم نفسم بالا نمیاد بریم اونجا هوای پاک تنفس کنیم

جامعه ازت بدمم میاد....چرا با مردمانم این کارو کردی...روزگار دوستت ندارم

.

.

علی از جان خود سیری....

که خاموشی نمیگیری......

لبت را چون لبان فرخی دوزند«20 به 17 تبدیل میشه»

تورا در اتش اندیشه ات سوزند«....»

هزاران فتنه انگیزند«.....»

تو را بر سر در میدان ازادی اویزند«اخخخخخییییییییییش»

.

.امضا:علی...22 بهمن مبارک

.

بیخیال خودتو عشقه

وای

جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 00:05

کمک کنید

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور:
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 19:28

صدام.....جنگ جنگ تا شکست دشمن

نشسته بودم تو اتاقم«تو خوابگاه دانشگاه»

امتحان فلسفه  عمومی  داشتیم علی ترابی و دارو دستش امتحان بتن 1 داشتن«این بشر 3 سال لنگ همین درسه» اتاقشون کناره من بود......خوب رفتم تو اتاق علی ترابی نشستم....نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاد خودمو وسط جنگ دیدم.....عملیات کربلای سه بود اب یخ ریختن روم حسابی خیسم کردن و تک زدن به اتاقم تمام شیشه های ذخیره شده اب«هموم مهماتمون»رو دزدید و عین صدام حسین که خرمشهر رو گرفته بود شروع به خوشحالی کرد....

  ...اتاق . مهمات و همه چیز از کف لشگر ما رفته بود....گروهانمونو اماده کردیم ...دیدم خودشو سربازاش سه جا مصتقر شده یودند...جلو در اتاقمن همون خرمشهر درب دستشویی اروند رود و منطقه حساس رو به روی درب اتاق خودشون تپه خیبر...مانند چنگ مرصاد ما هیچ سلاحی در دست نداشتیم....

شب شد نزدیک ساعت 22:32 با حمله ای ظربتی به شلنگ اتش نشانی رسیدم و با رشادت تمام درب پنجره اش را شکندم....دشمن در حال خنده و استراحت بود....شلنگ را در اوردم....قصدم از بین بردن صدام بود«همون علی ترابی»شیر اصلی شلنگ را باز کردم ......یادم اومد با اب سرد خیسم کرده....هنوز سرماشو حس میکنم شاسی رو بردم روی اب سرد...ناگهان اولین بعثی امد....با شیشه ابی که داشتم او را خیس کردم و ناکت شد....عملیات پاتک شروع شد....صدام اومد بیرون از اتاق...دو پا داشتم دو پای دیگر قرض کردم با شلنگ باز به سمت دشمن یورش بردم....سه سرباز اولش سریع تسلیم شد...صدام«علی ترابی»سریع به پشت در پناه برد...به هیچ وجه نمیشد خیسش کنی مگر مانند ما رزمندگان دارای قد بلند باشی شلنگ را از بالا رد کردم....صدام مانند گربه اب کشیده خیس شد....و بیش از ده بار گفت....تسلیم تسلیم....سرعت اب رو کم کردم....بش گفتم بخواب رو زمین....صدام خوابید.....دلم سوخت ناگهان غفلت کردم و فرار کرد و رفت در اتاقش و درو قفل کرد.....اتاق رو پس گرفتیم خرمشهر ازاد شد با کلی مهمات ضربه سختی به دشمن زدم....یادش بخیر دفاع مقدس از این پاتک ها زیاد میزدیییییم///////تا ساعت 5 صبح از دشمن خبری نبود ساعت 5 به دشمن در حال خواب تک زدیم ....و دشمن را در حال خواب غافلگیر کردیم.....دشمن دستگیر شد...و رزمندگان پیروز شدن.......

فردای ان روز دشمن دوباره حمله کرد اما به سرعت غافل گیر شد...ساعت 6 صبح به اتاق حمله کرد به گمان اینکه من خوابم اومد روی تخت...فک کرد من روی تختم فکر باطل بود من پشت  یخچال بودم و جامو شبیه ی ادم که خوابیده اماده کرده بودم...دشمن رسما نبود شد

.

.تذکر:به دلیل بعضی مساییل«ۀۀۀۀۀ...../////» از شرح دادن کامل مراسم اب بازی خوداری شد.....لازم به ذکر است دشمن بعد از شکست دچار درد های شدید عضلانی شد اما ما رزمندگان فقط دچار سرما خوردگی بسیار شدید شدیم که حتی امروز هم کارمان به بیمارستان کشید

.

.

.


برچسب‌ها: 2281651304
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 20:35

چی .... کی....من....تو....چی میگی بابا

در خیال خود بودم  ناگهان چمدانی پر از پول فردی به من داد گفت برو به تاریخ

رفتمو قدمی زدم

ابتدا شاهنامه به سراغ کاوه میرویم

سلام کاوه حال روزت چطوره خوبی

اه علی دست روی دلم نگذار

کارخانه اهن فروشی زدم

سالیانه درامد خوبی ندارم

علی:کاوه ان چرمت کو...کاوه مرام داشتی انگار

علی بیخیال من شو من تازه کارخانه زدم تازه رونق گرفته ... دیگر حوصله ندارم...بدهی دارم بخدا مالیات فشار اورده روم....علی چرمو تو مزایده فروختم باش کارخانه زدم.....مقداری از پول چمدان را به او دادم.... روی میزش گذاشتم بی خدافظی رفتم

...رفتم به دنبال رستم...گفتند تو ناصر خسرو میشینه خوشحال شدم شیرنی تری خریدم رفتم در خونش در زدم

درو باز کرد

چطوری مرد رویاهای خاطرات بچگیم

امدیم تو

هر چه گشتم رخش را پیدا نکردم

رستم رخش کجاست

علی....علی رخش را فروختم جاش سی جی 125 خریدم صبح ها میرم مسافر کشی باش

بدجور ناراحت شدم...رفت برایم چای بیاورد...مقدار پولی زیر فرش پوسیده خانه اش گداشتم...

صدای غرغر پیرزنی می امد به گمانم صاحب خانه رستم بود...سریع و بی خدافظی امدم بیرون

سراغ سهراب راگرفتم....گفتند در بی سیم اغذیه فروشی دارد...به سرعت به انجا رفتم....دیدم مامورین شهرداری امدن و باستشو جمع کردن و حسابی جریمش کردن...گریه میکرد و اشک میرخت....میگفت دیگر لقمه ای نان نمیتوانم در بیاورم....مقداری پول به او دادم

امدم شیراز رفتم سراغ  حافظ

دیدم حضرت می در دست دارد شعر میگوید میگرید

گفتم استاد چه شده

گفت دیگر کسی مرا نمیخواند

دیگر کسی مرا نمیخواهد

دیدم دردش پول نیست

گفت برو بازار ببین دیگر اشعار من نیست

اما تا دلت بخواهد تفسیر اشعارم هست

خیلی ناراحت شدم

گفتم سعدی کجاست لبخندی زد گفت سکته کرده

خرج دوا و درمانش خیلیه

شعر هایم را حراج کردم تا پول دوایش را بدهم

میبینی برای یک امپول باید چقدر ایندر و اندر زد

حدود 50 درصد از پول را به حافط دادم گفتم شعر هایت را نفروش

گفت نمیدانی شبا میروم رستوران ها اواز میخوانم....

گفتم این را بگیر.....

رفتم سراغ لیلی و مجنون

وای سه فرزند داشتند

تو سنگی مینشتند

مجنون صبح مسافر کشی میکرد و شب میرفت نگهبانی

خودش میگفت هشتم در نه گیره

پول پرداخت برق خانه را هم ندارم

مقداری پول به او دادم

ناراحت شدم گفتم چرا اینگونه شده

در راه افراسیاب و پدر لیلی را دیدم سوار بنز

خزرایی«فردی که اشغار خیام را عوض کرئ و به نام خود کرد» را دیدم هزاران شاگرد داشت

نزدیک صبح بود

فردی را دیدم تازه از زندان

ازاد شده

خیام بود

می خورده بود حد برایش بریدن

پول پرداخت نداشت به زندان رفت.....با ماشین رساندمش در خانه اش.....کاگلی بود....از حد باران خانه اش خراب شده بود

گفت علی

در جهان خوب مباش...اخرین بسته پول جمدان را به وی دادم

به سراغ فرهاد رفتم درویش شده بود نان هم مداشت خندید گفت علی هرکه هوس داشت خوشبخت شد

دیدم خسرو با حرم سرایش امدو از جلوی ما رد شد

گفتم فرهاد شیرین کجاست

گفت از خسرو طلاق گرفته با مهرش  میتواند اصفهان را بخرد

.

.

خسته شدم امدم............«ادامه دارد»

اخر نوشته:

نمیدونم وضعیت اقتصادی چطوره

ولی خیلیا از اتش دوزخ نمیترسند

چی شد

چرا نوشتم اصلا چی نوشتم

بیخیال شما به فکر کمتر از خودت نباشششششششششششششش

خودت عشقه

                                                    

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 14 >>